جوان حزب اللهی ،فاصله بیست ساله را ظرف یک سال و نیم طی می‌کند

در بهمن ماه سال ۹۲، رهبر انقلاب با جمعی از اصناف پشتیبان دفاع مقدس دیدار داشتند. به‌مناسبت هفتهٔ دفاع مقدس، بخش‌هایی از سخنان امام خامنه ای در آن مراسم برای اولین بارتقدیم مخاطبین محترم میشود »» جنگ این حُسن بزرگ را هم برای ما داشت که فهمیدیم اگر چنانچه استعدادها را به کار بگیریم، چگونه … ادامه خواندن “جوان حزب اللهی ،فاصله بیست ساله را ظرف یک سال و نیم طی می‌کند”

در بهمن ماه سال ۹۲، رهبر انقلاب با جمعی از اصناف پشتیبان دفاع مقدس دیدار داشتند. به‌مناسبت هفتهٔ دفاع مقدس، بخش‌هایی از سخنان امام خامنه ای در آن مراسم برای اولین بارتقدیم مخاطبین محترم میشود »»

جنگ این حُسن بزرگ را هم برای ما داشت که فهمیدیم اگر چنانچه استعدادها را به کار بگیریم، چگونه این استعدادها بُروز پیدا می‌کند؛ مثل یک چشم‌ه‏ای می‌جوشد.

گفته‌ام من به جماعتی از دوستان که اینجا بودند؛   یک جوانی اوّل جنگ در سال ۵۹ نمی‌داند آرپی‏جی چیست، تفنگ دست نگرفته، یعنی این‏قدر از جنگ بیگانه است، در عملیات فتح‌المبین، یعنی آخر سال ۶۰ و به فاصلهٔ یک‌سال و نیم، فرماندهٔ یک محور در فتح‌المبین است که به پیروزی منتهی می‌شود.

در ادامه مطلب همراه سایت بنیانا باشید »

ادامه خواندن “جوان حزب اللهی ،فاصله بیست ساله را ظرف یک سال و نیم طی می‌کند”

زندگی شهید سیدعلی اندرزگو و مبارزات ایشان را در گفت‌وگو با یار نزدیکشان بشناسیم

روزهایی که بر ما می‌گذرد، تداعی‌گر یاد و خاطره یکی از اساطیر مبارزات انقلاب اسلامی است. شهید سیدعلی اندرزگو که زندگی درویشی و استغناء از خلق را با تلاش وتحرک همه جانبه برای اعلای کلمه حق درآمیخته بود، طی ۱۴سال مبارزه بی‌امان خویش با ساواک، توانست آنان را به رغم تمامی ادعاها به زانو درآورد … ادامه خواندن “زندگی شهید سیدعلی اندرزگو و مبارزات ایشان را در گفت‌وگو با یار نزدیکشان بشناسیم”

شهید سیدعلی اندرزگو
شهید سیدعلی اندرزگو

روزهایی که بر ما می‌گذرد، تداعی‌گر یاد و خاطره یکی از اساطیر مبارزات انقلاب اسلامی است. شهید سیدعلی اندرزگو که زندگی درویشی و استغناء از خلق را با تلاش وتحرک همه جانبه برای اعلای کلمه حق درآمیخته بود، طی ۱۴سال مبارزه بی‌امان خویش با ساواک، توانست آنان را به رغم تمامی ادعاها به زانو درآورد و ناتوانی طاغوت را برهمگان عیان سازد.

درگفت‌وشنودی که پیش‌روی دارید، حجت‌الاسلام والمسلمین حسین غفاریان از یاران آن مجاهد دیرین، به بیان ناگفته‌های خویش از منش دوست صمیمی خویش پرداخته است. در ادامه مطلب همراه سایت بنیانا باشید

ادامه خواندن “زندگی شهید سیدعلی اندرزگو و مبارزات ایشان را در گفت‌وگو با یار نزدیکشان بشناسیم”

پیام امام خامنه ای در پی شهادت جانباز شهید سید نورخدا موسوی

صبح امروز از سوی فرمانده ناجا در مراسم تشییع پیکر شهید ابلاغ شد: پیام رهبر انقلاب در پی شهادت جانباز شهید سید نورخدا موسوی در پی شهادت جانباز دفاع از امنیت، سید نورخدا موسوی‌مفرد، رهبر انقلاب اسلامی در پیامی شفاهی، شهادت وی را به مردم لرستان و خانواده‌ی این شهید عزیز تبریک و تسلیت گفتند.

صبح امروز از سوی فرمانده ناجا در مراسم تشییع پیکر شهید ابلاغ شد:

پیام رهبر انقلاب در پی شهادت جانباز شهید سید نورخدا موسوی

در پی شهادت جانباز دفاع از امنیت، سید نورخدا موسوی‌مفرد، رهبر انقلاب اسلامی در پیامی شفاهی، شهادت وی را به مردم لرستان و خانواده‌ی این شهید عزیز تبریک و تسلیت گفتند.

ادامه خواندن “پیام امام خامنه ای در پی شهادت جانباز شهید سید نورخدا موسوی”

نامه دلتنگی شهید فاطمیون برای دخترش

دلم تنگ شده برای خانواده‌ام. اسم نمی‌برم. همه. ولی امروز و دیروز دلم برای الهه خیلی تنگ شده. الهه بابا. الهی بابا فدات بشه دخترم. شهید مدافع حرم محمدرضا زاهدی از شهدای دلاور فاطمیون است که برای دفاع از حرم حضرت زینب (س) علاوه بر تحمل مشقت‌های حضور در میدان نبرد، غم جانکاه دوری از … ادامه خواندن “نامه دلتنگی شهید فاطمیون برای دخترش”

دلم تنگ شده برای خانواده‌ام. اسم نمی‌برم. همه. ولی امروز و دیروز دلم برای الهه خیلی تنگ شده. الهه بابا. الهی بابا فدات بشه دخترم.

شهید مدافع حرم محمدرضا زاهدی از شهدای دلاور فاطمیون است که برای دفاع از حرم حضرت زینب (س) علاوه بر تحمل مشقت‌های حضور در میدان نبرد، غم جانکاه دوری از خانواده و عزیز‌ترین کسانش را نیز به جان خرید. آنچه در پی می‌آید، تصویر و متن نامه سراسر احساس و دلتنگی این شهید بزرگوار است که از جبهه سوریه برای خانواده و دختر خود نگاشته است.

ادامه خواندن “نامه دلتنگی شهید فاطمیون برای دخترش”

زندگینامه شهید سید مرتضی آوینی [ + معرفی سایت شهید آوینی ]

  شهید سید مرتضی آوینی در شهریور سال 1326 در شهر ری متولد شد تحصیلات ابتدایی و متوسطهٔ خود را در شهرهای زنجان، کرمان و تهران به پایان رساند و سپس به عنوان دانش‌جوی معماری وارد دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد او از کودکی با هنر انس داشت؛ شعر می‌سرود داستان و مقاله می‌نوشت … ادامه خواندن “زندگینامه شهید سید مرتضی آوینی [ + معرفی سایت شهید آوینی ]”

زندگینامه شهید سید مرتضی آوینی
زندگینامه شهید سید مرتضی آوینی

 

شهید سید مرتضی آوینی در شهریور سال 1326 در شهر ری متولد شد تحصیلات ابتدایی و متوسطهٔ خود را در شهرهای زنجان، کرمان و تهران به پایان رساند و سپس به عنوان دانش‌جوی معماری وارد دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد

او از کودکی با هنر انس داشت؛ شعر می‌سرود داستان و مقاله می‌نوشت و نقاشی می‌کرد تحصیلات دانشگاهی‌اش را نیز در رشته‌ای به انجام رساند که به طبع هنری او سازگار بود ولی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی معماری را کنار گذاشت و به اقتضای ضرورت‌های انقلاب به فیلم‌سازی پرداخت:

 

“حقیر دارای فوق لیسانس معماری از دانشکدهٔ هنرهای زیبا هستم اما کاری را که اکنون انجام می‌دهم نباید به تحصیلاتم مربوط دانست حقیر هرچه آموخته‌ام از خارج دانشگاه است بنده با یقین کامل می‌گویم که تخصص حقیقی در سایهٔ تعهد اسلامی به دست می‌آید و لاغیر قبل از انقلاب بنده فیلم نمی‌ساخته‌ام اگرچه با سینما آشنایی داشته‌ام.

اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است… با شروع انقلاب تمام نوشته‌های خویش را –  اعم از تراوشات فلسفی، داستان‌های کوتاه، اشعار و… –  در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که “حدیث نفس” باشد ننویسم و دیگر از “خودم” سخنی به میان نیاورم…

سعی کردم که “خودم” را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد، و خدا را شکر بر این تصمیم وفادار مانده‌ام. البته آن چه که انسان می‌نویسد همیشه تراوشات درونی خود اوست همهٔ هنرها این چنین هستند

کسی هم که فیلم می‌سازد اثر تراوشات درونی خود اوست اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند، آن‌گاه این خداست که در آثار او جلوه‌گر می‌شود حقیر این چنین ادعایی ندارم ولی سعیم بر این بوده است.”

 

شهید آوینی فیلم‌سازی را در اوایل پیروزی انقلاب با ساختن چند مجموعه دربارهٔ غائلهٔ گنبد (مجموعهٔ شش روز در ترکمن صحرا)، سیل خوزستان و ظلم خوانین (مجموعهٔ مستند خان گزیده‌ها) آغاز کرد

 

“با شروع کار جهاد سازندگی در سال 58 به روستاها رفتیم که برای خدا بیل بزنیم بعدها ضرورت‌های موجود رفته‌رفته ما را به فیلم‌سازی کشاند…

ما از ابتدا در گروه جهاد نیتمان این بود که نسبت به همهٔ وقایعی که برای انقلاب اسلام و نظام پیش می‌آید عکس‌العمل نشان بدهیم مثلاً سیل خوزستان که واقع شد، همان گروهی که بعدها مجموعهٔ حقیقت را ساختیم به خوزستان رفتیم و یک گزارش مفصل تهیه کردیم

آن گزارش در واقع جزو اولین کارهایمان در گروه جهاد بود بعد، غائلهٔ خسرو و ناصر قشقایی پیش آمد و مابه فیروزآباد، آباده و مناطق درگیری رفتیم…

وقتی فیروزآباد در محاصره بود، ما با مشکلات زیادی از خط محاصره گذشتیم و خودمان را به فیروزآباد رساندیم. در واقع اولین صحنه‌های جنگ را ما در آن‌جا، در جنگ با خوانین گرفتیم.

