سروده جدید خانم سارا جلوداریان با نام عطش [تکیه بنیانا]

photo_2016-10-02_20-53-57

سارا جلوداریان از شاعران کشورمان در آستانه ماه محرم سروده‌ای با عنوان «عطش» را در اختیار خبرگزاری ها قرار داده است.

به گزارش بنیانا ، سارا جلوداریان در آستانه ماه محرم سروده‌ای در قالب مثنوی با عنوان «عطش» برای واقعه جانگداز کربلا سروده است.

 

 

شعر عطش …. سروده جدید خانم سارا جلوداریان 

 

باز هم کوچه و بازار، پر از غم شده است

بر سر و سینه بکوبید، محرّم شده است

 

 

هر طرف می‌نگرم بوی عطش می‌آید

غیرت آب از آنسوی عطش می‌آید

 

 

از محرّم چه بگویم، سخنم گویا نیست

از محرّم چه بخوانم، غزلم شیوا نیست

 

 

از محرّم چه بگویم، جگرم خون شده است

آه، انگار جهان نیز دگرگون شده است

 

 

من کی ام؟ ذرهٔ ناچیز سر راه حسین

ای خوشا بوسه نشاندن به گلوگاه حسین

 

 

من کی‌ام؟ گرد و غبار لب درگاه حسین

من کی‌ام؟ شاعر گمنام هواخواه حسین

 

 

از قلم، معجزهٔ تازه‌تری می‌خواهم

شعر سوزان  شدید الاثری می‌خواهم

 

 

روضه خوانان! گره از عقده ما باز کنید

دم بگیرید و همه مرثیه آغاز کنید

 

 

دم بگیرید و بگریید، شب عاشوراست

شب غربت، شب طوفان، شب مردان خداست

 

 

روح ما راهی بین الحرمین است، فقط

جان ما پیشکش عشق حسین است، فقط

 

 

قصه آغاز شد و سنگ به هق هق افتاد

آتش فاجعه در جان خلائق افتاد

 

 

شاهزاده علی اکبر که به میدان آمد

مثل یک سرو سرافراز خرامان آمد

 

 

همه مبهوت جوانمردی و رزم آوری اش

همه دلباختهٔ  معرفت حیدری اش

 

 

عطر فردوس و نفسهای مسیحایی داشت

خوی پیغمبری و جذبهٔ لیلایی داشت

 

 

ناگهان، همهمه در پردهٔ افلاک افتاد

پیکر پاک علی اکبر، برخاک افتاد

 

 

از جگر گوشهٔ لیلا چه بگویم، سخت است …

دیگر از آن قد و بالا چه بگویم، سخت است …

 

 

قاسم بن الحسن از دشت جنون می آمد

با لب تشنه و آغشته به خون می آمد

 

 

نوجوان بود ولی سینهٔ دریایی داشت

قامت کوچک و تدبیر صف آرایی داشت

نوجوان بود ولی جام ولایت نوشید

عاقبت شربت شیرین شهادت نوشید

 

 

نوبت کودک شش ماهه، علی اصغر شد

حیف از آن غنچه که با تیر جفا، پرپر شد

 

 

ساقی تشنه لبان، مشک به دندان  آمد

مثل یک ماه جهانتاب رجزخوان آمد

 

 

کاش جاروکش آن صحن و سرایت بشوم

کاش «یا حضرت عباس» فدایت بشوم

 

 

لحظه ای که علم از دوش علمدار افتاد

کوه محنت به دل قافله  سالار افتاد

 

 

وای از قافله سالار و تن بی کفنش

وای از گودی گودال و سر بی بدنش

 

 

از جگرپارهٔ زهرا چه بگویم ، سخت است …

از عزیز دل مولا چه بگویم، سخت است …

 

 

بعد از آن، قوم نبی را به اسارت بردند

هرچه از اهل حرم بود به غارت بردند

 

 

کنج تاریک خرابه،گل سرخی خفته

وای از درد یتیمی و غم ناگفته…

 

 

بیرق افتاد ولی زینب کبرا برخاست

با همان خطبهٔ معروفش از جا برخاست

گرچه از داغ برادر،کمرش خم شده بود

آخرین فرصت پیکار،فراهم شده بود

 

***

کربلا هرچه بخواهیم، به ما خواهد داد

کربلا حاجت ما را به خدا خواهد داد

 

 

.

منبع : خبرگزاری فارس

محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به «شهریار»

محمدحسین بهجت تبریزی

[box type=”info” align=”” class=”” width=””]

از این پس در این مجموعه از مطالب به بررسی و انتشار «روایت حضرت امام خامنه ای از وقایع تاریخی » می پردازیم . انتشار تصاویر و فیلم های مربوط به وقایع مهم تاریخ ایران و جهان و همچنین برگ هایی از زندگی نامه امام خامنه ای محتوای این مجموعه مطالب را تشکیل می دهد . شما می توانید با پیگیری برچسب « روایت امام خامنه ای از وقایع تاریخی » مطالب رو دنبال کنید و بخوانید[/box] 

 

محمدحسین بهجت تبریزی
محمدحسین بهجت تبریزی

#۲۷ شهریور ۱۳۶۷

درگذشت محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به «شهریار»، شاعر و غزلسرای نامی معاصر

امام خامنه ای : 

«وقتی انقلاب پیروز شد، او [شهریار] با همان روحیهٔ دینی و ذهنیت صاف و روشن خودش، از انقلاب استقبال بسیار خوبی کرد. شاید در آن یکی دو سال اول انقلاب، کسی از ما به یاد شهریار [ محمدحسین بهجت تبریزی ] نبود. یعنی گرفتاری‌ها آن‌قدر زیاد بود که مجالی برای این یادها پیش نمی‌آمد. یک وقت دیدیم صدای شهریار [ محمدحسین بهجت تبریزی ] ، در ستایش انقلاب، از تبریز بلند شد.

دیدیم همهٔ جزئیات انقلاب را او تعقیب می‌کند. در همهٔ مواقع حساس انقلاب، اونقش موثری ایفا کرد. یک جنگ هشت ساله بر ما تحمیل شد که یکی از سخت‌ترین تجربه‌های ما بعد از انقلاب بود. تعداد شعرهایی که شهریار [ محمدحسین بهجت تبریزی ] برای جنگ گفته؛ حضوری که او در مراکز مربوط به جنگ، مثل کنگره‌های مربوط به جنگ و شعر جنگ پیدا کرده و مدحی که او از بسیج عمومی مردم یا از سپاه یا ارتش کرده، به قدری زیاد است که اگر انسان نمی‌دید و نمی‌شنید و خودش لمس نمی‌کرد، به دشواری می‌توانست آن را باور کند.

مردی در حدود هشتاد سال سن – بلکه بیش از هشتاد سال – در مجامع شعری حضور پیدا کند و برای هر مراسمی، شعر یا شعرهایی بگوید! این در حالی بود که از مثل او، چنین توقعی هم نبود. این، نشان‌دهندهٔ نهایت اخلاص و صفا و بزرگواری آن مرد بود.

به‌هرحال، بود. من خبر داشتم در همان اوقاتی که شهریار [ محمدحسین بهجت تبریزی ] برای انقلاب می‌سرود، یک عده از روشنفکران وابسته به رژیم گذشته که با او سابقهٔ دوستی داشتند، مرتب فشار می‌آوردند، نامه برایش می‌نوشتند و شعر در هجوش می‌گفتند.

حتی اطلاع داشتم که رفته بودند و او را ملامت کرده بودند که «تو چرا برای انقلاب_اسلامی، این‌طور دل می‌سوزانی!؟» و او مثل_کوه ایستاده_بود. من حقیقتاً تعجب می‌کردم.

من بعضی از کسانی را که به ایشان فشار می‌آوردند، از نزدیک می‌شناختم و شعر و سابقهٔ ذهنیشان را می‌دانستم. بعضی از آن‌ها وابسته به رژیم سابق بودند. مستقیماً مربوط به آن جناح بودند، و جزو #دربار_پهلوی و آن دستگاه محسوب می‌شدند.

بعضی دیگر هم توده ای و کسانی بودند که جیره‌خور شوروی سابق به حساب می‌آمدند. همهٔ این‌ها، با این‌که به لحاظ مبنا و منطق، به ظاهر بینشان فاصله‌ای وجود داشت، در وارد آوردن فشار روی شهریار [ محمدحسین بهجت تبریزی ]  شریک بودند، و شهریار [ محمدحسین بهجت تبریزی ] ، محکم و قرص ایستاده بود.»

بیانات در دیدار اعضای کنگره بزرگداشت استاد شهریار / ۱۳۷۱/۰۹/۱۱ 

 

شهریار ( محمدحسین بهجت تبریزی ) ، شاعری مخلص و متواضع

شهریار [ محمدحسین بهجت تبریزی ] شاعر متواضعی بود. دنبال نام و نشان نبود و برای خدا و وظیفه کار می‌کرد، و حالا خدای متعال، پاداش او را می‌دهد. امروز شهریار [ محمدحسین بهجت تبریزی ] در داخل کشور ما یک چهرهٔ بسیار نورانی است. چند شب پیش، سیما مراسمی را به مناسبت هفتهٔ بسیج نشان می‌داد، که شهریار در آن مراسم بود.

این چند روزه، هفتهٔ بسیج بود و در یکی از مراسم بسیج، شهریار [ محمدحسین بهجت تبریزی ] شعر می‌خواند و در سیما او را نشان می‌دادند. من مطمئنم که آن بخش از برنامه را همهٔ مردم؛ یعنی هرکس که توانست تماشا کرد.

من خودم می‌خواستم بخوابم، دیدم در اتاق بچه‌ها تلویزیون روشن است و صدای شهریار می‌آید. رفتم تماشا کنم، دیدم بچه‌ها همه‌شان ایستاده‌اند و تماشا می‌کنند. این، محبوبیت عجیبی است که شهریار [ محمدحسین بهجت تبریزی ] پیدا کرده. این، به خاطر خدمات و کار برای خدا بود، که او انجام داد.

شهریار [ محمدحسین بهجت تبریزی ] قطعاً ماندنی است. از آن شعرایی است که مثل سعدی و حافظ و از این قبیل، در دوران‌های بعد از دوران خودش، معروف‌تر و بزرگ‌تر خواهد شد.۱۳۷۱/۰۹/۱۱

 

شهریار ( محمدحسین بهجت تبریزی )؛ شاعری مأنوس با قرآن و معنویات

شهریار [ محمدحسین بهجت تبریزی ] در دوران مهمی از زندگیاش – در حدود شاید سیسال آخر زندگیاش – دوران عرفانی و معنوی بسیار زیبایی را گذراند و به انس با قرآن و انس با معنویات و خودسازی پرداخت. یعنی به خودش رسید و سعی کرد باطن و معنویت خودش را صفایی ببخشد.

