چگونه دختری خوب و همسری ایده آل برای آینده تربیت کنیم ؟

  آرزوی عروس شدن دخترها، از آن آرزوهایی است که هر پدر و مادری حتی از همان روزهای اول به‌دنیا آمدن ریحانه‌های بهشتی خانه در دل می‌پروراند.   هر پدر و مادری دوست دارد نازدانه‌اش را در لباس زیبای عروسی ببیند و تا مرزهای خوشبختی بدرقه کند. واقعیت اما این است که به جز آرزوی … ادامه خواندن “چگونه دختری خوب و همسری ایده آل برای آینده تربیت کنیم ؟”

چگونه دختری خوب و همسری ایده آل برای آینده تربیت کنیم ؟
چگونه دختری خوب و همسری ایده آل برای آینده تربیت کنیم ؟

 

آرزوی عروس شدن دخترها، از آن آرزوهایی است که هر پدر و مادری حتی از همان روزهای اول به‌دنیا آمدن ریحانه‌های بهشتی خانه در دل می‌پروراند.

 

هر پدر و مادری دوست دارد نازدانه‌اش را در لباس زیبای عروسی ببیند و تا مرزهای خوشبختی بدرقه کند. واقعیت اما این است که به جز آرزوی خوشبختی و رؤیاهای زیبا داشتن برای دختران، کارهای دیگری هم هست که شما به‌عنوان پدر و مادر باید انجام دهید تا به دختر دلبندتان برای تبدیل شدن به عروس خوشبخت خانه و یک همسر خوب و ایده‌آل کمک کنید؛

کارهایی که از اواخر سنین کودکی و اوایل نوجوانی باید انجام دهید و مدنظر داشته باشید. در این مطلب سعی کرده‌ایم این موارد را مرور کنیم. با ما همراه باشید تا بدانیم چگونه دختری خوب و همسری ایده آل برای آینده تربیت کنیم ؟ 

 

رابطه پدر- دختری؛ زیربنای همه‌چیز

به جرأت می‌توان گفت رابطه پدران و دختران در خانواده و از آغاز تولد تا بلوغ و نوجوانی یکی از مهم‌ترین مواردی است که زندگی عاطفی و هیجانی آینده فرزند شما را می‌سازد.

 

تحقیقات روانشناسی نشان داده رابطه نزدیک، صمیمی و عاطفی میان پدر و دختر، علاوه بر اینکه دختران را از لحاظ عاطفی و احساسی تأمین می‌کند و باعث واکسینه شدن در برابر بسیاری از آسیب‌های دوران نوجوانی و جوانی مانند رابطه نامناسب با جنس مخالف و فریب خوردن‌های احساسی و عاطفی می‌شود، زیربنای عاطفی آنها را هم نسبت به عموم مردان و به‌خصوص نسبت به همسر آینده شکل می‌دهد.

 

پدران همچنین به‌عنوان الگویی از مرد ایده‌آل، ذهنیت دختران را نسبت به مرد ایده‌آل و همسر مناسب تشکیل می‌دهند. اینکه با دخترتان صمیمی باشید، صحبت‌های دو نفره و خصوصی داشته باشید، گردش‌ها و پیاده‌روی‌های پدر- دختری بروید و حتی گاهی او را نوازش کنید و از زیبایی هایش تعریف کنید، همه از مواردی است که باعث می‌شود دختری را تربیت کنید که علاوه بر احساس تأمین عاطفی کافی از طرف پدر، آمادگی ابراز و دریافت محبت نسبت به مرد آینده زندگی‌اش را داشته باشد.

 

الگوی عاطفی پدر و مادر

موضوع دیگری که اهمیت بسزایی در تشکیل الگوی عاطفی فرزندان و به‌خصوص دختران خانواده دارد موضوع رابطه عاطفی و ابراز محبت میان پدر و مادر در خانه است. اینکه قدیمی‌ها در رابطه با ارزیابی دختران ضرب‌المثلی داشتند که می‌گفت: «مادر را ببین و دختر را بگیر» کاملا از روی حساب و کتاب بوده است.

 

فرزندان در خانواده به‌صورت غیرمستقیم همه‌چیز را از پدر و مادر یاد می‌گیرند و با وجود همه تفاوت‌های نسلی و پیشرفت‌ها، عملا انسانی بسیار شبیه به پدر و مادرشان می‌شوند. حالا در چنین فضایی اینکه شما چگونه به همسرتان ابراز علاقه می‌کنید، چطور صحبت می‌کنید، چطور ابراز محبت و عشق می‌کنید و در یک کلام رابطه عاطفی‌تان با همسرتان به چه شکلی است، به‌صورت مستقیم در ساختن الگوی ذهنی دخترتان از آینده زندگی و روابط زناشویی تأثیر خواهد گذاشت.

 

دقت کنید به هیچ‌وجه قرار نیست رابطه‌های جسمی و جنسی به فرزندان بازتاب داده شود اما فرزندان باید نمونه‌های ابراز علاقه شما و همسرتان را در خانواده ببینند تا یاد بگیرند. احترام به شخصیت و صحبت همسر، بوسیدن‌های معمول هنگام ورود و خروج از خانه یا پس از مدتی دورماندن پدر و مادر از یکدیگر، ابراز علاقه‌های کلامی، هدیه گرفتن‌های همسرانه، توجه و مراقبت هنگام بیماری و دیگر نمودهای ابراز علاقه میان شما و همسرتان، آینده عاطفی دخترکتان را در رابطه با همسرش شکل می‌دهد.

 

[su_note]

در ادامه بخوانید »» دانلود مستند محیط امن ,درباره استراحتگاه دانشجویان دختر و حجاب دانش‌آموزان

[/su_note]

 

تربیت خانه‌دارانی کوچک

هرچند در سال‌های اخیر با الگوگیری از فرهنگ نامناسب غربی، ایفای وظیفه مدیریت خانه و خانه‌داری تاحدی کمرنگ شده اما به جرأت می‌توان گفت یکی از مواردی که در موفقیت زندگی آینده دخترتان به‌عنوان همسر نقش دارد آموزش خانه‌داری و ایفای نقش او به‌عنوان مدیر امور داخلی خانه است.

 

شما باید از همان سال‌های اواخر کودکی و حتی زودتر با اهمیت‌دادن به بازی‌هایی مثل خاله‌بازی نقش خانه‌داری را در فرزندتان تقویت کنید. با شروع شدن دوره بلوغ و نوجوانی نیز با تقسیم وظایف در خانه و سپردن برخی مسئولیت‌ها به او، دخترتان را برای آینده آماده کنید.

 

هرچند آموزش نکات خانه‌داری و پخت‌وپز و نظافت و فوت و فن‌های آشپزی و… توسط شما وظیفه‌ای مهم است و اهمیت بالایی دارد اما مهم‌تر از آن این است که شما مسئولیت‌پذیری و احساس مسئولیت در رابطه با امورخانه را به فرزندتان یاد بدهید.

 

بهترین راه برای انتقال این مفاهیم هم این است که به‌صورت عملی و با دیدن رفتار و گفتار شما، مسئول مدیریت امور داخل خانه، مراقبت از بچه‌ها، پخت‌وپز، نظافت و زیبایی منزل را خانم خانه بداند و در هر شرایطی این مسئولیت را برعهده خود بداند. این البته منافاتی با ایفای نقش‌های اجتماعی او ندارد اما باید یاد بگیرد که خانه‌داری و مدیریت امور خانه برای او به‌عنوان خانم خانه بر دیگر نقش‌ها اولویت دارد.