 

گروه جهاد اولین گروهی بود که بلافاصله بعد از شروع جنگ به جبهه رفت دو تن از اعضای گروه در همان روزهای او جنگ در قصر شیرین اسیر شدند و نفر سوم، در حالی که تیر به شانه‌اش خورده بود، از حلقهٔ محاصره گریخت. گروه بار دیگر تشکل یافت و در روزهای محاصرهٔ خرمشهر برای تهیهٔ فیلم وارد این شهر شد:

 

“وقتی به خرمشهر رسیدیم هنوز خونین‌شهر نشده بود شهر هنوز سرپا بود، اگرچه احساس نمی‌شد که این حالت زیاد پر دوام باشد، و زیاد هم دوام نیاورد ما به تهران بازگشتیم و شبانه‌روز پای میز موویلا کار کردیم تا اولین فیلم مستند جنگی دربارهٔ خرمشهر از تلویزیون پخش شد؛ فتح خون.”

 

مجموعهٔ یازده قسمتی “حقیقت” کار بعدی گروه محسوب می‌شد که یکی از هدف‌های آن ترسیم علل سقوط خرمشهر بود.

 

“یک هفته‌ای نگذشته بود که خرمشهر سقوط کرد و ما در جست‌وجوی “حقیقت” ماجرا به آبادان رفتیم که سخت در محاصره بود تولید مجموعهٔ حقیقت این گونه آغاز شد.”

 

کار گروه جهاد در جبهه‌ها ادامه یافت و با شروع عملیات والفجر هشت، شکل کاملاً منسجم و به هم پیوسته‌ای پیدا کرد آغاز تهیهٔ مجموعهٔ زیبا و ماندگار روایت فتح که بعد از این عملیات تا پایان جنگ به طور منظم از تلویزیون پخش شد به همان ایام باز می‌گردد. شهید آوینی دربارهٔ انگیزهٔ گروه جهاد در ساختن این مجموعه که نزدیک به هفتاد برنامه است چنین می‌گوید:

 

“انگیزش درونی هنرمندانی که در واحد تلویزیونی جهاد سازندگی جمع آمده بودند آن‌ها را به جبهه‌های دفاع مقدس می‌کشاند وظایف و تعهدات اداری.

 

اولین شهیدی که دادیم علی طالبی بود که در عملیات طریق القدس به شهادت رسید و آخرین‌شان مهدی فلاحت‌پور است که همین امسال “1371” در لبنان شهید شد…

و خوب، دیگر چیزی برای گفتن نمانده است، جز آن که ما خسته نشده‌ایم و اگر باز جنگی پیش بیاید که پای انقلاب اسلامی در میان باشد، ما حاضریم. می‌دانید! زنده‌ترین روزهای زندگی یک “مرد” آن روزهایی است که در مبارزه می‌گذراند و زندگی در تقابل با مرگ است که خودش را نشان می‌دهد.”

اواخر سال 1370 “موسسهٔ فرهنگی روایت فتح” به فرمان مقام معظم رهبری تاسیس شد تا به کار فیلم‌سازی مستند و سینمایی دربارهٔ دفاع مقدس بپردازد و تهیهٔ مجموعهٔ روایت فتح را که بعد از پذیرش قطع‌نامه رها شده بود ادامه دهد.

شهید آوینی و گروه فیلم‌برداران روایت فتح سفر به مناطق جنگی را از سر گرفتند و طی مدتی کم‌تر از یک سال کار تهیهٔ شش برنامه از مجموعهٔ ده قسمتی “شهری در آسمان” را به پایان رساندند ومقدمات تهیهٔ مجموعه‌های دیگری را دربارهٔ آبادان، سوسنگرد، هویزه و فکه تدارک دیدند.

شهری در آسمان که به واقعهٔ محاصره، سقوط و باز پس‌گیری خرمشهر می‌پرداخت در ماه‌های آخر حیات زمینی شهید آوینی از تلویزیون پخش شد، اما برنامهٔ وی برای تکمیل این مجموعه و ساختن مجموعه های دیگر با شهادتش در روز جمعه بیستم فروردین 1372 در قتلگاه فکه ناتمام ماند.

 

شهید آوینی فعالیت‌های مطبوعاتی خود را در اواخر سال 1362، هم زمان با مشارکت در جبهه‌ها و تهیهٔ فیلم‌های مستند دربارهٔ جنگ، با نگارش مقالاتی در ماهنامهٔ “اعتصام” ارگان انجمن اسلامی آغاز کرد این مقالات طیف وسیعی از موضوعات سیاسی، حکمی، اعتقادی و عبادی را در بر می‌گرفت

او طی یک مجموعه مقاله دربارهٔ “مبانی حاکمیت سیاسی در اسلام” آرا و اندیشه‌های رایج در مود دموکراسی، رای اکثریت، آزادی عقیده و برابری و مساوات را در نسبت با تفکر سیاسی ماخوذ از وحی و نهج‌البلاغه و آرای سیاسی حضرت امام(ره) مورد تجزیه و تحلیل و نقد قرار داد.

مقالاتی نیز در تبیین حکومت اسلامی و ولایت فقیه در ربط و نسبت با حکومت الهی حضرت رسول(ص) در مدینه و خلافت امیرمؤمنان(ع) نوشت و اتصال انقلاب اسلامی را با نهضت انبیا علیهم‌السلم و جایگاه آن با جنگ‌های صدر اسلام و قیام عاشوا و وجوه تمایز آن از جنگ‌هایی که به خصوص در قرون اخیر واقع شده‌اند و نیز برکات ظاهری و غیبی جنگ و ویژگی رزم‌آوران و بسیجیان، در زمرهٔ مطالبی بود که در “اعتصام” منتشر شد.

در مضامین اعتقادی و عبادی نیز تحقیق و تفکر می‌کرد و حاصل کار خویش را به صورت مقالاتی چون “اشک، چشمهٔ تکامل”. “تحقیقی در معنی صلوات” و “حج، تمثیل سلوک جمعی بشر” به چاپ می‌سپرد.

در کنار نگارش این قبیل مقالات، مجموعه مقالاتی نیز با عنوان کلی “تحقیقی مکتبی در باب توسعه و مبانی تمدن غرب” برای ماهنامهٔ “جهاد”، ارگان جهاد سازندگی، نوشت “بهشت زمینی”، “میمون برهنه!”، “تمدن اسراف و تبذیر”، “دیکتاتوری اقتصاد”، “از دیکتاتوری پول تا اقتصاد صلواتی”، “نظام آموزش و آرمان توسعه یافتگی”، “ترقی یا تکامل؟” و… از جمله مقالات آن مجموعه است.

این مقالات بعد از شهادت او با عنوان “توسه و مبانی تمدن غرب” به چاپ رسید این دوره از کار نویسندگی شهید تا سال 1365 ادامه یافت. مقارن با همین سال‌ها شهید آوینی علاوه برکارگردانی و مونتاژ مجموعهٔ “روایت فتح” نگارش متن آن را بر عهده داشت که بعدها قالب کتابی گرفت با عنوان “گنجینهٔ آسمانی”.

او در ماه محرم سال 1366 نگارش کتاب “فتح خون” (روایت محرم” را آغاز کرد و نه فصل از فصول ده‌گانهٔ آن را نوشت. اما در حالی که کار تحقیق در مورد وقایع روز عاشورا و شهادت بنی‌هاشم را انجام داده و نگارش فصل آخر را آغاز کرده بود به دلایلی کار را ناتمام گذاشت.

 

او در سال 1367 یک ترم در مجتمع دانشگاهی هنر تدریس کرد، ولی چون مفاد مورد نظرش برای تدریس با طرح دانشگاه هم‌خوانی نداشت، از ادامهٔ تدریس صرف‌نظر کرد.

مجموعهٔ مباحثی که برای تدریس فراهم شده بود، با بسط و شرح و تفسیر بیش‌تر در مقاله‌ای بلند  به نام “تاملاتی در ماهیت سینما” که در فصلنامهٔ “فارابی” به چاپ رسید و بعد در مقالاتی با عناوین “جذابی در سینما”، “آینهٔ جادو”، “قاب تصویر و زبان سینما”و… که از فروردین سال 1368 در ماهنامهٔ هنری “سوره” منتشر شد، تفصیل پیدا کرد.

مجموعهٔ این مقالات در کتاب “آینهٔ جادو” که جلد اول از مجموعهٔ مقالات و نقدهای سینمایی اوست. جمع‌آوری و به چاپ سپرده شد.

 

سال‌های 1368 تا 1372 دوران اوج فعالیت مطبوعاتی شهید آوینی است. آثار او در طی این دوره نیز موضوعات بسیار متنوعی را شامل می‌شود.

هرچند آشنایی با سینما در طول مدتی بیش از ده سال مستندسازی و تجارب او در زمینهٔ کارگردانی مستند و به خصوص مونتاژ باعث شد که قبل از هرچیز به سینما بپردازد.

ولی این مسئله موجب بی‌اعتنایی او نسبت به سایر هنرها نشد. او در کنار تالیف مقالات تئوریک درباره  ماهیت سینما و نقد سینمای ایران و جهان، مقالات متعددی در مورد حقیقت هنر، هنر و عرفان، هنر جدید اعم از رمان، نقاشی، گرافیک و تئاتر، هنر دینی و سنتی، هنر انقلاب و… تالیف کرد که در ماهنامهٔ “سوره” به چاپ رسید.

طی همین دوران در خصوص مبانی سیاسی. اعتقادی نظام اسلامی و ولایت فقیه، فرهنگ انقلاب در مواجهه با فرهنگ واحد جهانی و تهاجم فرهنگی غرب، غرب‌زدگی و روشن‌فکری، تجدد و تحجر و موضوعات دیگر تفکر و تحقیق کرد و مقالاتی منتشر نمود.

 

مجموعهٔ آثار شهید آوینی در این دوره هم از حیث کمیت، هم از جهت تنوع موضوعات و هم از نظر عمق معنا و اصالت تفکر و شیوایی بیان اعجاب‌آور است. در حالی که سرچشمهٔ اصلی تفکر او به قرآن، نهج‌البلاغه، کلمات معصومین علیهم‌السلام و آثار و گفتار حضرت امام(ره) باز می‌گشت.

با تفکر فلسفی غرب و آرا، و نظریات متفکران غربی نیز آشنایی داشت و با یقینی برآمده از نور حکمت، آن‌ها را نقد و بررسی می‌کرد.