 

خود او در اشعار بیست، سی سال اخیر، این معنا را به روشنی بیان کرده است. حتی آن‌طور که شنیدم – شاید از خودش شنیدم؛ الان درست یادم نیست – ایشان یک قرآن هم به خط خودش نوشت. شاید هم تمام نکرده … به‌هرحال، این در ذهنم هست که مشغول نوشتن قرآنی بوده است.۱۳۷۱/۰۹/۱۱

با آقای جنتی حرف زیاد داریم/ در عرصه فرهنگ اشکال جدی داریم

به نقل از khamenei.ir، مهدی قزلی حاشیه‌ای بر جلسه دیدار رهبری با شعرا نوشته‌ که در ادامه می‌آید:

مثل همیشه رمضان که به نیمه می‌رسد مثل یک رسم ریشه‌دار شعرا به جنب و جوش می‌افتند. حیاط حوزه هنری در بعدازظهر این روز گواه این شور و جنب‌وجوش است. جوان و پیر، خندان و بشاش و خوش‌پوش جابه‌جا مشغول گفت و گپ می‌شوند و گهگاهی چشم به ساعت دارند که کی خواهند رفت.

کمی مانده تا غروب بالأخره با دو اتوبوس شرکت واحد از حوزه هنری سرازیر می‌شوند شعرا به سمت انتهای خیابان فلسطین، به سمت خانه واقعی شعر و شاعران. دیگر برای کسی جای شک نیست که این جلسات تأثیر وثیقی بر جریان شعر معاصر گذاشته است. یکی از گواه‌های این حرف هم سبقت شعرا برای شرکت و شعرخوانی در این مجلس است.

حاشیه‌نگاری مهدی قزلی از دیدار نیمه رمضان امسال شعرا با امام خامنه‌ای

جمع شاعران در بیت سرحالتر هستند. هرچند هوا گرم است و روزه ۱۶-۱۷ ساعتی مردافکن، ولی شادابی جمع به چشم می‌آید. در حیاط پردرخت بیت رهبری فرش پهن شده و شعرا می‌نشینند. یکی از مسئولین برنامه فاضل نظری و محمدمهدی سیار را صدا می‌زند بروند صف جلو. بعدتر هم سبزواری و مجتبی رحماندوست و حدادعادل و گرمارودی. حیاط بوی نم و آب‌خوردگی می‌دهد.

قزوه و مؤمنی محل رجوع و سؤال مجریان برنامه هستند. ‫پشت سرم محمدکاظم کاظمی و سعیدی راد نشسته‌اند به صحبت. کاظمی خاطره کتابی را می‌گوید که این کتاب یک جور رمان تاریخی از وضعیت ۵۰ سال اخیر افغانستان.

یک روز محمدحسین جعفریان اطلاع داد که آقا این کتاب را خوانده و نظراتی هم درباره‌اش دارند. من متعجب ماندم کتابی که پخش نشده چطور دست ایشان رسیده و چطور ایشان ۱۶۰۰ صفحه کتاب را با این سرعت خواندند. بعدتر متوجه شدیم یک نسخه از کتاب در نمایشگاه کتاب به ایشان هدیه شده و همان را خوانده‌اند.

توی دلم چند بار ۱۶۰۰ صفحه را تکرار کردم و در ذهنم ورق زدم. خیلی زیاد است! با خودم گفتم کاش آقا کتاب ۳۰۰ صفحه‌ای من را هم می‌خواندند.

خانم‌ها ایستاده صحبت می‌کنند. بچه‌های اجرایی می‌روند و می‌آیند. یک نفر دفترها و کتاب‌های میهمانان را با خودش می‌آورد. شعرا می‌روند سراغ کتاب و دفترشان و باز صف‌ها به هم می‌خورد. یک نفر شوخی می‌کند که: یکی خوبش را برای ما سوا کن.

همان که یک بغل کتاب با خودش آورده بود، این بار یک بغل نامه می‌آورد که باز جماعت برای پیدا کردن مال خودشان جاکن می‌شوند. نامه‌ها زیاد است و در این زیاد بودن سه نکته دم دستی: اول اینکه در خیلی موارد مشکلی هست که باید حل شود. دوم اینکه راه حل مشکل، در یک جایی مشکل دارد که به صورت معمول حل نمی‌شود و سوم اینکه این جماعت به خوانده شدن نامه‌هایشان اطمینان و امید فراوان دارند.

به امید روزی که در نامه به مسئولان، چیزی از جنس طرح مشکل نباشد.

چند نفر با سر و شکل غیرایرانی هم در جمع هستند. از همان حیاط حوزه هنری به چشم می‌آمدند. خارجی‌هایی که یک جوری به شعر فارسی ربط دارند. به آقای مؤمنی گفته بودم به این مهمان‌ها پیشنهاد دهد سفرنامه آمدنشان به ایران را بنویسند. حضور این فارسی‌زبان‌ها و تنفس‌شان در این مجلس برای جغرافیای تمدنی فارس‌ها مهم است، خیلی مهم.

سمت راستی‌­ام از کسی که سمت چپم نشسته سؤال می‌کند: فرزانه خجندی و همسرش را می‌توانم ببرم جایی؟ این‌ها که نام برد از مهمانان خارجی حوزه هنری بودند. ادامه که دادند حرف‌هایشان را، فهمیدم یک بار در خانه آن‌ها در تاجیکستان مهمان بوده و حالا می‌خواهد ببردشان خانه‌اش به میهمانی. سمت چپی گفت: همه‌شان را اگر می‌بری، کمکت کنم. سواکردنی نیست!

خورشید افق را نارنجی کرده و دیگر هوا گرفته شده است. این حدود ۱۰۰ نفر مهمان، صف‌هایشان به باغچه و چمن کشیده. هوا دم دارد. همین موقع‌هاست که آقا می‌آیند. شعرا بلند می‌شوند به احترام و آقا با لبخند جلو می‌آیند، به چشم‌های هر که می‌شود نگاه می‌کنند و سر تکان می‌دهند به سلام. با این حضور قبل از اذان عملاً دیدار شروع می‌شود. برعکس بیشتر دیدارهای ماه رمضان که با افطار تمام می‌شود، این برنامه تازه با افطار وارد بخش اصلی می‌شود.

بزرگترها که جلو نشسته‌اند سلام می‌کنند. قبل از همه پیرمرد پاکستانی قابی را به آقا هدیه می‌دهد که گویا شعری از خودش در آن خوشنویسی شده. قزوه تند تند توضیح می‌دهد که پیرمرد کیست و قاب چیست. پیرمرد چیزهایی می‌گوید که نمی‌شنوم ولی آقا تواضع می‌کنند و به پیرمرد می‌گویند: قابل این حرف‌ها نیستیم ما!

شاعرها اول کار آرامند و با همان آرامش ظاهری سعی می‌کنند پیشروی کنند سمت صندلی آقا ولی این حرکتِ ناخودآگاهِ عمومی کم‌کم سرعت می‌گیرد و مجریان جلسه و حتی محافظان غافلگیر می‌شوند.

سال قبل هم دیده بودم این ازدحام با ترکیب کت و شلوارهای پلوخوری جماعت، باعث عرق‌ریزان‌شان می‌شود. هوا دیگر گرگ و میش شده. یک روحانی چفیه آقا را می‌گیرد. انگار داستان علاقه این ملت به چفیه آقا تمام شدنی نیست! حلقه دور صندلی آقا تنگ‌تر می‌شود تا اینکه ایشان از جا بلند می‌شوند. جماعت قدمی عقب می‌گذارند بفهمند ماجرا چیست که آقا، حمید سبزواری را بغل می‌کنند. شاعری که روزی خانه‌اش پاتوق شعر انقلابی بوده و آقا هم آنجا رفت‌وآمد داشته. بعد از او فرید هم با آقا معانقه می‌کند.

آقا دوباره می‌نشینند. پیرمردی علایی‌نام، از بازماندگان واقعه پیشوای ورامین و کشتار ۱۵ خردادش با آقا سلام و علیک می‌کند و از پسر و داماد شهیدش می‌گوید و کتابی می‌دهد. جوانی بعد از او جلو می‌آید و در گوش آقا چیزی می‌گوید. مسئولین بلندش می‌کنند که طولانی نکند حرف خصوصی را. جواد شیخ الاسلامی می‌نشیند و می‌گوید شاعر میثم مطیعی (مداح) است و شعرهایش را می‌دهد. زود هم بلند می‌شود که ظلم به بقیه نباشد.

نوجوانی با یک بسته نامه می‌نشیند جلوی پای آقا. آقا با لبخند می‌پرسند: این همه نامه؟ پسر می‌گوید: مال من نیست. بچه‌های قم دادند بدم بهتان. بعدی که می‌نشیند فقط از حرف‌ها می‌فهمم از بندر دَیر آمده. ردیف دندان‌های سفیدش از پس لبخندش پیداست. جوان دیگری می‌نشیند که دانه‌های درشت عرق روی پیشانی اش مثل شبنم نشسته است. آقا با دست چپ دست می‌کشند به پیشانی پسر و پدرانه عرق‌ها را پاک می‌کنند.

با اینکه نزدیک آقا هستم ولی صدای صحبت‌ها را خوب نمی‌شنوم. یک نفر می‌نشیند و می‌گوید: … اردبیلدَن گلمیشم… و گزارشی می‌دهد به زبان ترکی. آقا هم جواب می‌دهند: سلام یتیر! حرف‌های جوان بعدی را نمی‌شنوم ولی متوجه می‌شوم آقا به او می‌گویند: خدا دلتان را گرم نگهدارد.

تمام تنمان عرق شده. چراغ‌ها هم روشن می‌شود. یک نفر جلو می‌آید صورت آقا را می‌بوسد و می‌گوید: دوستتون داریم، خیلی دوستتون داریم. منتظر عکس‌العمل ایشان هم نمی‌ماند و می‌رود.

بعدی هم می‌آید و می‌خواهد آقا دعا کند برای شهادتش. جوانی می‌گوید: فداتون بشم آقا. آقا دست روی صورت جوان می‌گذارند و جلو میکشندش که صدایش را خوب بشنوند. بعدی جوانی ترکه‌ای و تُرک است که فارسی حرف می‌زند: از تبریز آمدم، ۱۰ ساله منتظر این لحظه‌ام. خدا شما را برای ما نگه دارد. آقا بحث را عوض می‌کنند و جزو‌ه‌ای که دست پسر هست را می‌گیرند و می‌گویند: ببینم شعرت را!

روحانی جوانی می‌نشیند و می‌گوید: نوه شفیعی هستم، ابوی هم سلام رساندند و کتابی می‌دهد. آقا می‌گویند من شعرهای این کتاب را خواندم. دوتا اسم شفیعی توی کتاب هست. طلبه جا می‌خورد و تعجب می‌کند. می‌گوید: بله… چیزه… یکی من هستم، یکی هم پسرعمویم.