 

 

مادرانی مومن برای نسل آینده

نقش مادر در خانواده به‌عنوان کسی که معمولا ساعات بیشتری را با فرزندان سپری می‌کند و رابطه عاطفی و نزدیکی با بچه‌ها دارد در انتقال مفاهیم دینی و تربیت نسلی مومن و معتقد، منحصر به‌فرد است. شما با توجه به مفاهیم اعتقادی و دینی در تربیت دخترتان علاوه بر اینکه زندگی اعتقادی آینده او را می‌سازید در واقع زندگی اعتقادی نسل بعدی فرزندان این مرز وبوم را هم تضمین می‌کنید.

 

توجه به حجاب و تبیین مبانی آن، بزرگداشت مناسبت‌های مذهبی از قبیل اعیاد و عزاداری‌ها، شرکت در برنامه‌های مذهبی و مکان‌های مذهبی و زیارتی، دقت در روابط دختران با جنس مخالف و رعایت احکام شرعی، کارهایی است که شما برای تربیت مادری مومن برای نسل آینده می‌توانید انجام دهید.

 

زن‌سالاری، مردسالاری یا کودک سالاری

سال‌های خیلی دور در این کشور مردها همه‌کاره زندگی‌ها بودند و اغلب همه تصمیم‌ها را خودشان به‌تنهایی می‌گرفتند و حتی گاهی به دیگر اعضای خانواده ظلم می‌کردند. در سال‌های اخیر اما به جبران آن دوره افراط گذشته، دوره‌ای تفریطی به‌وجود آمد و خانم‌ها سعی کردند همه‌کاره زندگی شوند و تصمیم‌ها به خواست آنها در خانواده صورت بگیرد.

 

این جدیدترها هم که ظاهرا فرزندان همه‌چیز را در اختیار گرفته‌اند و با روش‌های مخصوص به‌خود پدر و مادرها را کنترل می‌کنند. برای تشکیل یک خانواده سالم اما مهم است که شما به فرزندتان الگوی خانواده سالم و موفق را آموزش بدهید.

 

الگوی موفق خانواده سالم، خانواده‌ای است که اعضای آن با یکدیگر صحبت می‌کنند و نظراتشان را می‌گویند و در آخر معمولا پدر خانواده با توجه به‌نظرات افراد خانواده و براساس صلاح کل خانواده تصمیم نهایی را می‌گیرد. همانند همه نکات تربیتی دیگر این مورد را هم شما با رفتار و عملتان نسبت به همسر و خانواده می‌توانید به فرزندتان یاد بدهید.

 

[su_note]

درادامه بخوانید »» انتخاب رشته و مشکلات دختران دانشجو دور از خانواده

[/su_note]

 

همسرانی نیم‌من تربیت کنید

بزرگی می‌گفت اگر آدم‌ها یاد بگیرند که در زندگی به جای «من» بودن، «نیم‌من» باشند و در روابط خانوادگی به‌جای اینکه دو تا «من» در مقابل هم قرار بگیرند دو «نیم‌من» باشند که در کنار هم قرار می‌گیرند، همه‌چیز در زندگی به خوبی پیش می‌رود و هر مشکلی در کنار یکدیگر حل می‌شود.

 

متأسفانه اما در دنیای این روزهای زندگی‌های مدرن، اکثرا افراد یادشان می‌رود که باید سهم و حقی هم برای طرف مقابلشان قائل باشند و همین باعث بسیاری درگیری‌ها می‌شود.

 

اینکه با رفتار و عملتان نسبت به همسرتان و هنگام اختلافات یا مواقع سخت و حساس، به دخترکتان یاد بدهید که در زندگی سهم طرف مقابل را هم رعایت کند و مراعات او را بکند و اهل لجبازی و یکدندگی نباشد، کاری سخت اما ممکن است و اثرات زیبایی در زندگی خودتان هم خواهد گذاشت. امتحان کنید. 

 

نویسنده: محمدعلی شاطری  (همشهری دو)

 

تماشا کنید »» دخترم بی حجاب است , چیکار کنم ؟؟ 

دانلود  (4مگابایت)

 

روایت اسارت، شهادت و ۳۰ سال گمنامی شهید محسن رجبی

روایت اسارت، شهادت و ۳۰ سال گمنامی شهید «محسن رجبی» +فیلم «شهید محسن رجبی» فرزند رجبعلی متولد 1343 در امیریه تهران است. او یک بسیجی بود که داوطلبانه توسط لشکر 27 محمد رسول الله(ص) تهران به جبهه اعزام شد. از ابتدای جنگ بارها اعزام شد و در جبهه‌ها جنگید تا اینکه به همراه پدرش در … ادامه خواندن “روایت اسارت، شهادت و ۳۰ سال گمنامی شهید محسن رجبی”

روایت اسارت، شهادت و ۳۰ سال گمنامی شهید «محسن رجبی» +فیلم

«شهید محسن رجبی» فرزند رجبعلی متولد 1343 در امیریه تهران است. او یک بسیجی بود که داوطلبانه توسط لشکر 27 محمد رسول الله(ص) تهران به جبهه اعزام شد. از ابتدای جنگ بارها اعزام شد و در جبهه‌ها جنگید تا اینکه به همراه پدرش در سال 1363 در عملیات بدر شرکت کرد.

عده‌ای از همرزمانش می‌گفتند آتش از بالا و پایین بر سر رزمندگان روانه بود که او با اصرار، دوستانش را که محاصره شده بودند از یک گذرگاه به عقب هدایت کرد و به همه گفت خودم بعد از شما می‌آیم و عده ای دیگر از دوستانش توصیف کردند که توی قایق روی آب بود که قایقش را زدند و دیگر هیچ چیزی از او ندیدیم.

برخی می‌گفتند شهید شده و بعضی دیگر می‌گفتند شاید در محاصره دشمن اسیر شده است. همین روایت‌های مختلف کافی بود که مادرش 30 سال به انتظار آمدنش چشم به راه بنشیند و حتی شهادت فرزندش را باور نداشته باشد و با جدیت بگوید او تا امروز فقط مفقود الاثر بوده است.

اما آنچه از این روایات حقیقت داشت این بود که شهید محسن رجبی در جزیره مجنون و میانه عملیات بدر به اسارت دشمن درآمده بود.

او در اسارت به شهادت رسید و بدنش در قبرستان الکرخ عراق دفن بود تا اینکه این پیکر مطهر بعد از گذشت 30 سال از شهادتش طی عملیات تفحص توسط کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح کشف شد. هویت استخوان‌های مطهر این شهید تازه تفحص شده از طریق آزمایش DNA شناسایی شد.

این شهید 20 ساله سه برادر داشت که یکی از آن‌ها چند سال پیش بر اثر سانحه‌ای فوت شده بود. پدر شهید نیز 14 سال پیش پس از سال‌ها انتظار دار فانی را وداع گفته و به سوی فرزندش پرکشید.

شهید محسن رجبی در آخرین اعزام خود به همراه پدرش به عملیات بدر می‌رود و در این عملیات مفقود الاثر می‌شود. او پیش از اعزام به جبهه در کنکور سراسری رشته عمران قبول شد و قصد داشت پس از بازگشت از این عملیات درس خود را ادامه دهد اما به فیض شهادت نائل شد.

روایت بی قراری مادر این شهید از یکسال قبل از پیدا شدن پیکر تا دیدار با او در معراج شهدای مرکز در ادامه می‌آید:

تماشای فیلم در آپارات | دانلود فیلم

[divider]

«شهادت»؛ تنها روایت باورناپذیر زندگی مادر محسن: “پسرم تا چند روز پیش مفقود الاثر بود”

«ام‌کلثوم رجبی» مادر شهید تازه تفحص شده «محسن رجبی» است. او بعد از گذشت 30 سال برای دیدن پیکر فرزند شهیدش به معراج شهدا پا می‌گذارد و کفن فرزندش را در آغوش می‌کشد. «شهید محسن رجبی» فرزند رجبعلی متولد 1343 در امیریه تهران است.