او شناخت مبانی فلسفی و سیر تاریخی فرهنگ و تمدن جدید را از لوازم مقابله با تهاجم فرهنگی می‌دانست چرا که این شناخت زمینهٔ خروج از عالم غربی و غرب زدهٔ کنونی را فراهم می‌کند و به بسط و گسترش فرهنگ و تفکر الهی مدد می‌رساند.

او بر این باور بود که با وقوع انقلاب اسلامی و ظهور انسان کاملی چون امام خمینی(ره) بشر وارد عهد تاریخی جدیدی شده است که آن را “عصر توبهٔ بشریت” می‌نامید. عصری که به انقلاب جهانی امام عصر(عج) و ظهور “دولت پایدار حق” منتهی خواهد شد.

 

ویدیو :  لحظات كمتر ديده شده از حضور رهبر انقلاب در مراسم تشييع پيكر شهيد سید مرتضی آوینی

دریافت (3مگابایت)

 

معرفی وب سایت شهید آوینی

سایت شهید سید مرتضی آوینی به نشانی http://www.aviny.com تقریبا از سال 82 تاکنون به عنوان مرجع دریافت مقاله درباره شهید آوینی و دانلود فیلم و مستند های ایشان فعالیت می کند . اخیرا نسخه ای جدید از این وب سایت شروع به کار کرده است اما همچنان دسترسی به مطالب و محتوای قبلی وجود دارد . 

برای ورود به صفحه شناخت شهید آوینی روی لینک http://old.aviny.com/Aviny/Index-main.aspx بزنید در این بخش شما می توانید علاوه بر دریافت آلبوم تصاویر شهید اوینی از ویژه نامه های محتوایی که در سالیان گذشته آماده شده است استفاده کنید . 

سایت شهید آوینی یک منبع بزرگ از فایل های صوتی و تصویری است . بخش دانلود مداحی های و مولودی های مختلف ، فایل سخنرانی اساتید اخلاق و علما نیز در این وب سایت وجود دارد . 

 

شهید حسین طباخی : باندبازی نکنید ! [مرور بخشی از وصیت نامه شهید]

شهید طباخی ۳۹/۱/۱۷ به دنیا آمد و در تاریخ ۱۰/۲۲/ ۶۵ در منطقه شلمچه به شهادت رسید. او دانشجو رشته تربیت بدنی دانشگاه گیلان و طلبه بود. بخشی از وصیت نامه شهید طباخی چنین است:   پیامی دارم برای امت مسلمان ایران، برادران و خواهران مسلمان همه بدانید که روند تداوم بخشیدن به انقلاب اسلامی … ادامه خواندن “شهید حسین طباخی : باندبازی نکنید ! [مرور بخشی از وصیت نامه شهید]”

شهید طباخی ۳۹/۱/۱۷ به دنیا آمد و در تاریخ ۱۰/۲۲/ ۶۵ در منطقه شلمچه به شهادت رسید. او دانشجو رشته تربیت بدنی دانشگاه گیلان و طلبه بود.

بخشی از وصیت نامه شهید طباخی چنین است:

 

پیامی دارم برای امت مسلمان ایران، برادران و خواهران مسلمان همه بدانید که روند تداوم بخشیدن به انقلاب اسلامی و گسترش آن به سراسر جهان تنها و تنها روحانیت اصیل و انقلابی پرهیزگار و خدمتگزار می باشد،  با اجتماع در  اطراف این بزرگان و اطاعت از فرامین آنها سند تضمین انقلاب اسلامی را امضا نمایید.

و از گروه گرایی به هر عنوان پرهیز کنید اگر می خواهید به تشکیلاتی جهت پاسداری از دستاوردهای انقلاب بپیوندید به بسیج مستضعفین بروید و آن را تقویت کنید و بدانید که به این سادگی افرادی نمی توانند تشکیلات ایجاد کنند. بر اساس تهذیب و اخلاص تقوای و عدم باند بازی حتماً سعی کنید که انقلاب را تقویت کنید و روحانیت هم سعی کند به جای هر تشکیلاتی، تشکیلات سیاسی نظامی و عقیدتی را تقویت کند.

 

***

 

سرکار خانم زهرا طباخی، فرزند شهید حسین طباخی اکنون به عنوان جستجوگر و داده پرداز، تحلیلگر حوزه امنیت و سایبر، مدرس اوسینت و دکتر داروساز در حال خدمت به جامعه است. برای دنبال کردن نوشته های ایشان کانال @jostejougar1  در تلگرام یا اکانت @jostejougar1 در توییتر را دنبال کنید 

 

شهید ولی الله فلاحی [ زندگی نامه ] + دانلود مستند پروازی در آرامش

  زندگینامه سرلشگر شهید ولی الله فلاحی شهید ولی الله فلاحی در سال 1310 در طالقان متولد شد. تحصیلات ابتدائی را با مشکلات جاده های سرد طالقان پشت سر گذاشت و برای ادامهٔ تحصیل در سال 1324 شمسی به تهران آمد. سه سال اول دبیرستان را در دبیرستان علامه گذراند و سپس وارد دبیرستان نظام … ادامه خواندن “شهید ولی الله فلاحی [ زندگی نامه ] + دانلود مستند پروازی در آرامش”

شهید ولی الله فلاحی
شهید ولی الله فلاحی

 

زندگینامه سرلشگر شهید ولی الله فلاحی

شهید ولی الله فلاحی در سال 1310 در طالقان متولد شد. تحصیلات ابتدائی را با مشکلات جاده های سرد طالقان پشت سر گذاشت و برای ادامهٔ تحصیل در سال 1324 شمسی به تهران آمد. سه سال اول دبیرستان را در دبیرستان علامه گذراند و سپس وارد دبیرستان نظام شد. از مهر ماه سال 1330در دانشکده افسری تحصیلات خود را ادامه داد پس از اخذ لیسانس در سال 1333 با درجهٔ ستواندومی فارق التحصیل شد و متعاقباً خدمت خود را در لشکر 92 زرهی اهواز آغاز کرد. در سال 1337 شمسی به تهران منتقل شدو در دانشگاه نظامی، در سمت فرماندهی گروهان دانشجویان و فرماندهی گردان انجام وظیفه می کرد.

 

وی در سال های 1339 و 1334، دورهٔ پرسنل نظامی و سپس دورهٔ عالی آجودانی را در آمریکا گذراند. در سال 1348 جهت گذراندن دورهٔ فرماندهی و ستاد به دانشکده فرماندهی و ستاد(دافوس)اعزام شد. او از شاگردین ممتاز این دانشکده بود و بعد از اتمام دوره برای آموزش در  همین دانشکده دعوت شد. علاوه بر تدریس، به مدت هشت سال مدیریت آموزش دانشکده فرماندهی و ستاد را نیز عهده دار شد. از سال 1351 تا اواسط سال1353 شمسی با درجه سرهنگ دومی به همراه گروهی از افسران ایرانی به عنوان ناظر صلح سازمان ملل در آتش بس ویتنام، به آن کشور اعزام شد.

 

شهید فلاحی پس از بازگشت، به کار تدریس در دانشکده فرماندهی و ستاد ادامه داد تا آنکه در12 مهر ماه 1357 شمسی به درجه سرتیپی ارتقا یافت و در همان تاریخ به شیراز منتقل و به عنوان معاون فرماندهی مرکز پیاده شیراز مشغول به کار شد.

 

شهید ولی الله فلاحی به علت اعتقادات مذهبی ظن ضد اطلاعات ارتش را برانگیخت و به همین جهت به او فقط مشاغل یا ماموریتهای فرهنگی محول می شد. ارتقای درجه امیری او هم به شرطی پذیرفته می شد که به وی شغل فرماندهی لشکر داده نشود.

 

در هر حال حضور شهید فلاحی در شیراز مقارن با اوج گرفتن مبارزات انقلابی مردم بر ضد حکومت پهلوی بود. پس از اعلام حکومت نظامی در بسیاری از شهرهای ایران، در اثر کوشش های او حکومت نظامی در شیراز لغو شد و نیروهای نظامی از خیابان ها جمع شدند و مسوولیت این حکم دولتی به شهربانی محول شد.

شهید ولی الله فلاحی
شهید ولی الله فلاحی

 

شهید ولی الله فلاحی پس از پیروزی انقلاب اسلامی

 

چندی پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی،سرتیپ فلاحی طی حکمی بازنشست شد اما طولی نکشید که با موافقت شورای عالی انثلاب اسلامی و با حکم دیگری از جانب سرلشکر قرنی به خدمت اعاده و به فرماندهی نیروی زمینی منصوب شد. امیر فلاحی پس از پشت سر گذاشتن مشکلات فراوان، بخصوص بحران و تشنج در منطقهٔ کردستان که به دست ضد انقلاب وابسته صورت می گرفت و همچنین پس از موفقیت در تحکیم نظم و انضباط و مقررات و سازماندهی نیروی زمینی، در تاریخ 29 خرداد 1358 شمسی به ریاست ستاد مشترک ارتش برگزیده شد.

 

سه ماه بعد با شروع جنگ عراق با ایران،شهید فلاحی همواره در مناطق جنوب یا غرب کشور حضور داشت و از نزدیک ناظر طرح های مختلف عملیاتی و لجستیکی بود. وی هفته ای 48 ساعت در ستاد مشترک حضور می یافت، جلسه ای تشکیل می داد و پس از اعلام دستورهایی جهت تسریع در امور و ایجاد هماهنگی با ارگان های ستادی و سایر نیروها پس از ارائه گزارشی مستقیم به حضرت امام خمینی(ره)،بار دیگر به مناطق عملیاتی عزیمت می کرد.

 

پس از عزل ابوالحسن بنی صدر اولین رئیس جمهوری اسلامی ایران فرماندهی کل قوا امام خمینی (ره) اختیارات فرماندهی کل قوا را به وی تفویض کردند. شهید فلاحی در دورانی که مردم به ارتش بی اعتماد بودند و هنوز آن را سازمانی انقلابی و اسلامی نمی دانستند طی سخنرانی خود در نماز جمعهٔ روز پنچم اردیبهشت 1359 گفت: « من به عنوان یک خدمتگزار امین و صدیق و صغیر در پیشگاه ملت کبیر ایران می خواهم استدعا کنم که تلاش پرسنل نیروی زمینی، هوائی، دریائی و ژاندارمری و شهربانی را تائید بفرمائید. این انسانهای فداکار در برابر محرومیتها، رنجها، تنهائی ها، گرسنگی ها، فقر و بیماری ها و شهادتها فقط انتظار حق شناسی از ملت ایران دارند.»