یک جوان افغان جلو می‌آید و سلام می‌کند. قزوه می‌گوید جوان از کابل آمده. آقا می‌گویند: اوضاع شعر در کابل خوب هست؟ جوان لبخند می‌زند و جزوه‌ای می‌گیرد سمت آقا و می‌گوید: این اولین مجموعه شعر عاشورایی افغانستان است که من جمع کردم. بعد جزوه دیگری می‌دهد و ادامه که: این هم اولین مجموعه شعر انتظار.

اگر کلمه «اولین» در جملات جوان دقیق نباشد، لااقل توصیف‌کننده وضع افغانستان هست. یعنی معلوم می‌شود مجموعه شعر با رنگ و بوی تشیع آنجا نیست یا کم است. جوان افغان که نشست فکر کردم به برکت انقلاب اسلامی، برای شیعه بودن و ابراز کردن آن دچار محدودیت و ناامنی نیستیم. و البته مثل ماهی داخل آب از نعمت آب غفلت داریم.

محمدکاظم کاظمی هم آمد به سلام کردن و آقا جمله‌ای تکراری به او گفتند: من شما را خیلی دوست می‌دارم. سال‌های قبل هم این را شنیده بودم. گویی نگاه و راه کاظمی را آقا خیلی می‌پسندند.

بعد از افغان یک نفر دست آقا را می‌گیرد و می‌گوید: بأبی و امی و نفسی. این جمله‌اش را دو سه بار تکرار می‌کند و همین وقت کسی گوشه حیاط اذان می‌گوید: الله اکبر… الله اکبر…

اذان تنها چیزی است که در این دیدار می‌تواند حلقه اطراف آقا را از هم بگسلد و صفوف نماز را مرتب کند.

وقتی می‌رسم سر سفره افطار، کنارم جواد زمانی را می‌بینم. خوش و بش می‌کنیم و نگاه می‌کنم به سفره. مثل قبل، افطاری ساده است و مثل قبل تعمد دارم بنویسم کمی سبزی و پنیر و خرما و شکر و حلوا و چای و آب و نان و نمک، افطار است و غذا هم یک نوع، مثل همیشه پلو مرغ! (البته یک زمانی که مرغ یکدفعه گران شد، غذای آقا هم شد فسنجان با گوشت چرخ کرده قلقلی!)

همه ماها اگر همین سفره را برای مهمانی‌ها و افطار پهن کنیم اوضاع چشم و هم چشمی درست می‌شود.

هنوز جاگیر نشده‌ایم که آقا می­‌رسند. همه بلند می‌شوند، ما هم. آقا به ما که می‌رسند، با زمانی سلام و علیک می‌کنند. بعد رو به من می‌کنند و سلام سریعم را جواب می‌دهند. عادت نداشتم از سلام به آقا در این جلسات، بیش از جواب سلام بگیرم.

اما ایشان می‌ایستند و با لبخند می‌گویند: شما آقای قزلی هستید نه؟ بله را با دست‌پاچگی می‌پرانم؛ ایشان ادامه می‌دهند: کتاب «پنجره‌های تشنه» شما را خواندم، الحمدلله خیلی کتاب خوبی از آب درآمده بود. می‌گویم: ببخشید، زحمت کشیدید. روبرمی‌گردانند به سمت جای خودشان و البته می‌گویند: نه، کتاب خواندن که زحمت نیست!

وقتی می‌نشینم متوجه می‌شوم تمام تنم عرق کرده، این بار نه از سرما. باید بگذارم به حساب عظمت و ابهت این مرد. یاد حرف‌های کاظمی افتادم و دلخواسته‌ام!

سر شام گاهی حدادعادل و محسن مؤمنی چیزهایی به آقا می‌گفتند. گاهی هم ایشان چیزی می‌پرسیدند. آقا از محسن مؤمنی درباره علی معلم سوال می‌کنند و غیبتش. مؤمنی هم از کسالت معلم می‌گوید و البته نمی‌گوید زیر سِرُم است تا شاید آقا را زیادی نگران نکند. آقا هم می‌گویند: از طرف من حال‌پُرسشان باشید.

این وسط یکی دو نفر هم می‌روند جلو صحبتی می‌کنند و گپی می‌زنند.

بعد از شام و افطار آقا می‌روند که به خانم‌ها هم سری بزنند. بیرون توی حیاط یک بار دیگر می‌بینم‌شان، به حرف‌های سیدعبدالله حسینی گوش می‌کنند. حسینی می‌گوید لباسی هست که امام در آن نماز خوانده‌­­اند و از آقا هم می‌خواهد در آن نماز بخوانند. آقا می‌گویند: وقتی لباس با بدن امام متبرک شده دیگر من چه کاره‌ام. حالا من هم برای تبرک گرفتن آن را می‌گیرم. این تواضع از جنس تصنع نبود، از جنس ارادت بود.

محمدحسین جعفریان به عادت همیشه در حیاط ایستاده تا آقا را ببیند. دیده‌بوسی می‌کند و کتاب و مجله می‌دهد و با هم می‌روند سمت حسینیه. در راه آقا درباره یک نویسنده افغان می‌پرسند و البته جواب جعفریان را نمی‌شنوم.

وقتی آقا وارد حسینیه می‌شوند، جمعیت به صلوات از روی صندلی‌ها بلند می‌شوند. آقا می‌روند بینشان و هر که سلام می‌کند، جوابش را می‌دهند. به شهرام شکیبا که می‌رسند، می‌ایستند و صحبتی می‌کنند. از اینکه برنامه تلویزیونی‌اش را می‌بینند و اینکه خوب است و چند نکته را یادآوری می‌کنند.

بعد می‌روند می‌نشینند در مرکز جلسه. رضا رفیع می‌رود پیش آقا و برمی‌گردد. هنوز قاری قرآن نخوانده که آقا، امیری اسفندقه را صدا می‌زنند. امیری می‌رود و می‌نشیند جلوی آقا، دست روی زانوی ایشان می‌گذارد و چند دقیقه صحبت می‌کنند. حضار بدشان نمی‌آید از حرفها سردربیاورند اما گویا نمی‌شود. آقا لبخندی می‌زنند و امیری بلند می‌شود سر جایش می‌نشیند.

ساعت حدود ۱۰ است که قاری قرآن خواند و جلسه با شعری از قزوه درباره رمضان شروع می‌شود.

قزوه می‌گوید به رسم مهمان‌نوازی از خارجی‌ها شروع می‌کند و به رسم ادب از سالخورده این جمع که همان استاد پاکستانی است: «ظهیر احمد صدیقی» که حافظ کل قرآن است و استاد همان دانشگاهی که علامه اقبال لاهوری در آن درس خوانده و درس داده. ظهیر احمد با لهجه‌ای بسیار سخت شعر می‌خواند:

ای عزیزان عجم! ای صاحبان دین و دل

دیدن خضر و مسیحا هست دیدار شما

شعرش خیلی خوب است. ایرانی‌ها و پاکستانی‌ها را خیلی نزدیک و برادر دیده در این شعر و همین باعث می‌شود آقا و البته حضار لابه‌لای شعرخوانی تشویقش کنند. آقا هم بعد از پایان شعر او را پروفسور خطاب می‌کنند و می‌گویند: شعر خوب و خوش‌مضمون و خوش‌لفظ و خوش‌جهتی بود.

ظهیر احمد هم تأکید می‌کند هر چه هست و هرچه دارد از ایران و ایرانی‌ها دارد.

بعد از او قزوه شاعری هندی و هندو را معرفی می‌کند. موقع نماز دیدمش که نشسته روی صندلی کنار محمدحسین جعفریان و هیچ دورخیزی برای نماز خواندن نداشت. حکمتش معلوم می‌شود! اسمش «بلرام شکلا» است و جالب اینکه شعرش درباره حضرت علی (علیه السلام) :

به من رساند نسیم سحر سلام علی

برهمن‌ام که شدم چون عجم غلام علی

شعرش را با لحنی شیوا می‌خواند. هر بیت که تمام می‌شود جمع تشویقش می‌کند و احسنت می‌گوید. آقا هم بعد از شعر تشویقش می‌کنند و می‌گویند: إن‌شاءالله مشمول کمک و عنایت آن بزرگ قرار بگیرید.

مؤمن قناعت به معرفی قزوه نام درخشان شعر تاجیکستان است که قرار می‌شود شعر بخواند. قزوه توضیح می‌دهد در زمان شوروی سابق، قناعت به عنوان وکیل تاجیکستان در پارلمان با گروهی از نمایندگان شوروی رفته به یکی از کشورهای خلیج برای میانجی‌گری در ماجرای جنگ. آنجا یکی از شیوخ خلیج به او اصرار می‌کند شعر بخواند و آقای قناعت شعری می‌خواند.

بعد خواهش می‌کند او همان شعر را اینجا بخواند. قزوه ۳-۴ بار خلیج فارس را خلیج می‌گوید و من منتظرم آقا چیزی به قزوه بگویند. اما قناعت شروع می‌کند:

از خلیج فارس می‌آید نسیم فارسی

ابر از شیراز می‌آید چو سیم فارسی

شعر قناعت هم خیلی مورد توجه آقا و حضار قرار می‌گیرد. بعد از هر بیت آفرین و احسنت از هر گوشه جلسه بلند می‌شود. آقا بعد از شعر تشویقش می‌کنند و می‌گویند: به یاد آقای قزوه هم آوردید که بگویند خلیج فارس نه خلیج.

نوبت رسید به «آنابرزینا»، بانوی اوکراینی که دکتری زبان فارسی را از دانشگاه تهران گرفته و در مسکو استاد دانشگاه است. فارسی را خیلی خوب صحبت می‌کند. شعر خواندنش هیچ لحن ندارد:

این خاک گهربار که ایران شده نامش

شیری است که در بین دو دریاست کنامش

آقا بعد از شعر گفتند: آفرین آفرین. طیب‌الله أنفاسکم. نفر بعد فرزانه خُجندی است که از بزرگان شعر تاجیکستان محسوب می‌شود. می‌گویند رئیس‌جمهور فقید تاجیکستان اسم دخترش را به خاطر این شاعر گذاشته فرزانه! قزوه هم تکمیل می‌کند که یک زمانی قیصر امین‌پور کتاب او را در انتشارات سروش چاپ کرده. فرزانه خجندی شعر می‌خواند و بعد از او نوبت می‌رسد به سیده تکتم حسینی که شاعره افغان و مهاجر است. او کاملاً مثل ما فارسی صحبت می‌کرد.

نشسته برف پیری روی مویت، دلم می‌خواست تا باران بگیرد

تنت از خستگی خرد و خمیر است، بیا تا خانه بوی نان بگیرد

آقا، خانم حسینی را هم خیلی تشویق می‌کنند و آفرین می‌گویند. بعد از پایان شعر هم این تکه شعر را زمزمه می‌کنند: برای برگ‌های زرد عمرم، بگو جنگل حنابندان بگیرد.

نفر بعد خانم غزاله شریفیان است:

بدون مقصد پایانه‌ها شبیه هم‌اند

همین که دور شوی خانه‌ها شبیه هم‌اند

بعد از او هم انسیه سادات هاشمی:

مزه عشق به این خوف و رجاهاست رفیق!