او یک بسیجی بود که داوطلبانه توسط لشکر 27 محمد رسول الله(ص) تهران به جبهه اعزام شد. از ابتدای جنگ بارها اعزام شد و در جبهه‌ها جنگید تا اینکه به‌همراه پدرش در سال 1363 در عملیات بدر شرکت کرد.

عده‌ای از همرزمانش می‌گفتند آتش از بالا و پایین بر سر رزمندگان روانه بود که او با اصرار، دوستانش را که محاصره شده بودند از یک گذرگاه به عقب هدایت کرد و به همه گفت: خودم بعد از شما می‌آیم، و عده‌ای دیگر از دوستانش توصیف کردند: توی قایق روی آب بود که قایقش را زدند و دیگر هیچ چیزی از او ندیدیم. برخی می‌گفتند شهید شده و بعضی دیگر می‌گفتند شاید در محاصره دشمن اسیر شده است.

همین روایت‌های مختلف کافی بود که مادرش 30 سال به انتظار آمدنش چشم به راه بنشیند و حتی شهادت فرزندش را باور نداشته باشد و با جدیت بگوید: او تا امروز فقط مفقود الاثر بوده است.

اما آنچه از این روایات حقیقت داشت این بود که شهید محسن رجبی در جزیره مجنون و میانه عملیات بدر به اسارت دشمن درآمده بود. او در اسارت به شهادت رسید و بدنش در قبرستان الکرخ عراق دفن بود تا اینکه این پیکر مطهر بعد از گذشت 30 سال از شهادتش طی عملیات تفحص توسط کمیته جست‌وجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح کشف شد.

هویت استخوان‌های مطهر این شهید تازه تفحص شده از طریق آزمایش DNA شناسایی شد. این شهید 20ساله سه برادر داشت که یکی از آنها چند سال پیش بر اثر سانحه‌ای فوت شده بود. پدر شهید نیز 14 سال پیش پس از سال‌ها انتظار دار فانی را وداع گفته به‌سوی فرزندش پر کشید.

شهید محسن رجبی در آخرین اعزام خود به‌همراه پدرش به عملیات بدر می‌رود و در این عملیات مفقود الاثر می‌شود. او پیش از اعزام به جبهه در کنکور سراسری رشته عمران قبول شد و قصد داشت پس از بازگشت از این عملیات درس خود را ادامه دهد اما به فیض شهادت نائل شد.

مادر این شهید والامقام در گفت‌وگو با خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم از فرزند شهیدش چنین روایت می‌کند: «4 پسر داشتم که دوتایش از دستم رفته و دو تا مانده است. محسن بچه سومم بود. یک پسر دیگرم هم فوت شده است. محسن 20ساله بود که در حمله بدر 23 اسفند 63 شهید شد.

من که مادر بودم نتوانستم بچه‌ام را بشناسم. چون همه کارهایش را از من پنهان می‌کرد. اصلاً بچه بازیگوشی نبود. فرشته بود. اخلاقش حرف نداشت. تمام فامیل از وقتی فهمیده‌اند برگشته، دارند گریه می‌کنند. این‌قدر از خوبی‌هایش تعریف می‌کنند. نمی‌دانستم بچه من این‌قدر شاد است. می‌گفتند: تا از یک چیزی ناراحت می‌شدیم او یک چیزی می‌گفت و همه را می‌خنداند».

او به مبارزات انقلابی شهید رجبی اشاره می‌کند و می‌گوید: «در زمان مبارزات انقلابی می‌ترسیدم می‌دیدم با مردهای بزرگتر از سن و سالش می‌چرخد و این طرف و آن طرف می‌رود اما نمی‌دانستم چه می‌کند.

ما نمی‌دانستیم هنوز انقلابی وجود دارد. من همه‌اش می‌گفتم چرا این بچه با بازاری‌ها رفت و آمد می‌کند. یک روز پسرعمه‌اش که افسر نیروی هوایی بود آمد و به محسن گفت: من را لو داده‌اند، حتماً به‌دنبال من اول می‌آیند خانه شما را می‌گردند.

تو چیزی در خانه داری؟ گفت: چند کتاب و 40 نوار دارم. گفت: همه را باید شبانه ببریم در ملک‌های شهریار بگذاریم که پیدا نکنند. تازه آنجا من فهمیدم بچه‌ام چه‌کاره است و چقدر در مبارزات نقش دارد».

 اگر می‌توانستم خودم هم با پسرم به جبهه می‌رفتم

ام‌کلثوم رجبی از روزهای رزم فرزندش روایت کرده می‌گوید: «در زمان جنگ، هم پدرش و هم برادرش در جبهه بودند. همه بچه‌ها جنگیدن را دوست داشتند. پسر دیگرم در دوره بنی‌صدر در اهواز خدمت کرد. محسن دیپلم گرفت و دانشگاه شرکت کرده بود و قبول شده بود.

همراه پدرش به منطقه رفت. هیچ‌وقت با جبهه رفتنش مخالفت نکردم تازه اگر خودم را هم می‌بردند به جبهه می‌رفتم. آن زمان کسی نبود که نرود. همه کوشش می‌کردند که انقلاب پیروز باشد. یک بچه 13ساله وقتی به خودش نارنجک می‌بندد و به زیر تانک می‌رود، دیگر تکلیف دیگران مشخص است. سه تا از اعضای خانواده ما در جبهه بودند. ما خودمان هم که در اینجا بودیم برای انقلاب کار می‌کردیم.

هر کسی هرچه از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد. همه ملت کار می‌کردند. یک بار محسن از ناحیه سر مجروح شده بود. ما دو ماهی از او خبر نداشتیم هرچه نامه می‌دادیم جواب نامه‌مان نمی‌آمد. پسر کوچک من یک نامه به فرماندهانش داد و گفت: مادرم دارد دیوانه می‌شود، تو رو خدا اگر از برادر من خبر دارید بگویید. جواب دادند که به‌زودی می‌آید. وقتی آمد ما دیدیم کلاه سرش است.

حتی وقتی می‌خوابید هم کلاه روی سرش بود و می‌گفت از ناحیه سر مجروح شده است. اما نمی‌گذاشت کسی بفهمد دقیقاً چه شده است».

می‌گفتند قایقش را توی آب زده‌اند/ تا چند روز پیش بچه من فقط مفقود الاثر بود نه شهید

اما شهادت محسن تنها روایتی از زندگی اوست که مادر هیچ‌گاه باور نکرد، یا شاید هم نخواست مانند دیگران این حقیقت را باور کند. او 30 سال منتظر ماند تا فرزندش را زنده ملاقات کند.

خودش می‌گوید: «چندین بار اعزام شد تا اینکه در عملیات بدر سال 63 به شهادت رسید. آخرین باری که می‌خواست اعزام شود به من گفت: مادر، برایم پارچه چلوار بده بدهم پیراهنی بدوزند. یک ساعت بعدش زنگ زد و گفت: نیازی نیست،  آن را ندوز.

آن شب شام را پیش پدرش خورد و رفت. و دیگر برنگشت. اول گفتند زخمی شده و او را آورده‌اند این طرف. پدرش تمام بیمارستان‌ها را گشت. از این شهر به آن شهر می‌رفت اما هیچ اثری از او نبود. همان پسرعمه‌اش که در نیروی هوایی بود، گفت: من می‌روم دفتر فرودگاه ببینم آمده یا نه؟ بعدش گفت محسن اصلاً از منطقه برنگشته چون اسمش توی دفاتر نیست اگر برگشته بود اسمش در لیست بازگشت ثبت می‌شد.

نمی‌دانستم شهید شده، تا چند روز پیش که از معراج زنگ زدند که بدنش آمده، بچه من مفقود الاثر بود. اگر می‌دانستند شهید شده به من با اطمینان می‌گفتند.