 

 

آخرین حضور شهید ولی الله فلاحی در منطقه، همزمان با عملیات «ثامن الائمه» (شکست حصر آبادان)بود. در هفتم مهر ماه سال 1360 پس از اتمام این عملیات و هنگامی که هواپیمای حامل ایشان و شهید فکوری،شهید کلاهدوز،نامجوی،جهان آرا و تعدادی از رزمندگان و مجروحان عملیات به تهران بازمیگشت دچار سانحه شد و همراه با یاران خود به شرف شهادت نایل آمد.

 

آنقدرعاشق و دلباختهٔ امام(ره)بود که همه جا ارادت خودش را به ایشان نشان می داد. یکبار که بنی صدر به دانشگاه افسری آمده بود، با شجاعت شعار داد: فرمانده کل قوا، خمینی روح خدا! وقتی بنی صدر این را شنید فقط یک چیز گفت: دانشکده افسری هم از دست رفت!

 

می دانست که خداوند جواب آن همه راز ونیازو ناله های از ته دلش را می دهد و او را به آرزویش می رساند؛ برای همین وقتی در پای هواپیما یکی از نمایندگان مجلس از اوپرسید: شما کجا می روید؟ او گفت: به کربلا!

 

وصیت نامهٔ شهید ولی الله فلاحی

 

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خدا، به نام ایران، به نام اسلام، به نام انقلاب، به نام مبارز و به نام رهبر انقلاب حضرت آیت الله امام روح الله خمینی.

وصیت من، فرمان خدا، کتاب خدا و قانون مدنی جمهوری اسلامی ایران

زندگی نامه و کارنامهٔ من، قضاوت ملت ایران به ویژه ارتش ایران

همسر و فرزندان و پدر و مادر و برادران و خواهرم و برادرزادگان و خواهرزادگان و همسران آنها و عمو و عموزادگان بزرگ را به خداوند و به ملت ایران می سپارم. از همه می خواهم مرا ببخشند و من نیز همه را می بخشم و هیچ آرزوی دوری در این جهان هستی به جزء کمال انقلاب و کمال جهاد اکبر ندارم.

سرتیپ فلاحی 30 تیر 1358.

 

« جعفر بریری » یکی از محافظین شهید ولی الله فلاحی خاطره ای را به این مضمون بیان می کند :

در آبان ماه سال 1359 در سوسنگرد، عملیاتی علیه نیروهای عراقی انجام گرفت تا آن شهر از تعرض دشمنان رهایی یابد. شهید فلاحی در نقطه‌ای میان خط آتش نیروهای خودی و سربازان دشمن برای نظارت بر این عملیات حضور داشت و تنها فرد همراه ایشان من بودم. تبادل آتش بین دو طرف به شدت ادامه داشت. انفجار گلوله‌های توپ و خمپاره در اطراف ما به طور پراکنده شنیده می‌شد.

 

دکتر چمران در آن عملیات مجروح گردید و تعدادی از رزمندگان ما هم به شهادت رسیدند. به شهید فلاحی پیشنهاد کردم که برای محافظت از ترکش‌ها و گلوله‌ها، از کلاه آهنی استفاده کند، اما او اظهار داشت: « اگر نگهدار من آن است که من می‌دانم شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد.» با این وجود از ایشان که آن زمان رئیس ستاد مشترک بود خواهش کردم که برای اطمینان خاطر استفاده از کلاه آهنی، هنگام انفجار گلوله‌ها به روی زمین دراز بکشند.

 

شهید فلاحی با لبخندی گفت:«تو از من خاطر جمع باش، چون انسان شهید نمی‌شود مگر آنکه قبل از شهادت، کامل شده باشد. ضمن آنکه من هنوز به آرزویم نرسیده‌ام. »من که در پی راهی برای بازگشت یا جان‌پناه امنی بودم، پرسیدم: تیمسار شما مگر چه آرزویی دارید؟ لحظه‌ای تأمل کرد و سپس گفت: «می‌دانی تنها آرزوی من چیست؟» گفتم: آرزوی هر فرد نظامی در مرحله اول، سربلندی میهن و اهتزاز پرچم کشور به نشانه عزت و عظمت آن ملت است و این نشان می‌دهد که مردم آن کشور زنده، پویا و در دنیا قابل احترام هستند.

 

ایشان گفتند: «بله، همه اینها درست است اما می‌دانی که من وجب به وجب خاک خوزستان را به علت محل خدمت اولیه‌ام می‌شناسم. با توجه به پیشروی سریع عراق آرزو داشتم که ارتش عراق زمینگیر شود که چنین شد. تنها یک آرزوی بزرگ دیگر دارم. تنها آرزویم این است که ارتش متجاوز عراق را از اطراف آبادان تا مارد عقب بنشانیم.» کمتر از یک سال بعد تیمسار فلاحی به آرزوی خود رسید اما چند ساعت پس از تحقق این آرزو، به والاترین مقام انسانی یعنی شهادت در راه خدا نائل گردید.

 

یادکردی از دومین فرمانده شهید ستاد ارتش پس از انقلاب ؛ شهید ولی الله فلاحی نژاد

 

در اواخر سال 1357، چند روز پس از انتصاب تیمسار فلاحی به فرماندهی نیروی زمینی، گروهک های تجزیه طلب، پادگان سنندج را محاصره می کنند. افسر نگهبان بلافاصله با کمیته انقلاب تماس می گیرد و دستور می گیرد که با همان دو گروهان مستقر در پادگان مقاومت کند.

 

صبح روز 25 اسفند 1357، تیمسار فلاحی از حمله به پادگان سنندج باخبر می شود و با مراجعه به لشکر یکم گارد سابق مستقر در لویزان درصدد جمع آوری نیرو قرار می گیرد و در عرض یک روز سه گردان سازماندهی می کند و آنها را به کرمانشاه و بعد سنندج می فرستد.

 

شش ماه بعد، در سحرگاه 24 مرداد 1358 شهر پاوه به محاصره گروهی از چریک های ضد انقلاب در می آید. تیمسار فلاحی به همراه شهید دکتر مصطفی چمران و فرمانده سپاه پاسداران، با هلی کوپتر خود را به پاوه می رسانند. دامنه تهاجم تا به سنندج کشیده شده است.

 

امام (ره) در 28 مرداد 1358 ابلاغ می کنند که اشرار سریعا و با تمام قوا سرکوب شوند. سرانجام به ساعت 6 بامداد روز 28 مرداد 1358 شهر پاوه دوباره به دست نیروهای ارتشی و بسیجی آزاد می شود و عناصر ضدانقلاب متواری می گردند.

 

فلاحی در نامه هایش سختی اوضاع در غائله کردستان و منطقه پاوه را چنین توصیف می کند: «مهاجمان وارد بخشی از شهر پاوه شده بودند. [آنها] پزشکان و حتی بیماران را سر بریده بودند.

 

سر یک پاسدار را با موزاییک از گردنش جدا کرده بودند. شهر در آستانه سقوط بود.

 

… نیمه های شب آخرین پیام شهید چمران را دریافت کردم. هنوز هم آن را با خود دارم. فقط نوشته بود: “تیمسار فلاحی! خداحافظ، خداحافظ، خداحافظ”.»  

 

وی در بخشی دیگر از دست‌نوشته هایش می نویسد: «من و چمران روزه بودیم. از افطار که خبری نبود، سحر هم که چیزی نخوردیم. سحر قدری آب خوردم تا بتوانم روز بعد را روزه بگیرم. این اوضاع شهر بود…»

 

تیمسار فلاحی در کشاکش درگیری با گروهک های مسلح نیز از هجمه انقلابی نماها مصون نماند. این اتهامات هنگامی به او نسبت داده شد که مشغول سازماندهی نیروی زمینی، برای مقابله با نیروهای مسلح کردستان بود. فلاحی در قسمتی از نامه اش به هادوی- دادستان وقت انقلاب- در پاسخ به اتهامات چنین نوشت: «تاریخ انقلاب ایران و ملت حق شناس و کبیر ایران، درباره سرتیپ ولی فلاحی بعد از او قضاوت خواهد کرد و سرانجام قضاوت نهایی در رستاخیز الهی و با رای خدا اعلام خواهد شد…»

 

این هجمه علیه فلاحی با نسبت دادن اتهاماتی چون ضدانقلابی، برانداز و… و بیان جملاتی چون «کارنامه سیاه و مشکوک تیمسار فلاحی» ادامه پیدا کرد تا اینکه او قاطعانه در اردیبهشت 1359 پاسخی به مطبوعات ارسال کرد و با صلابت و پرشکوه نوشت: «با اراده ملت و رهبر انقلاب خدمت را پذیرفته ام و در این راه نه از مرگ هراسی دارم و نه از سرزنش های اهل زمان.»

 

 

سال 1359 فرا می رسد. سپهبد قرنی در این سال ترور می شود و به تاریخ 29 خرداد 1359 حکم جانشینی ریاست ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی ایران به سرلشکر فلاحی ابلاغ می شود. ابوالحسن بنی صدر- اولین رئیس جمهور جمهوری اسلامی ایران- از مقام فرماندهی کل قوا عزل می شود و اختیارت او طی نامه ای از حضرت امام(ره)، به تاریخ 21/3/1360 به تیمسار فلاحی تفویض می شود.

 

31 شهریور 1359، نیروی زمینی عراق وارد خاک ایران می شود. با دستور سرلشکر فلاحی، لشکر 16 زرهی قزوین تجهیزات خود را سریعا به منطقه می فرستد. فلاحی در این زمان مرتبا از جبهه های شمال غرب تا جنوب غرب بازدید می کند.

 

او در کنار بازدیدهای مکرر از مناطق عملیاتی، به طور مستقیم در نبرد سوسنگرد، عملیات تپه چشمه، عملیات نصر، الله اکبر، عملیات طراح در اهواز، عملیات تصرف نوسود و آزادسازی بستان و… شرکت می کند.

 

به تاریخ یکم مهر 1360، با حضور لشکر 77 خراسان و تیپ 37 زرهی شیراز و گردان های تانک لشکرهای 16 زرهی قزوین و 92 زرهی اهواز، عملیات ثامن الائمه با نظارت مستقیم تیمسار فلاحی آغاز می شود.

 

عملیات به ساعت یک دقیقه بامداد روز پنجم مهرماه 1360 آغاز می شود و به ساعت 20:6 بامداد روز ششم مهرماه، با پیام فرمانده تیپ دوم، جزیره آبادان پس از یک سال محاصره، آزاد می شود.