عاشقی بازی آزار و تسلاست رفیق!

هر دو شاعر شعرشان با آفرین‌های آقا تشویق می‌شود.

نوبت به آقایان می‌رسد و اول حسین عباسپور که شعری برای امام حسن (علیه‌السلام) می‌خواند:

بارها از سفره‌اش با این که نان برداشتند

روز تشییع تنش تیر و کمان برداشتند

 

رضاشیبانی، نفر بعدی است با شعری امام زمانی (عجل‌الله‌فرجه) :

طلوع می‌کنی آخر، به نور و نار قسم

به آسمان، به افق‌های بی‌سوار قسم

شیبانی در جایی از شعرش می‌خواند:

به خون نشسته دلم مثل قالی تبریز

به حلقه و گره و مرگ و چوب دار قسم

دلم شبیه گسل‌های شهر تبریز است

به این سکوت… به این صبر پایدار قسم

کجا روم که دمی شهریار خود باشم؟

نه شهر مانده… نه یاری… به شهریار قسم

همین ابیات بهانه می‌شود تا آقا بگویند: تبریزلی سن ها؟ از ترویج قالی تبریز در شعر معلوم است. شهریار هم مثل شما بوده در این سن و سال. من همیشه گفتم اینجا منزل اول شماهاست. منزل آخر نیست. تازه باید شروع کنید به بهتر بودن و بهتر شدن. إن‌شاءالله از شهریار هم جلو بزنید.

علی فردوسی، شاعر جوان بعدی است با شعری تقدیمی به مردم غزه:

ناگاه بی‌مقدمه آمد به حرف، سنگ

این گونه گفت و سخت مرا بیقرار کرد

تنها به یک جوان فلسطینی‌ام بده

با من ببین که می‌شود آنگه چه کار کرد!

آقا شعر و شاعر را تشویق می‌کنند و می‌گویند: آفرین خیلی خوب بود. مضمون و لفظ و جهت، همه خوب بود. کاربردهای مختلف سنگ را سروده بودید. کمی مکث کردند بعد زمزمه که:

هر سنگ که بر سینه زدم نقش تو بگرفت

آن هم صنمی بهر پرستیدن من شد

شاعر کرجی، علی قنبری، شعری درباره امام رضا (علیه‌السلام) می‌خواند:

هرچند که در شهر تو بازار زیاد است

باید برسم زود… خریدار زیاد است

من دربه‌در پنجره‌فولادم و دیری است

بین من و آن پنجره دیوار زیاد است

مصرع به مصرع و بیت به بیت آفرین و خیلی خوب نثار شعر این جوان می‌شود تا شعرش تمام شود.

وسط شعر وقتی قنبری می‌رسد به این بیت که:

گندم به کبوتر بدهم؟ شعر بگویم؟

آخر چه کنم در حرمت کار زیاد است

آقا بی‌درنگ گفتند: زیارت از همه بهتر است! جمع که با دقت داشتند گوش می‌کردند، همه خندیدند.

احمد بابایی جوان بعدی است که با توجه به اوضاع روز عراق شعری می‌خواند.

دیگر رهبر انقلاب نمی‌توانند شادی و شعفشان را از شعرهای خوب جوان‌ها پنهان کنند و می‌گویند: جوان‌ها امشب ماشاءالله غوغا کردند!

بعد از این نوبت به «علی سلیمانی» می‌رسد و پس از او به «محمدحسین ملکیان» که شعری با موضوع جنگ بخواند:

جنگ یک جدول تناسب بود، تا جوابش همیشه این باشد

پدرم ضربدر چهل درصد، حاصلش بخش بر زمین باشد

عده‌ای را ضریب منفی داد، عده‌ای را به هیچ قسمت کرد

تا هر آن کس که سوء نیت داشت، تا ابد زیر ذره‌بین باشد

شعر که تمام می‌شود آقا از ملکیان می‌پرسند: شما فرزند جانباز هستید؟ جواب مثبت او را که می‌گیرند ادامه می‌دهند: به ایشان سلام من را برسانید.

میثم داودی شعری درباره امام هادی (علیه‌السلام) می‌خواند و آقا حسابی تشویقش می‌کنند. هم او را و هم تعمیم می‌دهند به بقیه: آفرین به جوانها!

مهدی نظارتی هم قرار می‌شود شعری سپید بخواند برای مردم غزه. او که می‌خواند جو جلسه سنگین می‌شود. بین این همه کلاسیک‌خوان، سپید خواندن سخت است. آقا بعد از شعر او می‌گویند: خوب بود. با اینکه من با شعر سپید مأنوس نیستم ولی شعر شما را متوجه شدم. بعضی کنایه ظریف آقا به شعر سپید را درمی­‌یابند و لبخند می‌زنند.

سعید طلایی مسئولیت خواندن شعر طنز را در جلسه به عهده گرفته است. شعری درباره نماز خواندن آدم‌های سبک‌سر!

فکرم همه جا هست، ولی پیش خدا نیست

سجاده زردوز که محراب دعا نیست

از شدت اخلاص من عالم شده حیران

تعریف نباشد، ابداً قصد ریا نیست!

از کمیت کار که هر روز سه وعده

از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست

یک ذره فقط کُندتر از سرعت نور است

هر رکعت من حائز عنوان جهانی است!

آقا اینجای شعر با لخند می‌گویند: باید در کتاب گینس ثبت کنید! و جمع می‌خندد.

این سجده سهو است؟ و یا رکعت آخر؟

چندی است که این حافظه در خدمت ما نیست

ای دلبر من! تا غم وام است و تورم

محراب به یاد خم ابروی شام نیست

هر سکه که دادند دو تا سکه گرفتند

گفتند که این بهره بانکی است، ربا نیست!

از بس که پی نیم وجب نان حلالیم

در سجده همان رونق اگر هست، صفا نیست

به‌به، چه نمازی است! همین است که گویند

راه شعرا دور ز راه عرفا نیست!

حضار جابه‌جا با لبخندهایشان شاعر و شعرش را تشویق می‌کنند. آقا هم می‌گویند: خوب بود، خدا این نماز را از شما قبول کند! و باز جمع می‌خندد.

بلال کمالی شعر ترکی می‌خواند و شریف‌صادقی شعری دیگر. آخرین کسی که قزوه معرفی می‌کند سیدعبدالله حسینی است. قزوه قبل از خواندن او توضیح می‌دهد: همه کسانی که شعر خواندند بار اولشان است.

حسینی می‌گوید اصل شعر ۵۰ بیت است که من خمسش را برای جلسه می‌خوانم. آقا می‌خندند و می‌گویند: سهم ساداتش برای خودتان، سهم امامش برای ما. جمع می‌خندد و حسینی شعر می‌خواند. بعد از شعر، آقا می‌گویند: شعر شما به «اهل عبایی» طعنه دارد که توجه به موضوع فلسطین و استکبار ندارند، البته باید توجه کنید آن کسانی که توجه لازم را دارند هم از همین اهل عبا و روحانیان هستند. خوب است نیمه پر لیوان را هم ببینید.

قزوه اعلام می‌کند جلسه به پایانش رسیده و عنان کار را می‌سپرد دست آقا. می‌خواهد اگر ایشان کسی مدنظرشان است نام ببرند برای شعر خواندن و اگر نه خودشان صحبت کنند. آقا به خنده و شوخی می‌گویند:

کاش امشب همگی شعر بخوانند اینجا

بعد از آن تا سحری جمله بمانند اینجا

همه می‌خندند و برایشان معلوم است که امکان ندارد. به هرحال آقا به زکریا اخلاقی و حدادعادل و امیری اسفندقه هم تعارف می‌کنند شعر بخوانند. بعد از اینها هم آقای محمدی گلپایگانی. آقای محمدی می‌گوید می‌داند احتمالاً آقا از شعرش راضی نباشند ولی می‌خواند. در شعر هم از آقا تعریف‌هایی می‌کند.

بعد از اتمام شعر آقا می‌گویند: شما گفتید من راضی نیستم و خواندید. بعضی خندیدند و البته بعضی جدیت آقا را متوجه شدند. آقای محمدی داشت توضیحی می‌داد که آقا گفتند: هر چه هم الآن بگویید همین معنا تقویت می‌شود.

یاد جلسه چند روز پیش افتادم که در تبیین این جلسه دکتر اسماعیل امینی گفته بود: فرق این جلسه با جلسه شعر حاکمان این است که آنها این جلسات را برگزار می‌کنند که دیگران از آنها تعریف کنند ولی آقا اگر بداند کسی می‌خواهد از ایشان به تعریف شعر بخواند اجازه نمی‌دهد. ناصر فیض هم به همین مضمون گفته بود در همان جلسه و این برخورد ایشان با شعر آقای محمدی هم شاهدش!

دیگر جمع منتظر می‌شوند صحبت‌های آقا را گوش کنند که یک نفر از خانمها می‌گوید: خانمها مظلوم هستند کمتر شعر خواندند. آقا سریع جواب می‌دهند: به نسبت تعداد خانمها و آقایان خیلی هم کم نخواندند خانمها. اسم آقایان بد دررفته ولی معمولاً بیشتر آقایان از بعضی خانمها مظلومتر هستند!

قزوه اصرار می‌کند آقا چند دقیقه‌ای صحبت کنند و جمع با صلواتی از او پشتیبانی می‌کند.

آقا شروع می‌کنند بعد از بسم‌الله. بعد از خوش‌آمدگویی و تشکر، درباب شعر چند نکته می‌گویند، اصالت داشتن دلتنگی‌ها و فردیت شاعر در شعر و به رسمیت شناختن آن. و فرع بودن همین موضوع مذکور در برابر تأثیری که شعر بر مخاطب و خلوت او می‌گذارد. آقا تأکید می‌کنند از بابت همین تأثیرگذاری، شاعر باید شعرش را غنا ببخشد مخصوصاً غنای معنوی.

توجه به وجه اجتماعی شعر هم محور دیگری از صحبت‌های ایشان است و محور این وجه اجتماعی هم عقلانیت ملازم با معنویت است. ایشان البته جریان شعر کشور را مثبت ارزیابی می‌کنند و در عین حال از شعرا می‌خواهند توجه بیش از پیش به فرهنگ و هویت ملی کشور داشته باشند و البته غنای هنری اشعارشان را هم فراموش نکنند.

صحبت‌های آقا که تمام می‌شود، شعرا صلوات می‌فرستند و باتجربه‌ها بلند می‌شوند برای خداحافظی آخر جلو می‌روند. ازدحام زیاد می‌شود. فیض و برقعی کتاب‌هایشان را می‌دهند به ایشان. آقا از کنار وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی که با تأخیر هم آمده بود می‌گذرند و می‌گویند: با آقای وزیر حرف زیاد داریم، در عرصه فرهنگ اشکال جدی داریم.

آقا آرام آرام می‌روند سمت دَر و شعرا آرام آرام قبول می‌کنند این سال هم شب قدر شعرش گذشت.