دوستان و فرماندهانش می‌گفتند بچه‌ها در عملیات بدر حمله کردند رفتند آن طرف و بعد میان دشمن محاصره شدند. هیچ مهماتی نداشتند. دوستانش گفتند: ماها را همه یکی یکی رد کرد و گفت: بروید، و گفت: من آخر شما می‌آیم. حالا نگو زخمی شده بود. حمله بدر خیلی سخت بود.

فرماندهانش می‌گفتند آتش روی آسمان را گرفته بودند و بچه‌ها گیر افتاده بودند. قایقش را توی دریا زدند و دیگر چیزی از او پیدا نشد. من هم گفتم حتماً افتاده توی دریا که پیدایش نکرده‌اند و هنوز شهید نشده. محسن مزار خالی نداشت. من فکر می‌کردم برمی‌گردد و امید داشتم. می‌گفتند مفقودالاثر است و من هم پیش خودم می‌گفتم شاید عراق باشد و برگردد».

برای مادر حتی یک ساعت انتظار هم سخت است

مادر از روزهای انتظار و بی‌خبری از فرزند می‌گوید و ادامه می‌دهد: «خیلی سخت گذشت. وقتی دلتنگش می‌شدم گریه می‌کردم و همیشه امید داشتم که بچه‌ام بیاید. خیلی از شهدای گمنام را که آوردند رفتم به دیدنشان تا شاید خبری از بچه‌ام بگیرم اما این اواخر دیگر اعصابم خراب بود و نمی‌توانستم بروم ببینم.

اگر خدا صبر بیشتر به خانواده مفقود الاثرها نداده بود من الآن مرده بودم. یک بار مریض بودم و در خانه خواهرم خوابیده بودم، اصلاً داشتم از این دنیا می‌رفتم. احساس سنگینی داشتم. در خواب دیدم شهیدم آمده و مچ پایش را گرفته‌ام و گفتم: محسن تو آمدی؟ گفت: بله، مادر، من آمده‌ام، بلند شو بلند شو. وقتی بیدار شدم دیدم کسی نیست، به خواهرم گفتم: محسن کجاست؟ اینجا بود. کسی خبر نداشت، همه‌اش خواب بود، اما دیگر خوب شده بودم.

برای یک مادر خیلی این انتظار سخت است. حتی یک ساعتش هم برای یک مادر سخت است. برای مادر یک دقیقه دوری بچه‌اش سخت است. پدرش 14 سال پیش فوت کرد. از ناراحتی و دوری از پسرمان سکته قلبی کرد و فوت شد.

حالا از اینکه پیکرش برگشته است هم خوشحالم و هم ناراحت. هم خوشحالم که آمده و هم ناراحتم که جوانم از دستم رفته است و شهید شده است، هر مادری باشد ناراحت می‌شود. گاهی فکر می‌کنم هنوز در خانه است و شب‌ها در اتاق راه می‌رود».

برای پیداکردنش 45 هفته مسجد جمکران رفتم/ گفتم یا امام زمان(عج)، رضایم به رضای خودت

مادر تمام راه‌ها را برای یافتن فرزندش رفته است. تمام نذرو نیازها و دعاها را از حفظ است. اما در نهایت به رضای خداوند در این راه راضی شد و گفت: هرطور که فرزندم می‌خواهد همان‌طور بشود و من راضی‌ام. او در رابطه با این رضایت قلبی می‌گوید: «حتی اگر به من می‌گفتند یک امام‌زاده آن طرف ایران است که حاجت می‌دهد، من بلند می‌شدم و می‌رفتم، دست به دامن امام‌زاده‌ها می‌شدم تا پسرم برگردد.

45 هفته مسجد جمکران رفتم. شب چهلم آقای خورشیدی برای مادران صحبت می‌کرد. می‌گفت: مادران! از امام زمان(عج) نخواهید بچه‌های‌تان بیایند. مادری بوده 40 هفته نذر کرده آمده مسجد جمکران و هفته چهلم گفته بود: یا امام زمان(عج)، بچه‌ام را می‌خواهم.

شب بچه‌اش به خوابش آمده بود که ناراحت آمد خانه و کوله‌پشتی‌اش را انداخت یک گوشه و گفت: “مادر، تو من را از امام زمان(عج) و از دوستانم جدا کردی.” همان‌جا که این حرف را شنیدم گفتم: یا امام زمان(عج)، رضایم به رضای خودت. اگر بچه‌ام دوست ندارد بیاید، اگر شهید است و اگر چیز دیگری من راضی‌ام به رضای تو. هرچی خودت خواستی».

بعد از 30 سال خبر شهادتش را به من دادند

وقتی از او می‌پرسی: خبر شهادت فرزند را چگونه برایت آوردند؟ به ماجرای تلفن دو روز پیش از طرف معراج شهدا اشاره می‌کند که خبر دادند پیکر محسن پیدا شده.

او تا همین چند روز پیش محسن را تنها یک مفقود الاثر می‌دانست و تنها خبر موثق شهادت را همین خبر اخیر می‌داند و می‌گوید: «چند روز پیش از معراج شهدا زنگ زدند، گفتند: شماره پسرت را بده می‌خواهیم چند تا سؤال از او بکنیم.

گفتم: خوب، سؤال را از من بپرسید به شما جواب می‌دهم. گفتند: نه، سؤالاتی است که باید از برادرش بپرسیم. من شماره را دادم، حالا نگو به او زنگ زده بودند که خبر بدهند: پیکر برادر شهیدت را آورده‌اند.

پسرم به من زنگ زد و گفت: عکس محسن و شناسنامه‌اش را بده، من می‌خواهم ببرم شرکت خودمان از من خواسته‌اند. پسر کوچکم مأموریت بود و آن روز از مأموریت برگشت. هر دو گفتند: ما می‌خواهیم امشب شام بیاییم خانه شما.

پسرم هیچ‌وقت وقتی تازه از مأموریت می‌آمد همان روز به خانه ما نمی‌آمد. فقط تلفنی به من خبر می‌داد که برگشته است. برای همین من تعجب کردم. یک‌دفعه نشستم فکر کردم و پیش خودم گفتم اینها عکس و شناسنامه را بردند، حتماً شهیدم را آورده‌اند.

محسن آمده است. زنگ زدم به پسرم گفتم: چه‌چیزی را دارید از من پنهان می‌کنید؟ آخر عکس را برای چی بردید؟ گفت: من خبری ندارم. بعد از شام پسرم خبر آمدن شهیدم را داد. گفت: مادر، 30 سال است چشم به راهش بودی و هر روز صدایش می‌زدی حالا دیگر آمده است.

اما خودم دیگر آگاه شده بودم. انگار کسی به من گفته بود. ان شاءالله به‌حق 5 تن، خدا حاجت مادران شهدای گمنام را برآورده کند. اگر دوست دارند شهیدشان بیاید و امیدشان کم شود، همان‌طور بشود. آنها هم مثل من سال‌ها چشم‌انتظاری کشیده‌اند».

[divider]

وصیت‌نامه شهید تازه تفحص شده:

اگر وصیتی ننویسم فردا منافقان شایع خواهند کرد چشم بسته کشته شده‌ام

«شهید محسن رجبی» فرزند رجبعلی متولد 1343 در امیریه تهران است. او اعزامی از لشکر 27 محمد رسول الله(ص) تهران بود که در سال 1363 در عملیات بدر و در منطقه جزیره مجنون به اسارت نیروهای عراقی درآمده و در اسارت به شهادت رسید.

پیکر مطهر این شهید والامقام از قبرستان الکرخ عراق بعد از گذشت 30 سال از شهادتش طی عملیات تفحص توسط کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح کشف شد. هویت این شهید از طریق آزمایش DNA شناسایی شد.