 

چگونگی شهادت ولی الله فلاحی

چند ساعت پس از آزادسازی جزیره آبادان، فلاحی با فرماندهان تیپ های یک و 2 و 3 لشکر 77 خراسان، فرمانده توپخانه لشکری، فرماندهان پشتیبانی خدمات رزمی، روسای ارکان ستاد لشکر 77، فرمانده تیپ 37 زرهی شیراز، فرماندهان گردان های تانک لشکرهای 16 و 92 و فرمانده لشکر 77، جلسه ای تشکیل می دهد و اقدامات بعدی را به آنها توصیه می کند.

 

بعد از جلسه، به درخواست سرهنگ کهتری، از مناطق آزاد شده بازدید می کند. می گویند فلاحی از جاده ای به سمت آبادان می رفت که همیشه آرزو می کرد روزی از وجود عراقی ها پاکش کند.

 

صبح روز بعد، یعنی 7 مهرماه 1360، در قرارگاه عملیاتی لشکر 77 در ماهشهر، رژه اسرای عراقی را سان می بیند و همانجا لشکر 77 خراسان را به نام امام هشتم، لشکر 77 پیروز ثامن الائمه می خواند.

 

بعد از مراسم رژه، فلاحی به همراه سرهنگ نامجو (وزیر دفاع وقت)، سرهنگ فکوری و تیمسار ظهیرنژاد به قرارگاه لشکر 92 مستقر در اهواز می روند. نهار می خورند و آماده می شوند برای رفتن به فرودگاه و از آنجا، عزیمت به تهران. تیمسار ظهیرنژاد از مسافرت با هواپیما امتناع می کند و بقیه- یعنی نامجو، فلاحی، فکوری و کلاهدوز- به فرودگاه می روند. شهید جهان آرا را در فرودگاه می بینند. هواپیمای اختصاصی آنها آمادگی پرواز ندارد. خلبان هواپیما می گوید: «نشان دهنده هواپیما از کار افتاده.» سرهنگ خلبان شهید فکوری نیز گفته خلبان را تایید می کند. خلبان به فلاحی پیشنهاد می دهد که صبح زود حرکت کنند تا اول وقت در تهران باشند.

 

از هواپیما که خارج می شوند، روی پلکان، فلاحی چشمش به یک فروند هواپیمای130 -c می افتد. هواپیمای مذکور برای انتقال پیکر شهدا و مجروحین به تهران در نظر گرفته شده. تیمسار پیشنهاد پرواز با آن هواپیما را می دهد. می گوید: همین خوب است. شهدا را هم مشایعت می کنیم.

 

هواپیما با نیم ساعت تاخیر حرکت خواهد کرد. فلاحی به همراهش ستوانیار هوشنگ بابایی می گوید: برو آن ماشین بلیزر را از آن سرباز بگیر و شخصا ببر به مقر فرماندهی و تحویل بده. هنوز نیم ساعت وقت هست. برو و برگرد.

 

حاجی بابایی به دستور فرمانده، خارج می شود. به در خروجی فرودگاه که می رسد زنی و پیرمردی را می بیند که مجروحی بر دست دارند و التماس به مامورین فرودگاه می کنند که اجازه بدهند با هواپیما بروند تهران، ولی مامورین مانع شده اند. حاجی بابایی بر می گردد پیش فلاحی و ماجرا را برای او تعریف می کند. فلاحی دستور می دهد آنها را به داخل راه بدهند. حاجی بابایی دستور را ابلاغ می کند و ماشین را می راند به سمت مقر فرماندهی.

 

میانه های راه چرخ ماشین پنچر می شود و حاجی بابایی که معطل گرفتن پنچری چرخ شده، با تاخیر به فرودگاه بر می گردد. وقتی می رسد، هواپیما را می بیند که در غروب ساعت هفت عصر، در آسمان اهواز اوج گرفته و چون قطره جیوه ای در سرخی آسمان حل می شود.

 

هواپیما تا 80 مایلی تهران به آسودگی پرواز می کند. خلبان با برج مهرآباد تماس می گیرد و اجازه کم کردن ارتفاع پرواز را می خواهد. موافقت می شود. 15 مایلی تهران. خلبان دوباره می خواهد ارتفاع را کمتر کند. باز موافقت می شود. ارتفاع تا 8500 پایی زمین پایین می آید. به محض کم شدن ارتفاع هر چهار موتور هواپیما از کار می افتد و ولی الله فلاحی با همراهانش به شهادت می‌رسد.

 

*نامه شهید سرلشگر فلاحی به فرزندش

 

«… فرزندم، مکرم ترین شما، پاک‌ترین شماست. خواجه کائنات محمد امین می‌فرماید: « عزیزترین شما نزد خدا، سودمندترین شما هستند.» و من می‌گویم بر اساس اصول موصوف چنان زندگی کن که هرگز از گذشته پشیمان نباشی. همه موجودات آفریده پروردگارند، مبادا آنها را پست بدانی.

 

فرزندم! دین یک ضرورت اجتماعی است و من پس از 9 سال کاووش در ادیان، اسلام را برگزیدم. مردم را به زبان و کردارت میازار. اعضای مادی انسان فقط خلق شده‌اند تا اندیشه انسانی متجلی گردد و کالبد انسان جلوه‌گاه اندیشه انسان است. می‌خواهم جز به پیشگاه خداوند در برابر کسی سر تعظیم فرود نیاوری و هرگز کاری را نیمه رها مکنی و کاری را که قادر به انجامش نیستی در موردش صحبت نکن. سرانجام چنان زندگی کن که در مرحله ارتحال قهرمانانه و مشتاقانه به آفریدگار کائنات ملحق گردی.»

 

مستند پروازی در آرامش درباره ارتش ایران و زندگی شهید فلاحی

 

« پروازی در آرامش » به ماجراهای گوناگونی که برای ارتش ایران در سال های پایانی رژیم شاه رخ داد می پردازد، همچنین به قضایای بعد از انقلاب و شکل گیری ارتش جمهوری اسلامی نیز اشاره می شود.

نقش نیروهای سه گانه ارتش و فرماندهان رده بالای آن در جریان دفاع مقدس از دیگر بخش های این مستند است.

در این فیلم می بینیم ارتش ایران که بعد از انقلاب با نام مقدس ارتش جمهوری اسلامی شناخته می شد، در سال های دفاع مقدس نقش مهمی در پاسداری از مرزهای جغرافیایی کشورمان داشت و نیروهای ارتش با فداکاری و از خودگذشتگی، جانشان را در طبق اخلاص نهادند و شهدای زیادی در راه دفاع از میهن تقدیم اسلام و انقلاب کردند.

در بخشی دیگر از این مستند شاهد گفت وگو با فرماندهان سابق ارتش درباره دوران جنگ و نمایش تصاویری آرشیوی از دوران دفاع مقدس، خواهیم بود سپس در قسمت پایانی، به ماجرای سقوط هواپیمای هرکولس نیروی هوایی که سرلشکر ولی الله فلاحی نیز طی آن به شهادت رسید اشاره می شود.

مستند «پروازی در آرامش» به کارگردانی سید مسعود امامی و داود جلیلی ساخته شده است 

 

ویدیو : مستند پروازی در آرامش

 

 

دانلود مستند پروازی در آرامش

دانلود کامل (کیفیت متوسط) (90مگابایت) (فرمتwebm)

دانلود کیفیت عالی در 4 بخش (فایلzip) بخش اول | بخش دوم | بخش سوم | بخش چهارم |(هر بخش 50مگابایت)

 

 

منابع:

موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران iichs.ir 

سایت شهید آوینی aviny.com 

سایت معارف جنگ maarefjang.ir 

سایت ارتش ایران aja.ir

روزنامه جوان javanonline.ir

 

نماهنگ در آرزوی شهادت ؛ ما سینه زدیم بی صدا باریدند…

  به گزارش بنیانا ،  بنا به رسم قدیمی دیدار رهبر انقلاب حضرت آیت‎الله العظمی خامنه‎ای با خانواده‎های شهدا، دو سال قبل حضرت امام خامنه ای با جمعی از خانواده‎های شهدا دیدار داشتند. در دیدار با یکی از این خانواده‎ها، رهبری از حاضران عکس شهید را طلب می‎کنند. با آوردن عکس نزد ایشان، چشمانشان به  رباعی … ادامه خواندن “نماهنگ در آرزوی شهادت ؛ ما سینه زدیم بی صدا باریدند…”

نماهنگ در آرزوی شهادت ؛ ما سینه زدیم بی صدا باریدند...
نماهنگ در آرزوی شهادت ؛ ما سینه زدیم بی صدا باریدند…

 

به گزارش بنیانا ،  بنا به رسم قدیمی دیدار رهبر انقلاب حضرت آیت‎الله العظمی خامنه‎ای با خانواده‎های شهدا، دو سال قبل حضرت امام خامنه ای با جمعی از خانواده‎های شهدا دیدار داشتند. در دیدار با یکی از این خانواده‎ها، رهبری از حاضران عکس شهید را طلب می‎کنند. با آوردن عکس نزد ایشان، چشمانشان به  رباعی زیر عکس می‎افتد و در همان خوانش نخست شعر را برای جمع قرائت می‎کنند. رهبر معظم انقلاب با خواندن سطر آخر رباعی ناگهان منقلب می‎شوند و از ته دل به گریه می‎افتند:

ما سینه زدیم بی صدا باریدند

از هر چه که دم زدیم، آنها دیدند

ما مدعیانِ صفِ اول بودیم

از آخر مجلس شهدا را چیدند

پس از این واقعه، آیت‎الله العظمی خامنه ‎ای نام شاعر را از حاضران می‎پرسند اما کسی از این نام اطلاعی نداشته است. سرانجام رهبری از خانوادهٔ شهید می‎خواهند تا این قاب به‎یادگار نزدشان بماند.

 

بعد از این دیدار کلیپی از این دیدار در سایت حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب «خامنه‎ای. آی. آر» ‎  با عنوان « در آرزوی شهادت » منتشر شد.

با بازنشرهای پیاپیِ این ویدئوی زیبا و تأثیرگذار و نیز پخش مکررش از بعضی شبکه‎های تلویزیونی همچون شبکهٔ «افق» پرسش از نام شاعر بار دیگر مخصوصا برای دوست‎داران ادبیات به‎طور جدی مطرح شد. در هیچ‎کدام از این رسانه‎ها پاسخی برای این پرسش وجود نداشت و سایت دفتر حفظ و نشر آثار رهبری نیز شعر را بی نام شاعر منتشر کرده بود.