 

سروده علی‌ انسانی در پاسخ به مطروحه امام خامنه‌ای /فیلم

بیست و پنجم خرداد ماه ۱۳۹۲ بود که امام خامنه‌ای در دیدار با شاعران آئینی بر لزوم توجه به «جانبازان شهید» تاکید کردند. در همین دیدار یکی از شاعران از رهبر انقلاب خواست تا مطروحه‌‌ای طرح کنند تا شاعران آئینی بر اساس آن شعر بگویند… علی

 بیست و پنجم خرداد ماه ۱۳۹۰ بود که امام خامنه‌ای در دیدار با شاعران آئینی بر لزوم توجه به «جانبازان شهید» تاکید کردند. در همین دیدار یکی از شاعران از رهبر انقلاب خواست تا مطروحه‌‌ای طرح کنند تا شاعران آئینی بر اساس آن شعر بگویند.

علی انسانی

«رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه‌ی دل
خونین چو برگ شقایق، رنگین چو افسانه دل»

این بیتی بود که امام خامنه‌‌ای طرح کردند و ما حصلش صدها بیتی شد که بر اساس آن سروده و در کتاب «جامی ز خمخانه دل»  منتشر شد. این کتاب در نخستین کنگره شعر «جانباز شهید» با حضور حسینی، وزیر سابق ارشاد و جمعی از شاعران آئینی رونمایی شد.

علی انسانی یکی از افرادی بود که بر اساس این مطروحه شعری سرود. او بخشی از این شعر را در خبرگزاری تسنیم به مناسبت روز میلاد امیرالمونین علی (ع) خواند:

علی انسانی – شعر بسیار زیبا در مورد شهادت حضرت زهرا
تا علی ماهَش به سوی قبر بُرد
ماه، رخ از شرم، پشت ابر بُرد
آرزوها را علی در خاک کرد
خاک هم گویی گریبان چاک کرد
زد صدا: ای خاک، جانانم بگیر
تن نمانده هیچ از او، جانم بگیر
ناگهان بر یاری دست خدا
دستی آمد، همچو دست مصطفی
گوهرش را از صدف، دریا گرفت
احمد از داماد خود، زهرا گرفت
گفتش ای تاج سر خیل رُسُل
وی بَر تو خُرد، یکسر جزء و کل…
از من این آزرده جانت را بگیر
بازگرداندم، امانت را بگیر
بار دیگر، هدیه ی داور بگیر
کوثرت از ساقی کوثر بگیر
می کِشد خجلت علی از محضرت
یاس دادی، می دهد نیلوفرت

شاعر شعر معصوم باید تمام شعرهای پارسی را بخواند

شعر

شعر

شعر

محمد سهرابی شاعر و نویسنده شعر آئینی معاصر و خالق آثاری چون «اقیانوس آلام» و «سکته قبلی» همزمان با ایام فاطمیه با حضور در خبرگزاری مهر در گفتگویی با موضوع شعر آئینی معاصر و فرصت‌ها و تهدیدهای پیش روی آن شرکت کرد. 

گفتگویی که در بخش نخست از آن سهرابی تاکید دارد باید به موضوع لفظ و محتوا به صورت هماهنگ و همزمان در شعر آئینی توجه داشت. بخش دوم و پایان این گفتگو بیش از هر چیز به نقشه راهی تاکید دارد که این شاعر آئینی آن را پیش روی شاعران جوان ایران باز می‌کند. این گفتگو را در ادامه می‌خوانیم:

بخش اول گفت وگو :هر کلمه‌ای را نمی‌شود بی‌اجازه به شعر آئینی وارد کرد

 

جناب سهرابی شما از چه زمانی شاعری را شروع كردید؟

یادم نیست. اما فکر کنم سال ۷۰ بود، شاید ۱۴، ۱۵ سالم بود.

بیشتر در حوزه‌‌های آئینی شعر گفتید؟

با شعر آئینی و معصوم شروع كردم، هنوز ارادتم همین است، هنوز اگر در حاشیه شعری با مضمون اجتماعی یا عاشقانه می‌گویم آن هم رنگ و بوی همان را دارد. یعنی دست به دامان همان است.

 فردا كه غیر حُسن، شفیعی پدید نیست/ ماییم دست و دامن چشم غزاله‌ها

در بین اهل‌بیت علیه‌السلام شما شعر گفتن را برای كدام یک از حضرات بیشتر دوست دارید؟

كلهم نورٌ واحد. اصلا نمی‌شود تفكیك كرد. یعنی به قول شریف حضرت امام هادی علیه‌السلام: «طابت و طهرت بعضها من بعض» یكی از یكی بهتر. یعنی به امام هادی علیه‌السلام نگاه می‌كنی می‌گویی این خدای من است، «شمس من و خدای من»، برمی‌گردی به سمت امام جواد علیه‌السلام، می‌گویی این دیگر تام و تمام است، نور مطلق این است، اصل این است. امام رضا علیه‌السلام را می‌بینی، می‌گویی اصل این است.

 شعر

خب پس بگذارید این‌طور بپرسم که کدام یک از شعرهایتان را بیشتر از بقیه شعرهایتان دوست دارید؟ مایلید برای ما نمونه‌ای از آن‌ها را بخوانید؟

آدم نباید بین اولادش فرق بگذارد. «اوراقنا، اولادنا، اشعارنا اولادنا». اما یکی را می‌خوانم:

گر شود كافه مردم به حساب آلوده/قهوه‌ چشم تو فالی ست به خواب‌آلوده

زودتر می‌شکند توبه خشک از آن روی/سر سجاده کنم لب به شراب آلوده

نام ما را بنویسید به ایوان نجف/نشد از نام سگ کهف، کتاب آلوده

دامن عصمتم از گَرد عبادت پاک است/نشود بنده‌ حیدر به ثواب آلوده

زیر سنگ است به عشق تو علی جان دستم/تا عقیق یمنی شد به رکاب آلوده

ز آشنایان چه توقع ز غریبان چه ملال/در محیطی كه نشد بحر به آب آلوده

معنی از خیر گذشتن به لبش بگذر باز/حیف از آن لب که بگردد به عتاب آلوده

شعر دیگری هم هست با این ترتیب:

مپوش از دیده من فتنه چشم غزالان را /كه من از سرمه بیرون می‌كشم آواز لالان را

تعیُّن تا كجاها رفته از خاطر به یاد تو /كه شیران در اسارت می‌روند از پی، شغالان را

مپرس از معجزه، بازی ز ملزومات طفلان است/ ببین در آستینم همت صاحب کمالان را

برای بوسِ قبل از خواب چل منزل سفر كردم/ میندازد به‌روزم حق تعالی خردسالان را

شما نویسنده رمانی با عنوان «سکته قبلی» هم هستید،چه شد رفتید سراغ رمان و داستان؟

اشتباهی بود. آن هم که چاپ‌شده كار منزهی نیست و خط داستانی‌اش هم ضعیف است.

در این سال‌های شاعری کرامتی هم از شعر دیده‌اید؟

من به شعر مدح و مرثیه حضرات كلا به چشم كرامت نگاه می‌كنم. آن هدیه خداست. شاعری رفت پیش حضرت رضا علیه‌السلام و عرض كرد شعری در مدح شما گفتم و اجازه می‌خواهم آن را بخوانم، چند بیتی خواند و حضرت رضا علیه‌السلام شروع كردند ادامه شعر را خواندن، شاعر گفت به خدا این برای خودم است و خودم گفتم، حضرت به این مضمون سخنی فرمودند كه «می‌دانیم از توست ولی اینكه ما ادامه آن را خواندیم، به این خاطر است که ما خودمان این را به تو بخشیده‌ایم. چطور می‌خواهی ما بی‌خبر باشیم؟» لذا شعر برای اهل‌بیت علیه‌السلام سراسر لطف و كرامت، معنی و عظمت است.

شما از شاعران آئینی جوان به شمار می‌روید، برای شعرای جوان که تازه به این وادی واردشده‌اند، خوانش چه مقاتل و كتاب‌هایی را توصیه می‌کنید؟

مقتل را باید علما بگویند، چون یك شاعر نمی‌داند كدام مقتل دارای صحت است، ‌اقلاً صحت بیشتر و حداكثری و كدام مقتل داری سُقم است، شاید كذبی در آن باشد، این را باید علما بگویند. در حیطه شعر شاید بتوانم حرفی بزنم، آن هم اینكه حق این است که شاعر شعر معصوم، تمام شعرهای پارسی را باید بخواند، یعنی از رودكی تا همین امروز. اما بایدها با توانایی‌ها و مقدورات ما متفاوت است.

خود شما كه وارد این حوزه شدید سراغ همه رفتید؟

این یك باید است، شاید یك دستور از ناحیه خود شعر ولی اینكه چقدر از آن را به كار می‌بندیم یك مقوله دیگر است. من می‌توانم اینجا ادعا كنم تمام شعرهای پارسی را خوانده‌ام، اما قطعاً این یك ادعای دروغ است.

در شعرا معمولاً طبع شاعران به سمت یك شاعر بزرگ گرایش دارد، این را همه شاعران به یك نحوی تجربه كرده‌اند، یك تجربه روحی است، شاید برای غیر شعرا این ملموس نباشد. به سمت یك شاعر بزرگ و یا بهتر بگوییم به سمت یك مكتب شعری مثل خراسانی، عراقی، مكتب آذربایجان، مثلاً وقوع، طرز تازه و یا بازگشت. هر كدام از این‌ها یك مكتبی را می‌پسندند، آن مكتب را كه پسندیدند باید شعر اقلاً بزرگان آن مكتب را مطالعه كنند و مداقه كنند، یعنی دقیق بشوند در آن.

یعنی مثلاً كسی كه سبك عراقی را دوست دارد، خیلی زشت است برایش كه سعدی و حافظ نخواند، كسی كه «طرز تازه» یا همان سبک هندی را می‌پسندد، باید با صائب و بیدل مانوس باشد، باید «غالب دهلوی» بداند، حزین لاهیجی بداند، فیاض لاهیجی بداند، میرزا اثر و سلیم تهرانی را بخواند، قدسی را بخواند، طغرای مشهدی را بخواند، نادم لاهیجی را بخواند.

اما حكم شعر این است که شاعر به تمام مصادیق شعر اشراف داشته باشد. یعنی تو كه طرز تازه را دوست می‌داری،‌ عراقی را هم بخوان، خراسانی هم بخوان، مثلاً مكتب وقوع وحشی بافقی را هم بخوان.

منتها می‌گوییم امروز وقت‌ها تنگ است و شاعر دوستان یك مكتب است. در این حال او اقلاً باید آن مكتب را واقعی شخم بزند. یعنی همه بیت‌ها را بخواند؛ این یك قاعده است. در قدیم قاعده بوده كه شاعر باید ۱۲۰ هزار بیت از دیگران حفظ باشد. امروزه مثلاً شل گرفتیم و می‌گوییم تو که شعرهای خودت را حفظی دمت گرم است.