این شهید 20 ساله سه برادر داشت که یکی از آن‌ها چند سال پیش بر اثر سانحه‌ای فوت شده بود. پدر شهید نیز 14 سال پیش پس از سال‌ها انتظار دار فانی را وداع گفته و به سوی فرزندش پرکشید.

شهید محسن رجبی در آخرین اعزام خود به همراه پدرش به عملیات بدر می‌رود و در این عملیات مفقود الاثر می‌شود. او پیش از اعزام به جبهه در کنکور سراسری رشته عمران قبول شد و قصد داشت پس از بازگشت از این عملیات درس خود را ادامه دهد اما به فیض شهادت نائل شد.

متن و تصویر وصیت نامه این شهید والامقام در ادامه می‌آید:

بسم رب الشهدا و الصدیقین

السلام علیک یا اباعبداللهالحسین(ع) یا ثارالله

ای خوشا با فرق خویش در لقاء یار رفتن/سرجدا پیکر جدا در محفل دلدار رفتن

با سلام و درود بر حضرت بقیة الله(عج) و شهدای به خون غلتان، امام و امت امام وصیت نامه‌ای را که به صورت نوشته است آغاز می‌کنم: هنگامی که برای نوشتن وصیت نامه قلم بر کاغذ می‌گذاشتم به این فکر افتادم که خدایا من در مقابل بزرگی و جلال و مقامت که ذره‌ای هم به حساب نمی‌آیم و در مقابل این همه نعمت‌های بی حد و حسابت که به طور رایگان ولی بی دریغ در اختیار بندگانت گذاشتی چه بنویسم؟

اگر وصیتی ننویسم فردا منافقان شایع خواهند کرد که فلانی چشم بسته کشته شده است

پس گفتم وصیت نامه را برای که بنویسم؟ به این فکر افتادم که به رهبرم بنویسم. باز در مقابل آن همه کرامت و صفای امام که من و امثال مرا از گرداب ضلالت نجات داد قلم عاجز شد و به خود گفتم که برای امت بنویسم. ولی ناگاه فریاد تکبیر مداوم ملت در راهپیمایی‌ها و تشییع جنازه‌های شهدا و مراسم مذهبی به گوشم رسید.

چهره‌های به خون رنگین شده فرزندان شهیدان این امت مرا به وحشت انداخت و قلم در دستم بی حرکت ماند. در پیکر خود فکر کردم. ای خالق و ای پیامبر(ص) یا رسول الله(ص) چه کنم؟ به این نتیجه رسیدم که وصیتی ننویسم.

زیرا این همه ایثار و مقاومت این ملت به رهبری آن امام برای نجات دین پاک و مبین اسلام و جهانیان در مقابل سختی‌ها و ناملایمات ناشی از دریوزگی ابرجنایتکاران شرق و غرب به کمک نوکران چشم و گوش بسته داخلی و خارجی من روسیاه برای اسلام عزیز و جهانیان و نجات گرسنگان سیاه و سفید و سرخ پوست امریکایی و غیره چه کردم.

در حالی که بیست بهار از عمرم می‌گذرد واماندم که خدایا چگونه در چشمان پر از عشق و محبت حضرت رسول الله(ص) فردای قیامت نگاه کنم و بگویم یا محمد(ص) منم از امت گنهکارت؟ ناگاه چهره کریه استعمار شرق و غرب و مزدوران حلقه بگوششان (منافقین چپ و راست داخلی) و دول‌های مرتجع منطقه در پیش چشمم مجسم شد.

که اگر من وصیتی ننویسم فردا که من را به جایگاه واقعی خویش یعنی نزد ربم برگردم این‌ها شایع خواهند کرد که فلانی چشم بسته به مانند خود کوردلانشان کشته شده است. پس مرا این خوف گران آمد و بر آن داشت که انگیزه شهادتم را بازگو کنم.

عزیزان! بدون شک ضلالت و فساد و فحشا و کشته شدن اسلام در دوره رضاشاهی و پسر کثیفش را از یاد نبرده‌اید. حتما بی غیرتی‌ها، قلدری‌ها، خفه شدن بانک الله اکبر در گلوی مؤذن‌ها و مسخره کردن اسلام در رسانه‌های گروهی و به مسلخ کشیدن مسلمین به بهانه مسلمان بودن و بعد از پیروزی انقلاب حمله‌های ناجوانمردانه و شیطان‌های بزرگ و کوچک و به خصوص مزدوران داخلی منافقین و خان‌ها و سرمایه داران و تمامی جرثومه‌های کثیف را از یاد نبرده‌اید.

باید از خویشتن سوال کنیم، که چرا و چه کسی و با کدامین پرچم ما را از این همه مصیبت‌ها نجات داد!؟ آیا غیر از امام عزیزمان بود؟ با پرچم لا اله الا الله که آغشته به خون میلیون‌ها نفر انسان زن و مرد از سلاله پاک ابراهیم خلیل الله و محمد رسول الله(ص) و علی(ع) ولی الله و زهرای مرضیه و فرزندان بر حق و پاک و اصحاب و یاران آن عزیزان می‌باشد.

اگر هزاران بار زنده شوم، مصمم تر از اول به امام خواهم گفت: یا روح الله لبیک!

بنگر و ببین ای انسان که در طول تاریخ پرچم نجات انسان‌ها در دست توانای کدامین مرد و از کدامین خانه بیرون آمد؟ آیا جز پرچم الله اکبر و در دست توانای مردانی از تبار ابراهیم و از خانه گلین فاطمه(س) بوده است؟ و آیا پیروزی و شکست طاغوت و راندن کفر از کشور اسلامی از کدام کلبه و با کدام پرچم بود.

بله همان پرچم نجات بخش اسلام و همان کلبه کوچک فاطمه(س) و کعبه راستین مسلمین و پهلوی غرق به خون بانوی مسلمین حضرت فاطمه(س) بوده است که روح الله عزیز با خشم اولیاء الله از آن خانه خروش کرد و بت‌ها را شکست و می‌شکند و کدامین امت بود که او را با مال و جان یاری داده و یاری می‌دهند.

همین مردم محروم و فقیر ایران عزیزمان بود که همیشه به خاندان با عصمت مولایمان علی(ع) وفادار بوده و هستند. پس این همه از خودگذشتگی و عظمت و شرافت که این شهدای میلیونی تاریخ بشریت به خرج دادند. من که بنده‌ای گنهکار هستم. چرا در راه پرافتخار شهادت برای اسلام عزیز قرار نگیرم.

هر کس در هر لباسی به خاطر شهادتم به مقامات دولتی توهین کند به خدا سوگند فردای قیامت یقه‌اش را خواهم گرفت

خون من، جسم من، روح من که امانتی است در دنیا و سرانجام که باید به صاحب اصلی یعنی پروردگار عزیز برگردد. چرا از راه درست که پاکان رفتند برنگردد و ای منافق کوردل! و ای بی غیرتی که ناموس خویش را در آغوش هر اجنبی قرار می‌دهید آیا خیال می‌کنید که ما هم مثل شما به امام راستین ملت خیانت می‌کنیم؟ نه! به خدا اگر هزاران بار زنده شوم به مانند اول و مصمم تر از اول به امام خواهم گفت: یا روح الله لبیک! ای امام زمان(عج) شاهد باش که ما به فرزند زهرا(س) به مانند مردم کوفه و منافقین خیانت نکرده‌ایم.

یا بقیة الله شما گواه باشید که ما اگر گنهکار بودیم ولی به جانشینت که فریاد(هل من ناصر ینصرنی) جدت از حلقوم مبارکش برخاست لبیک گفتیم و تا پای جان در مقابل دشمنانش ایستادیم. من از شما می‌خواهم از خدا بخواهید که مرا ببخشد که نتوانستم درست وظیفه‌ام را انجام دهم ولی امیدوارم به اینکه مانند منافقین در شکل‌های مختلف نامردی نکردم.