اما سایت موسسه شهرستان ادب که یکی از موسسات پرطرفدار میان شعردوستان است پس از پیگیری شاعر این شعر را پیدا کرده و از قضا، شاعر این شعر، مدیر دفتر شعر این موسسهٔ یعنی میلاد عرفان‎پور، شاعر جوان است.

این رباعی از سری رباعی‎های عرفان‎پور برای شهدای ماجرای هیئت رهپویان وصال و بمب‎گذاری در شیراز است که در سال   ۱۳۸۸ سروده شده‎است. به گفته سایت خبری این موسسه این شعرها نیز مانند بسیاری از شعرهای انقلابی میلاد عرفان‎پور به‎جز پخش پیامکی و نشر شان در چند سایت-در همان زمان- در هیچ کتابی به طور مستقل منتشر نشده‎اند. 

 

ویدیو  :  نماهنگ در آرزوی شهادت ؛ ما سینه زدیم بی صدا باریدند… 

[box type=”download” align=”” class=”” width=””]

نماهنگ: در آرزوی شهادت

 

با توجه به پهنای باند اینترنت خود ، می توانید این فیلم را با کیفیت های مختلف زیر دریافت نمایید :

کیفیت خوب و فرمت Mp4 و با حجم 299.6 MB

کیفیت متوسط و فرمت Mpeg و با حجم38.5 MB

کیفیت پايين و فرمت Flv و با حجم 29.1 MB

مناسب برای تلفن همراه و فرمت 3gp و با حجم 13.0 MB

 

نماهنگ: توقاً إلی الشهاده  (زبان عربی )

با توجه به پهنای باند اینترنت خود ، می توانید این فیلم را با کیفیت های مختلف زیر دریافت نمایید :

کیفیت خوب و فرمت Mp4 و با حجم 285.6 MB

کیفیت پايين و فرمت Flv و با حجم 29.1 MB

مناسب برای تلفن همراه و فرمت 3gp و با حجم 13.0 MB

[/box]

در نماهنگ در آرزوی شهادت فیلم قرائت شعر توسط حضرت آیت‌الله خامنه‌ای درباره شهدا برای اولین‌بار منتشر شده است. همچنین از دیگر بخش‌های نماهنگ «در آرزوی شهادت»، تصاویری از حال و هوای گلزار شهدای بهشت زهرا سلام‌ الله علیها در روزهای پایانی سال 1393 و صوت بیانات رهبر انقلاب در سال‌های ابتدایی دهه شصت درباره مسئله شهادت است.

مگر قرار بود تشییع شهدا چیزی غیر از یک میتینگ سیاسی باشد؟!

[box type=”note” align=”” class=”” width=””] ناراحتی از چیست!؟ از اینکه درست زمانی که داشتند جا می‌انداختند که مسیر انقلاب از کاخ کدخدا می‌گذرد و نه قدس و کرببلا، از آنطرف اروند و از راه کرببلا خود را با دستانی بسته به وسط میدان بهارستان تهران رسانده‌اند تا بگویند، «این سند جنایت کدخداست»!/ یکبار دستان غواص‌ها … ادامه خواندن “مگر قرار بود تشییع شهدا چیزی غیر از یک میتینگ سیاسی باشد؟!”

[box type=”note” align=”” class=”” width=””]

ناراحتی از چیست!؟ از اینکه درست زمانی که داشتند جا می‌انداختند که مسیر انقلاب از کاخ کدخدا می‌گذرد و نه قدس و کرببلا، از آنطرف اروند و از راه کرببلا خود را با دستانی بسته به وسط میدان بهارستان تهران رسانده‌اند تا بگویند، «این سند جنایت کدخداست»!/ یکبار دستان غواص‌ها را بستند تا در رمل‌های ام‌الرصاص مدفونشان کنند، تا شاید مانع شوند از پیامی که از راه کربلا به سمت قدس می‌بردند ولی امروز ظهور کرده‌اند، تا پیامشان را بیاورند، امروز شما دهانشان را نبدنید، تا پیامشان را بشنوید..[/box]

غواص‌ها ظهور کرده‌اند،‌ هیچ کس نمی‌تواند این را انکار کند. بچه‌های تفحص هم این را همان اول گفتند؛ اینکه بارها شده شهدا را دسته جمعی پیدا کنند، اما یافتن این تعداد شهید غواص در یک منطقه و همزمان، کم سابقه است.

 

مثل اینکه نفس گرفته باشند، به زیر آب‌های اروند رفته باشند و نفس‌ها را حبس کرده باشند تا در روزش و زمانش و «لحظه حساسش» به روی آب بیاییند و پیامی را که با آن نفس سال‌های جنگ و جبهه در سینه حبس کرده بودند، طوری فریاد بزنند که همه بشنوند،‌ همه دنیا.

اما انگار «پیامی که آورده‌اند..» چندان هم به دل برخی ننشسته باشد، عصبانی شده‌اند. اگر هم به روی خود نیاورده باشند، به زبان آورده‌اند، حتی اگر شده برای دل خودشان که بعد از ۳۰ سال چرا امروز!؟ چرا سال گذشته نه!؟ چرا دو سال پیش نیامدید!؟ و چرا در این «لحظات حساس»!؟

و همه حرف و دعوا و دلخوری و غر و لند برای همین است که اصلاً چه کسی گفته «پیامی آورده‌اند..» برای این «لحظات حساس» و اصلاً چرا مردم از آب بیرون آمدن غواص‌ها را یک  «بشارت» گرفته‌اند برای این «لحظات نیاز».

 

درست در زمانی که به مدد یک خیمه شب بازی شب انتخاباتی، صحنه‌ای را چیده‌اند تا به دروغ به همه بگویند، تصمیم گرفته‌ایم مسیرمان را عوض کنیم و از قطار انقلاب پیاده شویم تا با کدخدا پیاده روی کنیم و دقیقاً در هنگامی که از نان شبمان گرفته تا آب خوردنمان را از صدقه سر لطف کدخدا تبلیغ کرده‌ایم، و در همین دم آخر که همه چیز برای نوشتن و امضاء کردن و کف زدن مهیا شده است، در این «لحظه حساس» چه موقع آمدن بود!؟ چه موقع ظهور کردن بود!؟ چه موقع «پیام آوردن» بود و چه موقع بشارت دادن و گرفتن!؟

و اصلاً همه حرف همین است. غواص‌ها برای به رخ کشیدن مهارت خود در نفس گیری که به زیر آب نرفتند، غواص‌ها نفس گرفتند و به زیر آب رفتند تا کسی نتواند نفس انقلاب را بگیرد و حالا به روی آب آمده‌اند تا همین را بگویند و فریاد بزنند.

 

و اتفاقا غواص‌ها با دست‌هایی که ناخدای جنگ هشت ساله با گرای کدخدا آنها را بست به روی آب آمده‌اند تا بگویند، کدخدا همان کدخداست و کارش همان دست بستن، خواه دست یک غواص در ام الرصاص و العماره،خواه دستان یک ملت در تحریم و پای میز مذاکره.

می‌گویند تشییع شهدا شده است میتینگ سیاسی! مگر انتظاری و قراری غیر از این بود. اصلا انقلاب اسلامی ما همه اش میتینگ سیاسی است. سال‌هاست خمینی کبیر یک میتینگ سیاسی بزرگ براه انداخته است از اهل حق در برابر طاغوت و اهل باطل.

 

انقلاب که هیچ،‌ هیات و روضه‌های ما هم میتینگ سیاسی است. میتینگ سیاسی یاران قرن پانزدهمی سیدالشهداء علیه‌السلام برای یاری امام در برابر یزید و یزدی و بوسفیان و سفیانی. سال‌ها و قرن‌هاست که هیاتی‌ها برای یاری امامشان میتینگ سیاسی برگزار می‌کنند و هفتگی و ماهانه و سالانه، نقش و جایگاه خود را در لشکر امامشان با گریه تمرین می‌کنند تا مبادا در «لحظه حساس» از یاریش باز بمانند.

سال‌ها و قرن‌هاست که در میتینگ‌های سیاسی‌اشان منتظر رسیدن کربلا و عاشورای خود هستند که فرمود: « هر شهید کربلایی دارد که خاک آن کربلا تشنة خون اوست و زمان، انتظار می‌کشد تا پای آن شهید بدان کربلا رسد.»

این را درست گفتنه‌اند؛ تشییع شهدا تبدیل شده است به یک میتینگ سیاسی ولی این را شاید خجالت کشیدند بگویند که این متینگ سیاسی را خود شهدا براه انداختند با «ظهور در لحظه حساس».

 

ناراحتی از چیست!؟ از اینکه درست زمانی که داشتند جا می‌انداختند که مسیر انقلاب از کاخ کدخدا می‌گذرد و نه قدس و کرببلا، از آنطرف اروند و از راه کرببلا خود را با دستانی بسته به وسط میدان بهارستان تهران رسانده‌اند تا بگویند، «این سند جنایت کدخداست»!

حتماً ناراحتی دارد که یکی دو سال تلاش کنی به همه بگویی مردم من برای یک دبه آب و مقداری نان حاضرند در صف سبد کالای درب منزل کدخدا صف بکشند، و ناگاه ۱۷۵ غواص با میلیون‌ها نفر از مردم، پشت به آب و اروند و کدخدا؛ به وسط شهر بیایند تا بگویند «بشارت شما را در این لحظه حساس» گرفتیم، همان بشارتی که می‌گفت «هیهات منا الذله»

شهدا برای انقلاب رفتند و جان دادند، و امروز برای انقلاب بازگشته‌اند، تا در تشییع پیکرهایشان میتینگ سیاسی راه بیاندازند علیه کدخدا و هر چه کدخدا صفت است و مردم هم نشان دادند از چپ گرفته تا راست، استخوان پوسیده غواص‌هایشان را ترجیح می‌دهند به هر چه کدخدا و کدخدا صفت است و شاید همین بود که کدخدا دوستان و کدخدا صفتان، بهتر دیدند که نیایند در میتینگ سیاسی شهدای غواص.

یکبار دستان غواص‌ها را بستند تا در رمل‌های ام‌الرصاص مدفونشان کنند، تا شاید مانع شوند از پیامی که از راه کربلا به سمت قدس می بردند ولی امروز ظهور کرده‌اند، تا پیامشان را بیاورند، امروز شما دهانشان را نبدنید، تا پیامشان را بشنوید..