اما در بحث بیان عاطفی، ذکر کردن عین مقتل باید رعایت شود. من به این نزدینهه تاكید دارم. تحریف هم در اذهان رخ می‌دهد نه در كتب، تحریف در ذهن، هنر این‌طور است.

امروز فیلمی ساخته‌شده که نشان می‌دهد که خون شاهزاده علی‌اصغر علیه‌السلام ریخت بر پای اسب. ما این را قبول كنیم یا حدیث امام صادق را كه فرمود و الله یك قطره از آن خون به زمین برنگشت؟ مردم عامه كدام را می‌پذیرند؟ مردم كتاب می‌خوانند، مقتل می‌خوانند؟ نمی‌خوانند. این است كه هنر چون نفوذ دارد باید پاكیزه ارائه شود.

شما حس نمیکنید ما كم‌كم در مجالس عزاداری در حال دور شدن از اصل روضه و فلسفه‌اش هستیم؟

این‌طور نیست. ما که می‌گوییم اصل روضه را عاطفی بیان كنند از طرفی هم می‌گوییم که باید عین مقتل باشد؛ منتها با بیان عاطفی. نه اینكه با بیان خشن. این را  همه بلد هستند بگویند. و البته هم لطفی ندارد. یك طور باید بگویی كه باقی بلد نباشند و باقی هم فیضش را ببرند. ما تكیه‌مان بر عین مقتل است منتها با تشبیه، با استعاره، با خیال ممدوح.

در تخیل هم اجازه نداریم از یك حدی فراتر برویم. در لفظ گفتیم كه هر كلمه‌ای اجازه ورود ندارد، در تخیل هم نمی‌شود گفت هر خیالی مقدس است و چون به خیالمان رسیده، پس درست است، نه. باید خیال را با عین مقتل تطبیق داد و سپس آن را در قالب شعر گفت.

باید در مدح هم این موضوع رعایت شود. مثلاً تشبیه حضرات معصوم، حتی به خورشید هم شاید درست نباشد. آیا خورشید عظمتش بیشتر است یا امیرالمؤمنین علیه‌السلام؟ خورشید بنده امیرالمؤمنین علیه‌السلام است، روایت داریم كه چندین بار اهل مدینه دیدند كه خورشید موقع طلوع بر حضرت امیر علیه‌السلام سلام داده و یا در واقعه ردُّ شمس ایشان دستور دادند دوباره شبان گاهان روز شود، این تشبیهات باید در دایره قدس بررسی شود، یعنی قداستش حفظ شود و الا شعر خراب می‌شود. البته منظورم این نیست که بیاییم مته به خشخاش بگذاریم. ما معیار را می‌گوییم.

هرچه به معیارها نزدیک‌تر شویم بهتر است. ما باید تا جایی که می‌توانیم شعر عالی برای حضرات علیه‌السلام بسراییم.

در ‌ایام فاطمیه قرار داریم، دوست دارم حسن ختام این گفتگو شعری باشد برای حضرت ایشان و از سروده‌های شما

در شعر فاطمی ساحت قدس خیلی بلندمرتبه است، ‌فرمودند «نحن حجج‌الله علی خلقه و جدتنا فاطمه حجه علینا» امام صادق فرمودند، ما حجت خدا بر مردم هستیم و مادر ما فاطمه حجت است بر ما. در شعر گفتن برای ایشان با عظمتی روبرو هستی که به راحتی نمی‌شود این وجود مقدس را مدح كرد.

لذا  آن كسی كه مدح حضرات را می‌گوید، مداح خودش است، چون تلویحاً می‌گوید من خوبی‌ها را فهمیدم و دیدم. مادح خورشید، مداح خود است.

مداح حضرت زهرا سلام‌الله علیها مستقیماً دارد مدح خدا را می‌گوید. او خدا را می‌ستاید. اما همین که فهمش رسیده که خدا ستودنی است، مادح خود نیز هست.

زهی كوی كسی كز خون بُود آب خیابانش/ ز سرهای عزیزان چیده گلدان گرد میدانش

به خورشید قیامت می‌شود منجر به هر جلوه/ تشرف‌های آیینه به صحن شبنم ستانش

زهی بانوی جعفر پاسبان حمزه دربانی/ كه صد چشمی نگهدار است او را مرد مردانش

به ذیل نام او جز حاشیه متنی نمی‌جوشد/ که دارد منشئاتش شأن فرعیت به عنوانش

به شأن خویش دارد إلتجا از فرط آگاهی/ اگر دستی بگیرد در خرامیدن به دامانش

ز کوران نیز در ستر تجلی گشته او پنهان/ كه ممكن بود دیدارش دهد چشمی به کورانش

چنین شأنی که من می‌بینم از حیث احد کامل/ ندارم شک که در خلوت پرستیدست شیطانش

به دربار زنی کز غیر خود رو در حجاب آرد/نظر دارد به الله الصمد نقاش ایوانش

به جمع پنج تن از چهار سو در هشت چشم آید/علی موسی‌الرضا پیدا شد از آیینه‌بندانش

به قم بر چادرش افتاده جمعی یارضا گویان/گروهی حضرت معصومه گویان در خراسانش

به شهر قم به چشمم از دهانی شادباش آمد/کدامین پسته خندیدست بر بادام سوهانش

به امکان زنی دلداده‌ام کز شدت اعجاز/جمل را در ته سوزن کند با بار کوهانش

مگو گستاخ شیون بوده این نو شاعر الکن/به قدر وسع خود کرده است معنی تازه کتمانش

…………………….

گفتگو: حمید نورشمسی خبرگزاری مهر 

هر کلمه‌ای را نمی‌شود بی‌اجازه به شعر آئینی وارد کرد

شعر آیینی
شعر آیینی
شعر آیینی

 محمد سهرابی شاعر و نویسنده آئینی معاصر و خالق آثاری چون «اقیانوس آلام» و «سکته قبلی» همزمان با ایام فاطمیه با حضور در خبرگزاری مهر در گفتگویی با موضوع شعر آئینی معاصر و فرصت‌ها و تهدیدهای پیش روی آن شرکت کرد. گفتگویی که در آن سهرابی تاکید دارد باید به موضوع لفظ و محتوا به صورت هماهنگ و همزمان در شعر آئینی توجه داشت. متن این گفتگو به شرح زیر است:

جناب سهرابی به اعتقاد من آنچه به عنوان لفظ امروزه در شعر آیینی ما وجود  دارد از حیث نوع استخدام كلمات و هم از نظر محتوای موجود در آن دچار آسیب‌های فراوانی ‌ شده است. حتی در بیانات مقام معظم  رهبری در دیدار با اعضای هیئت رزمندگان اسلام هم به این مسئله تاکید شد كه لازم است به محتوای آن چیزی كه به عنوان مرثیه و شعر در مجالس عزاداری خوانده می‌شود بیشتر توجه شود. شما تا چه اندازه از حوزه لفظ و در ادامه محتوا آسیب‌هایی را متوجه جریان شعر معاصر آئینی معاصر می‌دانید؟

بسم‌الله الرحمن الرحیم

اگر بخواهیم شعر را مثلاً از دو زاویه نگاه كنیم، یا از دو مقوله كه همان لفظ و معنا، یا لفظ و محتواست؛ باید به تفکیک به این دو مسئله بپردازیم

 در حوزه‌ لفظ من قبلاً جایی عرض كردم كه خوب است كه ما تمام شعرهایی را كه در مدح و مرثیه عرض می‌كنیم و شاعران می‌گویند، را باید در محدوده  اشعار آئینی بدانیم چون هر كسی كه شعری می‌گویند، آن را با  آیین خودش می‌گوید و به همین خاطر به تمام شعرها می‌شود گفت شعری آئینی و ما نمی‌توانیم بگوییم شعری آئینی نیست.

حتی اگر بخواهیم اسلام را محور قرار بدهیم، شعر‌های پارسی همه شعر آئینی است،‌ حتی شاعری مثل ایرج میرزا هم در شعر مادر، در واقع شاعری آئینی است.

اما در حوزه همین شعر آئینی مرسوم، بهتر است كه بگوییم شعر معصوم نه شعر آئینی. یعنی وقتی در شعر مدح و مرثیه برای حضرات معصومین(ع) و امامزادگان واجب‌التعظیم می‌گوییم، این شعر خوب است و شایسته است که شعر معصوم نامیده بشود.

 چرا؟

 از دو حیث؛ یكی اینكه ما شعر را برای معصوم(ع) می‌گوییم؛ برای كسی كه عصمت دارد و دیگر اینكه، شعر باید از لحاظ فرم و محتوا یا همان لفظ و معنا دارای عصمت باشد، یعنی هر كلمه‌ای اجازه ورود به این ساحت مقدس را به زعم بنده ندارد. حتی خیلی از كلمات شفاف و زلال و صیقلی. كلمه‌ای مثل «زیبا» خوبه‌خود زیباست، یك كلمه خودتراش، صیقلی و آئینه‌مسلك است، و البته خیلی عالی است.

اما این كلمه آیا در حوزه شعر صدیقه ‌طاهره حضرت فاطمه(س) راه دارد؟ ما می‌توانیم این كلمه را به این شخصیت بزرگ اطلاق كنیم؟ حتی اگر بخواهیم بگوییم نماز زیبای خانم، باید احتیاط كنیم، این كلمه به خودی خود مبارك است، زیباست و ذاتاً زیباست اما در این حوزه خاص و حوزه شعر حضرت زهرا سلام‌الله علیها اجازه ورود ندارد.

و یا مثالی دیگر؛ مداحان بزرگوار روضه می‌خوانند كه از شدت نشستن تیرها بر پیكر مبارك حضرت عباس علیه‌السلام بدن مبارك _ عین عبارت مقتل است، «كَالقنفذ» شد؛ یعنی مثل جوجه‌تیغی شد. اگر ما بخواهیم این را وارد شعر كنیم یا مداح بخواهد توضیحی شفاهی در ادامه روضه خواندن بدهد؛ آیا ذكر كلمه جوجه‌تیغی در توضیح این مطلب مناسب است؟ یا باید از كلمه خارپشت كه ادبی‌تر است و مؤدبانه‌تر و فخیم‌‌تر است، استفاده كنیم؟ قطعاً دومی جواب است.

و یا مثلاً ما می‌خواهیم روضه شفاهی برای حضرت رقیه سلام‌الله علیها بخوانیم یا روضه‌ای مكتوب بنویسم. اینجا برای ذكر حالات آن اولیاء مخدره، می‌توانیم از كلمه‌ای مثل چهره، قیافه، شمایل، صورت و…. استفاده كنیم.

در این چهار گزینه كدام در واقع برای شاعر مناسب است؟ كدامش برای ذكر كردن شفاهی یا مكتوب مناسب است؟ خب شمایل خیلی فخیم است، خیلی ادبی است. قیافه آن ادب خاص را ندارد. چهره ممكن است مأنوس نباشد. قطعاً به نظر من صورت اینجا مناسب‌تر است، چون مأنوس‌تر و عاطفی‌تر است و ضمن اینكه تداعی رنگ صورتی نیز می­کند که رنگی است دخترانه.