رحمت بی پایان خداوند به امام و اصحابش به خصوص علمای اسلام و سلام و رحمت بر اصحاب مظلومش شهید ایت الله دکتر بهشتی. شهید منتظری و آن هفتاد و دو تن باد. رحمت خدا بر شهدای بزرگ چون رجائی و باهنر و شهیدان دیگر به مانند شهیدان محراب باد و رحمت خداوند بر تمامی شهدا به خصوص شهدای مظلوم کردستان با درود بر استادان شهیدم عبد الحمید و ناهیدی باد.
دلم می‌خواهد از تمامی دوستان یاد کنم ولی کاغذ کم می‌آورم و قلمم تمام می‌شود. درود خدا بر شهدای بزرگ و مظلوم جبهه‌ها باد.

خدا نیامرزد آن کسی را که در پست‌های مختلف به مردم خیانت کند

عزیزان! به فقرا کمک کنید. بدون منت و توجه دیگران و ناشناس و همچنین به دولت اسلامی. من آرزو دارم که همگی به مسجدها بروید و پرکنید مساجد را و مراسم مذهبی را گسترش بدهید. خدا لعنت کند هر آنکس را که باعث شکست اسلام در جهان می‌شود.

خدا نیامرزد آن کسی را که در پست‌های مختلف به مردم خیانت کنند. خیانت به مردم یعنی خیانت به اسلام. گوش به فرامین ولایت فقیه باشید. به دستور ولایت فقیه هر کمونیست و منافق و گران فروش و زناکار و مفلس خائن را در خانه‌اش به دار بکشید. به خدا آرزو دارم که قسط و عدل را در تمام ابعادش در جامعه مان ببینم من سفارش به پدر، مادر ، خانواده، بستگان و هموطنان ندارم جز ایمان و تقوا

حفظ دستاوردهای اسلام:

در زندگی از مسائل روز عبرت بگیرید. همچنین از شهدا. انشاالله خداوند به ما توفیق دهد که گناه نکنیم مخصوصا تفسیر گناه. هر کس در هر لباسی به خاطر شهادتم به مقامات دولتی توهین کند به خدا سوگند فردای قیامت یقه‌اش را خواهم گرفت و از همگی شما می‌خواهم بیایید این تنها دشمن هستی را از بین ببریم. یعنی هوای نفس که باید به خاطر او و تنها دشمن او را از پای دربیاوریم.

 

به آقای خامنه‌ای گفتم اگر جنگ ادامه یابد، مابقی پسرهایم را هم می‌دهم

مادر شهید تازه‌تفحص‌شده، علی‌اصغر اصغری ترکانی می‌گوید: در همان سال‌های جنگ به آقای خامنه‌ای گفتم اگر جنگ ادامه پیدا کند مابقی پسرهایم را هم در این راه می‌دهم، گفتم خودم هم با آن‌ها می‌روم «شهربانو عباس آزاد» مادر سه شهید و یک جانباز است. محمد رضا و علی اصغر او در عملیات خیبر و در … ادامه خواندن “به آقای خامنه‌ای گفتم اگر جنگ ادامه یابد، مابقی پسرهایم را هم می‌دهم”

مادر شهید تازه‌تفحص‌شده، علی‌اصغر اصغری ترکانی می‌گوید: در همان سال‌های جنگ به آقای خامنه‌ای گفتم اگر جنگ ادامه پیدا کند مابقی پسرهایم را هم در این راه می‌دهم، گفتم خودم هم با آن‌ها می‌روم

«شهربانو عباس آزاد» مادر سه شهید و یک جانباز است. محمد رضا و علی اصغر او در عملیات خیبر و در منطقه مجنون شهید شده‌اند و علی اکبرش در حاج عمران.

اما تا به حال فقط پیکر یکی از آن‌‌ها را به خاک سپرده بود و دو فرزند دیگرش مفقود بودند. حالا بعد از 31 سال پیکر یکی از شهدای مفقودش آمده است. پاسدار شهید حجت الاسلام علی اصغر اصغری ترکانی در عملیات اخیر تفحص توسط کمیته جستجوی مفقودین کشف شد و به نزد خانواده بازگشت. شهربانو آزاد 11 فرزند دارد.

9 پسر و سه دختر. خودش می‌گوید 5 پسر بزرگ من همیشه در جبهه بودند. و حالا مثل کوهی استوار با افتخار از شهادت فرزندان می‌گوید.

همیشه می‌گفتم چیزی که در راه خدا داده‌ام را پس نمی‌گیرم

او از شهید علی اصغر می‌گوید: «هرچقدر از خوبی علی اصغر بگویم هم کم گفته‌ام. بچه مظلوم و مهربانی بود. در باز می‌شد، می‌آمد داخل و دست و پای من و پدرش را می‌بوسید. بهش می‌گفتم اصغر این کار را نکن.

پدرش ناراحت شده و مانع او می‌شد. اما اصغر می‌گفت اجر من را پایمال نکنید. شما برای من خیلی زحمت کشیده‌اید. من وظیفه‌ام را انجام می‌دهم. می‌گفت شما شب تا صبح و صبح تا شب برای من زحمت کشیده‌اید. اما ما برای شما هیچ کار نکرده‌ایم. قرآن را فصیح و عربی و از حفظ می‌خواند.علی اصغر همیشه در حال قرآن خواندن بود من از همه شان راضی بودم خدا هم از آن‌ها راضی باشد.»

او معتقد است بچه‌ها شهید شده‌اند و آمدن یا نیامدن پیکرشان چندان مهم نیست. می‌گوید: «سه فرزندم شهید شده‌اند. علی اصغر توی شهدا این فرزند وسطی بود. اول خبر شهادت رضا را آوردند و بعد علی اصغر را و بعد از سه سال خبر شهادت علی اکبر را آوردند.

آمدن پیکرهای فرزندان شهیدم برایم خیلی مهم نبود و همیشه می‌گفتم چیزی که در راه خدا داده‌ام را پس نمی‌گیرم. حالا خدا خواسته که بعد از 31 سال برگردد حالا که فرزندش بزرگ شده است بیاید نزد جنازه پدرش و او را ببیند. گمنام بودن هم خواست خود بچه‌ها بود. علی اکبر فرزند دیگرم که مفقود است، همیشه می‌گفت مامان نمی‌خواهم جنازه ای بیاید که کسی به زحمت بیفتد.

شب هفت محمد رضا بود که خبر شهادت علی اصغر آمد

این 30 سال را همه‌اش چشم انتظار نماندم چون من همان اول گفتم بچه‌هایم را در راه خدا داده‌ام. اگر پیکرشان آمد که خوب است اگر نه هم شکایتی ندارم. الان اکبرم هم نیامده می‌گویند روی مین رفته و دیگر از بدنش چیزی نمانده که بخواهند برایم بیاورند اما خواست خدا همین بوده ،من راضی به رضای خدا شده‌ام.

وقتی دلتنگشان می‌شوم برایشان قرآن و نماز می‌خوانم. دلتنگی را تحمل می‌کردم.  در این سال‌ها بچه‌ها مزار خالی داشته‌اند، اصغرم هم همین طور. منتها چون وصیت کرده بود که او را در کن محله قدیمی خودمان دفن کنیم، قرار است پیکرش را آنجا ببریم و به خاک بسپاریم.»

مادر شهیدان اصغری در ادامه در مورد فرزندانش می‌گوید: “علی اکبر 25 ساله بود که شهید شد. علی اصغر که الان پیکرش آمده 20 ساله بود و محمدرضا 18 ساله بود که شهید شد.