منبع : رجانیوز

به بهانه تشییع پیکر 175 شهید غواص ؛فرشته‌های دست بسته

گفتم: دستان بسته فرشته‌ها، یادم افتاد، فرشته‌ها دست ندارند. وجه تمایز فرشته و آدمی، غیر فطرت و اختیار، دو بال است. بال‌هایی که آن روز قرار شد با دستان بسته، مریدان خمینی (ره) را به عرش برسانند. همه آن‌هایی که در ماه‌های آذر و دی در جنوب بوده‌اند، می‌دانند که چه سرمای استخوان‌سوزی دارد؛ چه … ادامه خواندن “به بهانه تشییع پیکر 175 شهید غواص ؛فرشته‌های دست بسته”

175 شهید غواص
175 شهید غواص

گفتم: دستان بسته فرشته‌ها،

یادم افتاد، فرشته‌ها دست ندارند.

وجه تمایز فرشته و آدمی، غیر فطرت و اختیار، دو بال است. بال‌هایی که آن روز قرار شد با دستان بسته، مریدان خمینی (ره) را به عرش برسانند.

همه آن‌هایی که در ماه‌های آذر و دی در جنوب بوده‌اند، می‌دانند که چه سرمای استخوان‌سوزی دارد؛ چه برسد به آموزش غواصی و شنا در آن.

می‌گویند غوغا، در عمق اروند است. شنیده‌ام جریان اروند، جریان صاف و آرام است، اما در عمق آن غوغایی به پاست و خروش و طغیان واقعی رودخانه زیر آب است. به طوری که اگر لنگر کشتی که در اروند لنگر می‌اندازد ضعیف باشد جریان رود، کشتی یا یدک‌کش را از لنگر جدا می‌کند و با خود می‌برد.

اینجاست که می‌فهمم چرا غواصان کارکشته زمان جنگ با شنیدن نام اروند، هوایی می‌شدند و تمام سختی عبور از این رودخانه را که حتی عراقی‌ها تصور نمی‌کردند کسی بتواند از آن عبور کند، به جان می‌خریدند. برای آن‌ها جنگ دوجانبه بود؛ جنگ با آب و جنگ با دشمن…

[one_half]

توسل، این کلیدواژه کاربردی در عموم عملیات‌ها و نفوذهای شناسایی، در میان غواصان معنای ویژه‌ای داشت. با استناد به برخی روایات شفاهی بازماندگان آن فرشتگان زمینی، غواصانی که می‌خواستند از آب‌های مواج اروند عبور کنند، به وسیله یک رشته سیم تلفن خود را به همدیگر وصل می‌کردند تا جریان آب آن‌ها را نبرد و گم نشوند. نفر اولی که در جلوی صف حضور داشت و سیم را به دور خودش می‌بست، چند متری سیم اضافه با سر آزاد در جلوی او قرار داشت که وقتی می‌پرسیدند این سیم‌های اضافه در جلوی شما برای چیست؟ پاسخ می‌داد که این چند متر سیمی که در جلوی من می‌بینید، اضافه نیست؛ بلکه سر آن به دست حضرت زهرا (س) است که ما را هدایت می‌کنند که به کدام جهت برویم…

 

[/one_half][one_half_last]

مظلومیت غواص در نبرد، زمانی مشخص می‌شود که به عنوان یک غواص بدانی پس از کسب مهارت‌های لازم شنا در اعماق آب با تجهیزات و ادوات انفرادی، سکوتت باید ورد زبانت باشد! جان‌پناهی جز امواج سهمگین نداری و دائم در مرز زنده بودن نفس می‌کشی. همچنین مانند سایر یگان‌های رزمی، مشایعت امدادگر با یگان هم در کار نیست. وقتی پذیرفتی، باید پای اعتقاد و ایمانت مردانه دل به دریا بزنی و به سفارش اهل ذکر، انا فتحنا … و وجعلنا بخوانی. یادت باشد، اگر از سر قضا یا به آتش بی‌هدف دشمن تیری هم خوردی، حق نداری سکوت آب و هور را بشکنی. تو انتخاب کردی صیاد بحر معرفت باشی. در آن لحظات آخر هم باید صبر را برای آب معنا کنی اما باز هم بی‌صدا… دست آخر به رسم موسی و نیل، با دستان خودت پیکرت را به آب بسپری که او خود رسم بنده‌پروری داند …

 

[/one_half_last]

غواصانی که در سردترین فصل سال 65، در آب‌های استخوان‌سوز کارون و با تحمل مشقات فراوان، کمترین امکانات، تحمل سختی‌ها، بی‌خوابی‌ها و مریضی‌ها، تمرین کرده و آموزش غواصی دیده بودند، حالا باید تمام آن زحمات را به نتیجه می‌رساندند و خود را مهیای بزرگ‌ترین عملیات تاریخ جنگ تا آن روز، می‌نمودند.

عملیاتی که در میان عوام‌الناس به عملیات سرنوشت جنگ مشهور شده بود. درست است؛ «عملیات سرنوشت جنگ». مدت 10 ماه تقریباً تمام امکانات اقتصادی، صنعتی، رفاهی، نظامی و… کشور برای تدارک این عملیات بسیج شد. تمام وزارتخانه‌ها و ارگان‌های دولتی در تکاپوی تأمین این عملیات بودند. تقریباً تمام مردم ایران.

عملیات کربلای ۴ با یک طرح‌ریزی بسیار گسترده و وسیع انجام گرفت و بر اساس پیش‌بینی‌های به عمل آمده قرار بود هزار و ۵۰۰ گردان بسیجی این عملیات را انجام دهند (حدوداً چهل و پنج هزار نفر) ولی تأمین این نیرو در حد مقدرات کشور نبود.

بنابراین سپاه یکصد هزار نفری محمد (ص) در قالب ۳۰۰ گردان برای عملیات کربلای ۴ تدارک دیده شد. این سپاه در استادیوم یکصد هزار نفری آزادی تهران تجمع باشکوهی انجام داده و برای انجام عملیات به منطقه مورد نظر اعزام شد.

منطقه شرق بصره از مناطقی است که تلاش قابل توجهی از ایران را در طول جنگ به خود معطوف داشته و غالباً در تصرف هدف‌های زمینی نیز به موفقیت نرسیده بود. تلاش سپاه پاسداران جهت انجام عملیات کربلای ۴ در چهار قرارگاه نوح، کربلا، قدس و نجف با رمز محمد رسول‌الله (ص) صورت پذیرفت و یگان‌های متعددی از نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران در خطوط مقدم و نیروی هوایی ارتش در پشتیبانی به پای کار آمدند.

با تبلیغات به عمل آمده، سال ۱۳۶۵، سال سرنوشت برای جنگ منظور شده بود. ولی متاسفانه دشمن با آگاهی از عملیات و پی بردن به طرح و معابر اصلی حمله نیروهای خودی در دو طرف معبر کم‌عرض آبی «ام الرصاص» که از آن به نام «تنگه عملیات» یاد می‌شد این معبر را مسدود ساخت.

هر چند عملیات منجر به شکسته شدن خطوط پدافندی مستحکم دشمن شد ولی اجرای انبوه آتش عراق روی نقاط خاص و حساس اروند، سازمان غواص‌های خط‌شکن و قایق‌سواران را که در مراحل دوم و سوم قرار بود به پای کار بیایند بر هم زد و عملیات را مختل نمود.

نیروهای خط شکن از تنگه عملیات گذشته و در جزیره بلجانیه پیاده شدند. حتی قسمتی از جزایر سهیل و ام الرصاص نیز به تصرف درآمد. ولی ادامه عملیات به دلیل ذکر شده میسر نشد و نیروهای خودی جهت حفظ قوا و جلوگیری از تلفات بیشتر از ادامه نبرد صرف‌نظر نمودند تا فرصت مناسب‌تری برای طراحی مجدد به دست بیاید. در این عملیات نیروی زمینی به کار گرفته شده خودی حدوداً به سه برابر نیروی زمینی دشمن بالغ بود.

عملیاتی آبی – خاکی، در مواجهه با دشمنی که از 9 مانع طبیعی و مصنوعی بهره می‌برد. حوالی نخلستان‌های اطراف اروند، حدفاصل جزیره بلجانیه تا بصره، به منظور تهدید شهر بصره، تصرف ام الرصاص و ابوخضیب و در نهایت تصرف شهر بصره که به فرماندهی و هدایت سپاه پاسداران و مشارکت گردان‌های بسیج، در سومین روز از دی سال 65 صورت پذیرفت.

… و عملیات این گونه آغاز شد

شلمچه! اروندرود! جزیره ماهی! جزیره بوارین! پرده سیاه شب کشیده شده بود. آخرین نماز جماعت بود، خیلی‌ها تا ساعتی دیگر به سفر ابدی می‌رفتند، این را فقط خودشان می‌دانستند و فرشته‌هایی که در انتظارشان بودند. همه زار می‌زدند، گریه عذر تقصیر، عفو و بخشش به درگاه خدا، گریه شوق از توفیق جهاد.

در نزدیکی خط دشمن، غواصان پناه گرفته بودند، آماده دستور و فرمان حمله؛ لحظات سختی بود، همه چشمشان به عقربه‌های فسفری پرنور ساعت‌های غواصی که هر کدامشان به دست داشتند بود؛ لباس‌های سیاه غواصی به تن، سلاح‌ها حمایل، نارنجک‌ها و خشاب‌ها بسته به فانوسقه‌ها، کوله‌های موشک‌های آرپی‌جی به پشت، ماسک‌ها به صورت، اشنوگرها به دهان، فین‌ها به پا، بندهای آن محکم، چاقوهای غواصی به ساق پا بسته، سیم خاردار قطع‌کن، سیم‌چین، چراغ قوه با انواع شیشه‌های رنگی برای اعلام خبر، کاتر و فندک؛ هر کدام را به جای خود محکم بسته بودند و آماده حرکت.

سکوت بر شلمچه و اروند حاکم بود؛ فقط صدای خش‌خش نیزارها و امواج به گوش می‌رسید. هوا سرد بود، غواصان از سرما می‌لرزیدند، انگار از انقباض عضلات، لباس‌های غواصی هم گشاد شده بودند. اما گریزی نبود، باید بی‌سر و صدا در ساحل اروند، داخل باتلاق‌ها و لای نیزارها مخفی می‌ماندند تا دستور برسد.

بچه‌ها به حکم دل، به سطح آب اروند که با بازتاب نور ماه، نوربالاها را، هوایی می‌کرد چشم دوخته بودند و با عقل سر، به مواضع هدف که در عمق چند کیلومتری از ساحل خودی بود فکر می‌کردند.