پس در حوزه لفظ خیلی كلمات اجازه ورود به شعر معصوم در حیطه مدح و مرثیه را ندارند لذا خودبه‌خود از این دایره خارج می‌شوند. مثلاً حضرت عابس(ع) خواست به میدان برود. ما در مقتل داریم که حضرت پیراهن مباركشان را درآوردند. ما در اینجا برای توضیح از كدام كلمات می‌توانیم استفاده كنیم؟ برهنه، لخت، عریان، عور؟ قطعاً یكی از این‌ها مناسبت‌تر است، باقی كلمات اجازه ورود ندارند.

منظورم این است که آسیب‌هایی كه ممكن است شعر از حیطه لفظ ببیند، آن جایی است كه ما هر كلمه‌ای را بدون اجازه و بدون بررسی به آن وارد شود. در این حوزه. به نظرم اینجا ممكن است شعر آسیب ببیند.

خب سؤال هم در همین جاست. ما تا چه اندازه مجاز هستیم تا برخی عبارات را وارد شعر کنیم؟ من این روزها زیاد می‌بینم كسانی كه شعر آئینی می‌گویند اما معرفتش را ندارند. امروز کم نیستند افرادی که برای دل سوزاندن و اشك گرفتن و شور دادن به مجلس عزا، برخی از حریم‌های لفظ را می‌شکنند و در نهایت هم می‌گویند عذر می‌خواهیم از بیانش!

حرف این است كه شعر مدح و مرثیه، اسمش روی خودش است. این شعر ابتدا باید شعر باشد؛ اما اینكه باریك‌بینی را حذف كنند و در نوحه یا در اجوزه‌های ایام میلاد، باریك‌بینی،‌ لطافت و خیال حذف شود  و حرف معمول كوچه و بازار را بیاورند، هنری نیست.

 شاعری بیتی موهن گفته است که چون بحث فنی است ذكر می‌كنم: «حل نشده برایم این مسئله/ چرا كتك زد به زن حامله». او به گمان خودش خیلی غوغا كرده، در صورتی كه این‌طور نیست، او بی‌ادبی و جسارت و توهین كرده، بیتش موهن است. حتی اگر آدم بخواهد برای ناموس خودش چنین واقعه تلخی را ذكر كند هیچ‌گاه این كلمات را استفاده نمی‌كند. در مقابلش یك شاعر همین مضمون را با استفاده از ادبیات عامه ذکر کرده است.

مثلاً در قدیم و یا حتی امروزه در بسیاری از خانه‌ها، مرسوم است که اگر مثلاً پیرمردی، پیرزنی در مجلس حضور داشته باشد و یا اگر در مجلسی طفل ممیزی باشد كه خوب و بد را تقریباً می‌فهمد اگر بخواهند بگویند عروس فلان خانم باردار است یا آبستن است، چه می‌گویند؟ می‌گویند فلان خانم باردار است؟ نه، باید رعایتشان آن پیری را كه در مجلس حضور دارد بكنند، یا سخن را از آن طفل ممیز بپوشانند، چون می‌فهمد.

خب در این شرایط در ادبیات عامه چه می‌گفتند؟ می‌گفتند فلان خانم بار شیشه دارد. شاعر این سخن عامیانه را، سخن بازار، سخن كوچه و برزن را و سخن خانه‌ها را و سخن زنانه را برداشته و این‌گونه آورده در شعر: «تا ابد بر جبهه داغ ننگ زد/دید بار شیشه دارم سنگ زد» این واقعاً پوشیده و در لفافه است، پوشیده در یك خیال عاطفی مقدس توأم با ادبیات عامیانه است.

من منظورم این است كه شاعر باید به اینجا برسد كه بتواند با كنایه و استعاره حرف بزند، وگرنه عین مقتل را به نظم درآوردن خیلی بد است. این حرف را كه مردم هم بلد هستند. شاعر باید از زاویه‌ای یك اتفاق را ببیند كه دیگران آن را نمی‌بینند، یا لااقل آن را ندیده­اند. «الشاعر یشعرُ بما لا یشعُرُ به غَیرهُ» شعور شاعر باید به چیزی برسد كه شعور دیگران به آن نمی­رسد یا نرسیده است.

مرثیه در واقع باید قدری عاطفی بیان شود. حتی روضه اباعبدالله(ع) در دل گودال هم باید عاطفی و البته با جلالت بیان شود. طوری كه مردم از انزجار سردرد نگیرند و از لطافت گریه كنند.

و البته قبول دارم که این كار سخت است؛ چون شما می‌خواهید خشن‌ترین و سهمگین‌ترین اتفاقات را در لطیف‌ترین قالب‌ها که همان شعر باشد بیان كنید. شما یك واقعه جان‌سوز، جان‌گداز، عظیم وحشتناك و خوفناك را می‌خواهی لطیف بیان كنی، آیا می‌شود؟ جواب این است که آری. اما این کار خیلی سخت است.

اما انگار شور عاطفی كه در حماسه و  مرثیه‌سرایی به ویژه برای امام حسین علیه‌السلام وجود دارد باعث شده خیلی از دوستانی كه برای سرودن شعر در این عرصه وارد می‌شوند، خیلی به آن بحث فنی و حرفه‌ای شاعری‌اش توجه نداشته باشند و بیشتر به انتقال شورید‌گی حس و حال خودشان توجه پیدا كنند.

این البته ممدوح است و مذموم نیست. ما یك زیارت‌نامه‌ای داریم بهنام زیارت‌نامه جوادیه، حضرت جواد علیه‌السلام زیارت‌نامه‌ای را انشاد كردند برای پدر بزرگوارشان حضرت رضا علیه‌السلام، در آن زیارت‌نامه می‌فرمایند: «السَّلَامُ عَلَى الْإِمَامِ الرَّءُوفِ، الَّذِی هَیجَ أَحْزَانَ یوْمَ الطُّفُوفِ» سلام بر امامی مهربان، كسی كه حزن‌های روز كربلا را به هیجان آورد.

این كه امروز باب شده كه می‌گویند بنشینید برای كشته شدن اباعبدالله تعقل كنید و اینکه چگونه كشته شدن را نگویید و چرایی‌اش را بگویید نکوهیده است. یك حدیث در این مقوله بیاورند كه ببینیم حضرات دستور دادند به این كار یا نه. در روایت آمده حضرت صادق علیه‌السلام، پرده‌ای به میان منزلشان می‌زدند و به زن‌ها امر می‌كردند در آن طرف پرده بنشینند تا صدای روضه‌خوان را بشنوند.

حتی در روایت هست كه: «گریه بالا گرفت، ناگهان كنیزی از پشت پرده بیرون آمد، طفل شیرخواری را در دامن حضرت امام صادق علیه‌السلام قرارداد و رفت. آیا این ریشه تعزیه نیست؟ آیا ریشه به هیجان آوردن حزن‌ها نیست؟ آیا این كار امام  علیه‌السلام عین روضه است.

شما می‌گویید ممكن است عامیانه بیان كردن لطمه‌ای بزند. اما من منظورم سخن عوامانه گفتن نیست، نگاه كنید ما فرهنگ مردم را می‌گیریم و در سبک شعری«طرز تازه» یا همان سبک هندی صیقلی تازه به آن می­دهیم.

دسته‌ها، بلوری، الماسی از آن می‌تراشیم و دوباره به خود مردم تحویل می‌دهیم. این است كه در طرز تازه وقتی مخاطبین شعری را می‌شنوند، می‌گویند که این را كه ما می‌دانستیم، لذا احساس صمیمی بودن در شعر می‌كنند. احساس سهیم بودن در سروده شدن شعر می­کنند.

 اگر مرثیه هم در این وادی قرار بگیرد مستمع واقعاً آن شعر را با جان می‌‌پذیرد. در سبك هندی؛ مثلاً صائب تبریزی(علیه‌ الرحمن) می‌گوید: اظهار عجز پیش ستمگر ز ابلهی است/اشک کباب موجب طغیان آتش است. این تصویر را هم در اروپا دیده­اند و هم در آمریكا، هم در آسیا، آفریقا و در همه جا. این ملموس است. این فرهنگ از مردم گرفته‌شده.

 می‌گویند: المعانی مطروحه فی‌الطریق، آنچه كه  در راه افتاده، آنچه كه دست مردم است. تو آن را بردار و از آن شعر بساز و تحویل مردم بده.

نظیری نیشابوری می‌گوید: دست طلب چون پیش كسان می‌كنی دراز/ پل بسته‌ای كه بگذری از آبروی خویش، آیا یك منبر ۱۰ ساعته در مَذمتِ استقراض می‌تواند به مردم بفهماند كه قرض گرفتن خیلی هم خوب نیست؟ اما یك بیت شعر در جان مردم می‌نشیند.

حالا اگر این مهم در مرثیه هم اتفاق بیفتد، یعنی این طرز تازه در مرثیه اگر اتفاق بیفتد، من فكر می‌كنم مستمعین این اشعار مدح و مرثیه را بیشتر قبول می‌كنند تا اینكه ما بخواهیم مرثیه را در سبك عراقی یا در سبك مثلاً تركستانی پی بگیریم. آن‌ها نمی‌توانند در مرثیه موفق باشند، ما بیاییم مثلاً موفق‌ترین مرثیه‌ها را در سبك عراقی نگاه كنیم، باز هم نسبت به زبان طرز تازه، دچار كم و كاستی‌هایی قطعاً هستند.

شعر آیینی
شعر آیینی

اما وضع امروز ما این مطلب را که می‌فرمایید ندارد. به نظر شما چه اتفاقی افتاده که اشعار مرثیه ما به وضعیت فعلی رسیده است. به جایی که امروز اشعار مرثیه سرودن بیش از هر چیزی یك نوع رقابت در فضای ساخت موسیقیِ پاپ و این‌ها شده. واقعاً علت ماجرا چیست؟

بعضی از شعرا با بعضی از مداحان مرتبط می‌شود و شعرای نوپا در این ارتباط ، می‌بینند كه مثلاً مداح طالب شعر فاش است و می‌خواهد صفر تا صد مجلسش فاصله‌اش كم و كوتاه شود، مثلاً اگر از صفر تا صد با شعر فاخر در نیم ساعت اتفاق می‌افتد، با شعر فاش در ده دقیقه؛ شاید حتی كمتر.

 پس ذائقه مردم هم به نوعی در این ماجرا دخیل است؟

بله. اما یک علت درونی هم داریم؛ علت درونی هم برمی‌گردد به ناتوانی شاعر. او با مداحی در ارتباط است که می‌گوید مستمع شعر در لفافه را نمی‌فهمد، شعر استعاری، شعر تخیلی را، شعر عاطفی، شعر پیچیده در لفافه را نمی‌فهمد و باید فاش سخن بگوییم. این غلط است.