علی اکبر یک پس و یک دختر دارد. علی اصغر اما فقط یک فرزند دارد که او را هم ندید. عروسم سه ماهه باردار بود که پسرم شهید شد و فرزندش را ندید. دیگر اسم پسرش را هم مثل پدر علی اصغر گذاشتیم.

یعنی گفتند شهید خودش خواسته اسمش را روی پسرش بگذارند. اکبر در منطقه حاج عمران شهید شد و علی اصغر و محمدرضا هر دو در یک عملیات و آن هم عملیات خیبر شهید شدند. شب هفت محمد رضا بود که علی اکبرم آمد و گفت:”مامان! اصغر آقا هم شهید شده.” پدرش خیلی به هم ریخت و شروع به شیون کرد.

علی اکبر گفت: بابا چرا اینطور می‌کنی؟ گفت: “آخر علی اصغر زن و بچه داشت. حالا چه کنیم؟” اکبر گفت: “داشته باشد او هم با کمک خدا زندگی‌اش را می‌کند.” چند سال بعدش هم که خود اکبرم شهید شد و جنازه‌اش نیامد.”

به شهدایم قسم هر موقع لباس جهاد می‌پوشیدند، دوست داشتم

مادر که خود مشوق اصلی اعزام بچه‌ها به جبهه‌های جنگ بوده است در مورد رفتنشان به جبهه و شوق اعزامشان می‌گوید: “هیچ وقت با رفتنشان مخالفتی نمی‌کردم. به شهدایم قسم هر موقع لباس جهاد می‌پوشیدند من دوست داشتم. 5 پسر از پسرانم دائم در جبهه بودند. خودشان عاشق بودند دیگر خواست خدا بود که آن‌ها شهید شدند و یکی دیگر جانباز شد.

من راضی بودم و خودم عاشق بودم. می‌گفتم خدا به من 9 پسر داد. خواست خدا بود که 3 تایشان در این راه بروند. اکبر همیشه می‌گفت باید 5 تا پسرت شهید بشوند. 4 تا برای تو کافی است. من هم می‌گفتم هر چه خدا بخواهد.”

به آقای خامنه‌ای گفتم: “اگر جنگ ادامه پیدا کند مابقی پسرهایم را هم در این راه می‌دهم”

او به دیدارش با امام خامنه‌ای و سخن گفتنش در مورد این فرزندان شهید اشاره می‌:ند و می‌گوید: “آقای خامنه‌ای در زمان ریاست جمهوری‌اش وقتی فرزند سومم شهید شد، آمد خانه ما وقتی با هم صحبت می‌کردیم گفت: “حاج خانم! خیلی صبر داری” گفتم: “بله خدا این بچه‌ها را داده و خوب‌هایش را من تقدیم انقلاب کردم. دلش را داشتم که آن‌ها را به جبهه فرستادم.”

جنازه‌شان دیگر بسته به خواست خدا گفتم یا زیر خاک است یا روی خاک.و خواست خداست که فرزندی که او را ندید امروز بزرگ شود و در تشییع جنازه پدرش شرکت کند.  به آقای خامنه‌ای گفتم: “اگر جنگ ادامه پیدا کند مابقی پسرهایم را هم در این راه می‌دهم. گفتم خودم هم با آن‌ها می‌روم” گفت: “احسنت به تو مادر!”

شهربانو عباس آزاد شیون کردن در مورد فرزندان شهید را جایز نمی‌داند خودش در این مورد به خاطره‌ای اشاره می‌کند و آن را چنین روایت می‌کند: ما یک لر در محل داشتیم که پسرش سرباز بود و در جبهه شهید شد. او در عزاداری برای پسرش تمام صورتش را کنده بود و خود را زخمی کرده بود.

من وقتی او را می‌دیدم تعجب می‌کردم . به اکبر گفتم تو برو با آن‌ها صحبت کن این‌ها رسمشان است که خودشان را می‌زنند ولی بهشان بگو که کندن صورت گناه دارد. گفتم بهشان بگو مگر این اعضا مال توست که آن‌ها را می‌کنی اصلا شهید که گریه ندارد. اکبر هم رفت با آن‌ها صحبت کرد.

که اگر عزادار فرزندید گریه کنید صورت و گیس کندن جایز نیست. الان دیگر من به خاطر دلتنگی 31 ساله گریه کردم وگرنه هیچ کس در این سال‌ها گریه من را ندید. فقط وقتی دلم هوایشان را می‌کرد قرآن می‌خواندم.

آیت الله مشکینی به علی اصغر گفته بود می‌روی به جبهه لباس روحانیتت بپوش

او از طلبه بودن فرزندان رفتارهایی که برای اعزام به جبهه روی آن تاکید داشتند می‌گوید و ادامه می‌دهد: آن‌ها را از زیر قرآن رد می‌کردم، خداحافظی می‌کردند و می‌رفتند. اصلا تا دم در هم نمی‌گذاشتند همراهشان بروم. من هم می‌گفتم سپردمتان به خدا.

اکبر وقتی وصیت نامه محمدرضا را می‌خواند خیلی تعجب کرده بود می‌گفت مامان من متعجبم ببین این بچه 18 ساله چه حرف‌هایی توی وصیت نامه‌اش زده است. علی اصغر و علی اکبر هر دو طلبه بودند. علی اکبر که منبر هم می‌رفت. علی اصغر اما هم پاسدار بود و هم طلبه.

وقتی رفت قم آیت الله مشکینی به او گفته بود می‌روی به جبهه لباس روحانیت بپوش. منظورش همان عمامه بود برای همین علی اصغرم با لباس روحانیت به جبهه رفت. دوست داشت که هم طلبه باشد و هم پاسدار. محمدرضا هم که پاسدار بود و به شهادت رسید.

سه شهید در راه اسلام تقدیم کرده اما هنوز معتقد است کار خاصی در تربیت فرزندانش به کار نبرده. آن‌ها خودشان خوب بودند. می‌گوید: “یک وقت گرفتار می‌شوم با عکس‌های این‌ها صحبت می‌کنم.

در محل ما خیلی از این شهدا حاجت گرفته‌اند. کار خاصی هم برای این بچه‌ها نکردم که بگویم باعث خوبی آن‌ها شد البته همیشه قرآن درس می‌دادم. بچه‌ها با قرآن بزرگ شدند. به خانواده شهدای گمنام همیشه می‌گویم اگر پیکر شهیدتان را آوردند و اگر نیاوردند باز هم شما صبر داشته باشید. انشاالله همه شهدایتان با امام حسین(ع) محشور شوند.”

منبع: (+)

ماجرای شهادت شهیدی که اخیرا احراز هویت شد

11 سال و 8 ماه پیش در روز جمعه 29 آذرماه سال 1381 به خانه شهیدان اصغری رفته و پای صحبت مادرشان نشستم؛ و حالا خبر احراز هویت «شهید علی‌اصغر اصغری» روی خط خبرها قرار گرفته و روز گذشته، خانواده این شهید با پیکر فرزندشان دیدار کردند. آن روزها منزل‌شان در انتهای کوچه‌ای منشعب از خیابان ستارخان … ادامه خواندن “ماجرای شهادت شهیدی که اخیرا احراز هویت شد”

11 سال و 8 ماه پیش در روز جمعه 29 آذرماه سال 1381 به خانه شهیدان اصغری رفته و پای صحبت مادرشان نشستم؛ و حالا خبر احراز هویت «شهید علی‌اصغر اصغری» روی خط خبرها قرار گرفته و روز گذشته، خانواده این شهید با پیکر فرزندشان دیدار کردند.

آن روزها منزل‌شان در انتهای کوچه‌ای منشعب از خیابان ستارخان (تهران) بود. مادر شهیدان اصغری هم خانمی بود سرزنده و پویا که انرژی مثبتش تا چند ماه، ما را تغذیه کرد.
 