مثلاً شما خاطرات صدرالدین عینی را بخوانید، او در تاجیكستان یا ارمنستان امروز بوده و می‌گوید در آن سرزمین جفت رانان یعنی كسانی كه زمین را شخم می‌زدند، در تاریكی شب برای اینكه از سلامت خود باخبر باشند، چون فاصله‌شان از هم زیاد بوده، باهم بیت شعر پاس‌كاری می‌كردند، یك بیت در نوای دشتی را این یکی می‌خوانده و یك بیت هم دیگری می‌خوانده. چه می‌خواندند؟ خودش ذكر می‌كند و می‌گوید: از بابا بیدل می‌خواندند، از بابا حافظ می‌خواندند.

می‌گوید برخی از این‌ها مثلاً از سعدی می‌خواندند. آیا سطح سواد امروز بالاتر است یا ۲۵۰ سال پیش كه این خاطرات ثبت‌شده؟ قطعاً سطح سواد ما بالاتر است، اما ما مخاطب را متهم می‌كنیم به بی‌سوادی؛ این اتفاق در حوزه ‌ادبیات ما حتی در حوزه داستان و رمان هم می‌افتد. رمان‌نویسان ایران وقتی می‌خواهند یك داستان کی در یك داستان بلند بیاورند آن را توضیح می‌دهند. چرا؟ می‌گویند مخاطب شاید نفهمد.

اما شما مثلاً در حوزه داستان مثلاً آمریكا،در اروپا، رمان‌های آن‌ها را نگاه كنید، صرفاً داستان می‌گویند. مثلاً نمی‌گوید كه قصد محمد سهرابی اینجای داستان كه این فنجان را گذاشت آن طرف میز چیست. صرفاً داستان می‌گوید. متأسفانه الآن در ایران این‌طوری نیست. بعضی­ها مخاطب را خنگ فرض می­‌کنند.

جناب سهرابی امروز در شعر آئینی و مداحی‌های آن شاهدیم اشعار رفته به سمت مدح شعر و خود آدم‌ها به جای اهل‌بیت؛ اشعار بیشتر توصیف خودشان است كه من چنین هستم و چنان هستم! این زیاد از حد شده است. نظر شما چیست. حس نمی‌کنید مجالس شعرخوانی ما از مدح اهل‌بیت علیه‌السلام فاصله گرفته است؟

آن سخن هم نمك كار خودش را دارد، اما اینكه مثلاً  گفتن اینکه مدح به حاشیه رفته را نمی‌پسندم به نظر من نشأت‌گرفته از اینجاست كه ما معشوق و مشخصاتش را نمی‌دانیم.

همین باعث خواندن «روضه فاش» نمی‌شود؟

روضه فاش را می‌خوانیم چون از عظمت اباعبدالله علیه‌السلام بی‌خبریم، اباعبدالله علیه‌السلام جای خود، ما زهیربن قین علیه‌السلام را هم نمی‌شناسیم. در مرثیه باید از جلالت یاد كنیم. حتی شما در لغت‌نامه هم مراجعه كنید مرثیه تعریفش این است: ذكر خوبی‌های متوفی و گریستن بر او.

ذكر عظمت متوفی و گریستن برای او. مرثیه این  است، اما الآن كجا در روضه امام حسین علیه‌السلام عظمت اباعبدالله علیه‌السلام را ذكر می‌كنیم؟ شاعرها از این مباحث فاصله گرفته­اند.

دلیلش هم این است که یا مقتل نمی‌خوانند یا پای منبر نمی‌نشینند.  شاید هم مطلوب مداح این است، یا مثلاً مستمع این‌طور می‌طلبد. با شعر فاش حالت هیجانی مجلس دفعتاً صورت می‌گیرد، ولی بسیاری از افراد با سردرد و پریشانی و انزجار به منزل می‌روند و آن شكفتگی مطلوب بعد از روضه اباعبدالله علیه‌السلام دیده نمی‌شود.

ـ امسال بعضی از شاعرانی كه به این روال موجود انتقاداتی داشتند، انتقاداتشان را در قالب شعر گفته بودند. ولی هجمه بدی علیه آن‌ها اتفاق افتاد. این به معنی بسته شدن باب اصلاح رویه‌ای که می‌گویید نیست؟

برخی گفته بودند گریه برای امام حسین علیه‌السلام بس است، و حالا دیگر زمان تعقل و تفكر و شعور است. این حرف‌ها از كجا در می‌آید؟ این حرف‌ها قطعاً از جایی کنترل می‌شود، قطعاً دارد اداره می‌شود.

این یك حرف عادی نیست. یا گوینده آگاه است كه دارد به كسی كمك می‌كند، به جریانی كمك می‌كند، یا ناآگاه است، در هر صورت باید ملتفت معنا شود. مگر امام خمینی رحمه­الله، نگفت ما هر چه داریم از این محرم و صفر است و هر چه داریم از این بر سر و سینه زدن‌هاست و از اشك و گریه برای امام حسین علیه‌السلام است. آیا انقلاب اسلامی را فلسفه امام خمینی پیروز كرد یا حكمتش؟ یا روضه‌خوانی‌اش؟

ما باید ملتفت باشیم که واقعاً این بی‌انصافی است كه نان امام حسین علیه‌السلام را بخوریم، نان انقلاب را بخوریم و زیر بیرق كسی دیگر سینه بزنیم. این خیلی بی‌انصافی است.

ما از «آرمان رنو» مسیحی شاعر فرانسوی قصیده‌ای بلند در مدح اباعبدالله علیه‌السلام می‌بینیم:

امروز روز اشک و حسرت است

روز پوشیدن لباس‌های عزاداری است

روزی که مردم هیاهو و شور دارند

پیرامون تابوتی طبق یک رسم

زیرا امروز روزی است که شخص درستکار

و روشن‌ضمیری،کسی که محبوب است

در بین هر پیامبر بزرگی

حسین پسر فاطمه

بعد از پدرش، بعد از برادرش

هر دوتا کنون شهید و مقدس

تحت حکومت مستبد

به دست قاتلان کشته شدند .

یارانش هفتاد و دو تن بودند

اطفال و همسرش را

در پشت تپه‌ای جای داده بود

دشمنانش ده هزار تن بودند

زیر آسمان گرم

بدون هیچ آبی

جهان ده روز این منظره را با خود داشت

و مردان پیروزی را به دست می‌آوردند

کودکان آب می‌خواستند

سرانجام، تکه‌تکه شده، غیرقابل تشخیص

و حسین بر زمین غلتان

خون توسط ماسه­زار، نوشیده شد

در صحرای کربلا

از زمان بامداد،همه حیوانات

گریه می‌کنند در بیشه‌زار؛ و از آسمان

قطرات بر سرمان فرود می­آیند

و تلخ‌اند شبیه نمک

تنها گریه نمی­کنم،من حسرت می­برم

به کسی که به عشق خدا

رنج‌کشید و زندگی‌اش را فدا کرد

در سرزمین کربلا

 تا «چارلز دیكنز» كه گفته است من در احوالات امام حسین علیه‌السلام دقیق شدم و دیدم وقتی پسر شش ماهه خودش را به میدان برده دانستم که او برای حكومت نمی‌جنگیده. این‌ها را ارمنی­‌ها گفته­‌اند. به اصطلاح روشنفکران ما چه می­‌گویند؟

ما كه نان روضه امام حسین علیه‌السلام را خوردیم و فربه شدیم و به پول و منصب هم رسیدیم، یادمان نرود که سیلی‌اش را دخترهای امام حسین علیه‌السلام خورده‌­اند. الآن كسی نماز شب هم بخواند روی فرش دست باف می­خواند.

ما نان امام حسین را داریم می‌خوریم، زحمتش را حضرت زهرا سلام‌الله علیها كشیده. این بی‌احترامی است كه بیاییم و بگوییم که بس است دیگر، گریه بس است، حالا بیاییم به تعقل و تفكر. بنشینیم ببینیم امام حسین علیه‌السلام چرا كشته شد. این بی­صفتی است. این یك پُز روشنفكرانه است که فقط ظاهرش خیلی شیك است. اما باطن آن پوسیده.

آقایان روشنفكر چرا یك كلام راجع به خمس و زكات صبحت نمی­كنند و گیر نمی­دهند؟ چون هدایت قطعی و آنی مردم مستقیماً در پرداخت خمس و زكات نیست. خمس خودبه‌خود کشتی نجات نیست. خمس و زکات زبان ندارند تا بیان حقیقت کنند. اما مدح امام ­حسین علیه‌السلام خودش زبان است.

آیا راجع به ماه مبارک رمضان چه كسی صحبت كرده است؟ راجع به عید قربان و فطر، چه كسی صحبت كرده؟ اما تا محرم می‌خواهد از راه برسد، همه قلم به دست‌ها و روشنفكرها با خودنویس­های علامت برداشت لندن صف می‌شوند که چطور كشته شدن امام حسین علیه‌السلام را نگویید، و الله­ العلی‌الاعظم امام رضا علیه‌السلام چطور کشته شدن آن مولا و سرور را خیلی فاش بیان فرموده‌اند. امام صادق علیه‌السلام فرموده­اند آن طوری كه در قوم و قبیله خودتان روضه می‌خوانید برای ما روضه بخوانید.

شخصی رفت محضر اما هشتم علیه‌السلام، با رفیقش بود. آقا فرمودند رفیقت كیست؟ گفت اهل فلان جاست و شغلش این است. فرمودند نه؛ یك كار دیگری هم دارد، آن را بگو.

گفت محرم‌ها كه می‌شود شعر می‌گوید برای حضرت حسین علیه‌السلام، مرثیه می‌خواند. طرف خودش را جمع و جور كرد. خب محضر امام است، خواست مؤدب‌تر بنشیند و مؤدب‌تر بخواند. آقا فرمودند نه؛ همان طوری بخوان كه در روستا و شهر خودتان می‌خوانی.

چرا تا محرم می‌خواهد بیاید همه روشنفكرها از خانه می‌آیند بیرون، خودنویس‌های طلا را درمی‌آورند، یادشان می‌افتد كه بله. چرا؟ چون كه هدایت مردم به دست امام حسین علیه‌السلام است. جالب است که برخی از آقایان اگر نماز یك مسجدی به خاطر عزاداری امام حسین علیه‌السلام دیر شود صدایشان در می‌آید كه آقا نماز دیر شد، نیم ساعت نماز ظهر به تأخیر افتاد و الآن خدا صاعقه عذاب را بر ما نازل می­کند.

 امام حسین علیه‌السلام بالاتر است یا مؤمن روزه‌دار؟ ۳۰ روز در ماه رمضان همه دو ساعت بعد از اذان نماز می‌خوانند، كسی چیزی می‌گوید؟ نه. اما صدایشان برای نماز ظهر عاشورا در می‌آید. که چه؟ که بعله آقا فریضه­ خدا دیر انجام شد

خبرگزاری مهر