ماجرای شهادت شهیدی که دیروز احراز هویت شد+عکس

 

حاجیه خانم «شهربانو عباس آزاد» که استاد قرآن بود، کلام خود را با آیه‌ای از قرآن آغاز کرد و گفت: محمدرضا و علی‌اصغر در یک روز شهید شدند و یک سال و چند ماه بعد، علی‌اکبر شهید شد. البته اکبر آقا و اصغر اقا جنازه ندارند و مفقود‌الجسد هستند. جنازه اصغر در بصره ماند و جنازه اکبر در حاج عمران…

حالا بیش از 11 سال از آن گفتگو می‌گذرد و پیکر علی‌اصغر به خانه آمده اما این مادر صبور، هنوز هم چشم‌انتظار است. چشم‌به راه پیکر علی‌اکبر…

ماجرای اطلاع این مادر از شهادت دو فرزندش که در یک روز به شهادت رسیدند و حالا پیکر یکی از آن‌ها بعد از 31 سال به خانه بازگشته، جالب، دردناک و خواندنی است.

اوایل اسفند سال 62 بود که خبر شهادت «یارالله فتح‌الله‌زاده» که رفیق صمیمی پسرم محمد‌رضا بود را برایمان آوردند و آماده می‌شدیم که در تشییع جنازه‌اش شرکت کنیم. یارالله همیشه همراه محمدرضا بود. با همدیگر درس می‌خواندند و همیشه در کارها به همدیگر کمک می‌کردند و آخر هم در یک روز به شهادت رسیدند.



ماجرای شهادت شهیدی که دیروز احراز هویت شد+عکس

 

عملیات خیبر بود و تعداد زیادی شهید به محله ما آورده بودند. آن‌هایی که خبر داشتند، گذاشته بودند پیکر محمدرضا در سردخانه بماند و تا فردای آن روز تشییع شود. من در خیابان و در مراسم تشییع شهید فتح‌الله‌زاده بودم که پسر بزرگم حسن به همراه خانمش آمد و گفت: مادر بیا برویم خانه، مهمان داریم… گفتم: الان تشییع جنازه دوست محمدرضا است.

نمی‌شود که مراسم را رها کنم و بیایم!… خلاصه! حسن آقا سه بار از من خواست که به منزل بروم و وقتی دید من مقاومت می‌کنم، گفت: مهمان ما محمدرضا است… یک دفعه به خودم آمدم و یادم آمد که با خودم قرار گذاشته بودم که اگر بچه‌هایم شهید شدند، بی‌تابی نکنم.
 

ماجرای شهادت شهیدی که دیروز احراز هویت شد+عکس

 

سرم را به طرف آسمان بلند کردم و خدا را شکر گفتم و یاد علی‌اصغر افتادم که او هم در جبهه بود. غافل از اینکه او هم شهید شده و ما خبر نداشتیم.

وقتی آمدم، دیدم عکس محمد‌رضا از روی دیوار پایین آمده و به من گفتند جنازه محمدرضا در پزشکی قانونی است و فردا تشییع می‌شود. فردای آن روز همه آمدند و تشییع باشکوهی برگزار شد.

حاج آقا (پدر بچه‌ها) هم در حیاط خانه کنار جنازه محمدرضا نوحه‌خوانی می‌کرد و حس و حال عجیبی به همه دست داده بود. من خودم محمدرضا را داخل قبر گذاشتم. من سرش را گرفته بودم و پسر بزرگم هم پاهایش را. آن زمان علی اکبر هنوز شهید نشده بود و نمی‌خواست من به خودم فشار بیاورم و جنازه محمدرضا را داخل قبر بگذارم. ولی به هر حال با پافشاری من، این کار انجام شد.

شکر خدا از همان اول، روحیه خوبی داشتم. خوشحال بودم که با روحیه بالا، پسرم را تا حجله شهادت همراهی کردم.
 

ماجرای شهادت شهیدی که دیروز احراز هویت شد+عکس

تا یک هفته برای محمدرضا مراسم مختلفی برگزار کردیم. شب هفتم محمدرضا از بهشت زهرا برگشتیم و در منزل دور هم نشسته بودیم که حاج آقا از علی‌اصغر سراغ گرفت.

علی‌اکبر و علی‌اصغر در قم، خانه‌ای اجاره کرده بودند و با هم زندگی می‌کردند. برای همین ساک علی‌اصغر را هم بعد از شهادتش به آن جا فرستاده بودند. علی‌اکبر رو به پدر کرد و گفت: پدر! یک چیزی می‌خواهم بگویم که فقط باید خودت را کنترل کنی؛ بابا! ببین مادر چه استوار نشسته. واقعیت این است که علی‌اصغر هم شهید شده… این را که گفت، حاج آقا دوباره شروع کرد به گریه و زاری.

حاج آقا بیشتر نگران بچه علی‌اصغر بود که هنوز به دنیا نیامده بود. وقتی علی اکبر گفت جنازه علی‌اصغر برنگشته، حاج آقا بیشتر ناراحت شد. علی اکبر می‌گفت: من از همان روز اول می‌دانستم که علی‌اصغر شهید شده ولی خواستم از مراسم محمدرضا فارغ شویم تا به شما بگویم. خلاصه! دوباره از نو یک هفته برای اصغر، مراسم گرفتیم و مراسم دو پسرم، دو هفته طول کشید.

همسر علی‌اصغر به منزل پدرش که روحانی بود و در محله خودمان زندگی می‌کرد رفت و علی اکبر به قم برگشت.

علی‌اصغر در وصیت‌نامه‌اش نوشته بود: چون روی سخنم با همسرم است، به ایشان عرض می‌کنم که اگر دارای فرزندی شدیم، نام او را علی‌اصغر بگذار و به او درس ایمان و مقاوت بده…» به همین خاطر، بعد از شهادتش، وقتی پسرش به دنیا آمد، اسم علی‌اصغر را بر رویش گذاشتیم.

پس از گذشت 2 سال که پسر دیگرم علی می‌خواست متاهل شود، پدرم پیشنهاد داد همسر علی‌اصغر را به ازدواج او درآوریم. ابتدا من قدری مردد بودم و قبول نکردم ولی بعد از اینکه با علی صحبت شد، او قبول کرد و الحمدلله ثمره این ازدواج، 3 پسر دیگر بود که البته یکی از آن‌ها به رحمت خدا رفت و یک پسر هم که از علی‌اصغر به جا مانده است.

منبع:مشرق

مادر خانواده ۵ شهید، سجادیان : جز سلامتی آقا چیزی نمی‌خواهم


وقتی بحث نمونه‌ترین الگوهای تربیتی برای مادر ان امروز مطرح می‌شود، بی‌درنگ یاد مادران شهدا برای همه تداعی می‌شود. اما میان همین مادران شهدا برخی با جلوه‌های مختلف صبر و استقامت خود، گوی سبقت را از دیگران ربوده‌‌اند و در زمره “السابقونَ السابقون” جای گرفته‌اند.

مادرانی که با نگاه ساده اما عمیق خود به فرهنگ جهاد و شهادت به‌واقع “اسوه صبر” هستند. “حلیمه خاتون خانیان” همسر شهید سید حمزه سجادیان و مادر شهیدان سید قاسم، سید داوود، سید کاظم و سید کریم سجادیان، 85ساله است.

او در سن 15سالگی با سید حمزه سجادیان از روستای “جورد” از توابع لواسانات که اکثر اهالی آن از سادات و ذرّیه رسول‌الله(ص) هستند ازدواج کرد و حاصل این ازدواج 9 فرزند بود.

ادامه خواندن “مادر خانواده ۵ شهید، سجادیان : جز سلامتی آقا چیزی نمی‌خواهم”