دلایل شکست عملیات

فارغ از تحلیل استعداد و آرایش دشمن و علل عدم موفقیت در سپاه اسلام در این عملیات، ظاهراً نیروهای بعثی از زمان عملیات آگاه شده و عملیات لو می‌رود. اما نه به دست منافقین یا ماهواره‌ها و آواکس‌های آمریکایی، که این‌ها فقط محل تجمع نیروهای ایرانی را می‌توانستند کشف کنند و نه محور عملیات و طرح و برنامه آن را.

دشمن می‌دانست که بعد از شکسته شدن خطوط پدافندی‌اش به دست غواص‌ها، نیروهای پیاده با قایق به آن سوی اروند منتقل خواهند شد. و چون از روحیه رزمندگان ما باخبر بود شکسته شدن خط خود را امری اجتناب‌ناپذیر می‌دانست، اما این را هم می‌دانست که نیروهای خط‌شکن فقط به صورت موضعی می‌توانند در خطوط نفوذ کنند و بعد از تحلیل نیروی جسمی و تمام شدن مهمات، دیگر کاری از آن‌ها بر نخواهد آمد.

پس به فکر سد کردن نیروهای پشتیبانی افتاد که به طبع اهداف سهل‌الوصول‌تری بودند، چون هم بر سطح آب حرکت می‌کردند و قابل رویت بودند و هم قایق نسبت به نفر در مقابل آتش انبوه آسیب‌پذیرتر است. توپ‌های چهارلول پدافند هوایی در ساحل اروند مستقر شدند و آماده بودند برای شکار قایق‌های رزمندگان.

گرای تنگه گرفته شده بود و حجم انبوه توپ و خمپاره زمانی سطح آب را پوشش داد. دشمن با تمام تمهیداتی که اندیشیده بود باز هم در هول و هراس بود. رادیو بغداد در پیامی اعلام کرد: «ما می‌دانیم که شما آماده عملیات هستید، خود را به کشتن ندهید و …»

دقایقی نگذشت؛ به یکباره سکوت مرگبار اروند با سفیر گلوله‌ها در هم شکست. سراسر خط، دشمن از تمام سنگرها سطح آب را زیر آتش گرفت؛ گلوله بود که می‌آمد، از موشک آرپی‌جی گرفته تا تیرهای کالیبر 50، تیربارهای گرینوف و کلاش؛ همه فقط سطح آب را می‌زدند. آنقدر تیرها به هم پیوسته و پرحجم بود که خط آتش تشکیل شده بود؛ حتی با ضدهوایی چهارلول به طرف غواصانی که در آب، بدون هیچ جان‌پناهی بودند، شلیک می‌شد.

تیرهای رسام، مثل میلگردهای مذابی که از کوره کارخانه ذوب آهن خارج می‌شود، به هم وصل بود. اصلاً امکان عبور از لابلای گلوله‌ها نبود؛ گرچه خیلی از تیراندازهای دشمن سطح آب را کور می‌زدند، اما به یکباره هواپیماها در آسمان پیدا شدند و صدها گلوله منور از روی بصره، دهانه خلیج فارس تا روی خرمشهر ریختند. آسمان پر از منور شد. در طول جنگ، چنین عملیات نورافشانی ندیده بودم. منطقه مثل روز روشن شد. حالا وقتی بود تا تیراندازها، غواصان مظلوم را یکی یکی شکار کنند.

نورافشانی یک عملیات، اینچنین نوبر بود

منطقه مثل روز روشن شد و لحظه سماء مستانه بچه‌ها در اروند فرا رسید…

اما انگار، آب و خاک و باد و آتش، با توپ‌های چهارلول و سلاح‌های منحنی‌زن، یکدله و هم‌قسم شده بودند تا آزمون نهایی عاشقی را از فرزندان دل به دریازده خمینی (ره) بگیرند.

در آن اوقات سهمگین، دشمن با گراهای گرفته شده از تنگه‌ها، با توپ و خمپاره، قایق‌های رزمندگان را و با دوشکا و تیربار، غواصان مظلوم را یک یک شکار می‌کرد.

عملیات لغو شد. هیچ‌گونه تماسی با غواصان برقرار نبود. چه بر سرشان گذشت، خدا می‌داند و بس. بچه‌ها در عمق و سطح اروند قتل عام می‌شدند و هیچ کاری از سایر همرزمان ساخته نبود. دشمن دیوانه‌وار منطقه را زیر آتش توپخانه و خمپاره‌اندازها گرفته بود. صدای غرش توپ‌ها لحظه‌ای قطع نمی‌شد، دشمن می‌خواست از نیروهایی که برای عملیات پای کار آمده بودند، کسی سالم از منطقه خارج نشود.

تا اینکه دستور آمد که هر کس، هر طور و با هر چیزی که می‌تواند از منطقه خارج شود، وعده ما، مقر گردان در خرمشهر.

مرور تاریخچه کربلای 4 و لو رفتن این عملیات مملو است از انتقادهایی از محورهای مدنظر تهاجم، حجم نیروهای مؤثر عملیاتی و برآورد نامناسب از پتانسیل دفاعی دشمن، همچنین چگونگی مدیریت فرماندهان سپاه وقت و تصمیمات صحیح یا ناصحیح ایشان، همه و همه حواشی واقعه سوم دی 65 است.

مژده‌ای رسید

اما فارغ از این اوصاف، 28 اردیبهشت جاری مژده‌ای رسید؛

پیکر 275 شهید از جمله شهدای عامل در عملیات کربلای 4، از مرز شلمچه وارد ایران شد.

نویدی که دهان به دهان و گوش به گوش، مادران گمنام را به معراج‌های شهدا می‌کشاند.

این خبر، ادامه تلخی نیز داشت، در میان این شهدا، 175 شهید غواصاز غواصان کربلای 4، با دستان بسته و بدون هیچ جراحتی، در گور دسته جمعی، که نه، گلزار دسته جمعی یافت شده‌اند.

و کسی کی درک خواهد کرد گلایه‌ها که نه، خلوص نجواهای عاشقانه انت المولی و انا العبد ایشان را.

به جرات، هیچ کس تا آن وقت فکرش را هم نمی‌کرده که، کی و کجا قرار است از میان دو انگشت مولایش، خیلی جاها را ببیند و هم اینکه، کربلای او کجا قرار گرفته است! و یا اینکه حتی قرار است صورت به صورت با خاک، با این طینت وجودی، «عادت آخر» خود را ترک دهد!

اینجا، لفظ جان کندن نامأنوس‌ترین واژه است. آخر، آدمِ شهید در حیاتش هم ترک عادت را سرلوحه عاداتش قرار داده!

اما این عادت آخری، عجیب دلبسته است به جان آدمیزاد، خودش را می‌خواهد خفه کند، آدم را نه! عقل می‌گوید هنوز زنده‌ای، بارقه امیدی هست، شاید از راهی که آمده‌ای به سلامت تن برگردی. اما دل، سکوت اختیار کرده، حیا می‌کند از اعتذار و ذلت که او عقل معاشش را سه طلاقه نموده است.

این نقل که شهدا در عین وصال، در درجات متفاوت‌اند سخن گزافی نیست. غواصی که می‌بایست هم با آب می‌جنگید هم با دشمن، مقدر شد به شوق دلدار، با دستان بسته و نفسی که هنوز در تن او جاری است، مرگ را به سخره بگیرد. حافظ کجاست که از شمع و گل و پروانه بگوید …

با خود فکر می‌کنم، این دم آخری، عادت دست و پاگیر تنفس، عجیب خودش را به در و دیوار تن می‌کوبد، که هان! جان داری و جان شیرین خوش است.

تا به وسوسه دو، سه روزی خور و خواب و شهوت، از مرید 18 ساله خمینی (ره) پرده‌دری کند!

که حفظ جان را اهم واجبات بشمرد! و پشیمان شود از کرده خود، که خاک بر دهانم الموت لخم… بگوید! شاید به جوانی‌اش رحم شود.

قدری صبر کن!

آیه‌ای از خاطرم گذشت،

[box type=”note” align=”” class=”” width=””]

…وَتُکلِّمُنَا أَیدِیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمَا کانُوا یکسِبُونَ (1) …دست‌هایشان با ما سخن گوید و پاهایشان به آنچه کرده‌اند گواهی دهد.

[/box]

به مصداق این آیه، حالا که قرار است شهادت دهند دست‌ها و پاها،

دست‌ها و پاهایی که به قبول زحمت کابل، سیم، بند پوتین و هرچه دم دست بوده، حالا به ظاهر ساکت‌اند …

نه، دیگر برای شک دیر است.

به قول عزیزی، آدم از خودش خجالت بکشد بهتر از این است که از دیگران خجالت بکشد.

حالا که فرشته‌ها، چشم به رفت و برگشت نفس‌هایمان دارند و قرار است خوب‌ترها را جاهای خوب‌تر ببرند، کسی به دیگری هم نگاه نمی‌کند، اگرچه چشم‌ها بسته است. هرکس به سهم خود قانع است، تیر، تیغ، آب، شایدم … خاک.

آقا این دقایق آخر، از همه آن 17-18 سال عمرش دیرتر می‌گذرد، مثل همین چند خط!

انگار این حرمله‌های بعثی پایشان را روی عقربه‌های ساعت گذاشته‌اند، نه می‌گذرد، نه نمی‌گذرد. این وقت‌ها که سر شیطان، برای القای یأس در دل بچه‌ها شلوغ می‌شود، فقط ایمان به کار آدم می‌آید. دیگر، فکر کردن به چشم‌های منتظر مادرانه‌ای که چشم به راه برگشتت دارند یا حتی، آدرنالینی که از شدت ترشح در خون، می‌رود از گوش‌هایت فواره کند، خیلی مهم نیست.

یک حدیث: حُسنُ ظَنَ باللهِ ان لاتَرِجو الا الله…(2) گمان نیک به خداوند آن است که جز به او امیدوار نباشی…

برای امیدوار به رحمتت، که قرار است چشمش به هنگام مرگ به جمال آل کساء (علیهم السلام) روشن شود و همین طور که خاک بر سر و صورتش می‌ریزند، همانند بوییدن گلی خوشبوی به لقایت برسد، مرگ آنقدرها هم ترسناک نیست.

شهید عزیز؛ هنوز هم به اطمینان می‌دانم که نام تو در هیچ یادواره و بزرگداشتی نمی‌گنجد و هم هیچ کتابی. تو را باید با خودت شناخت، تو را باید با خود خود گمنامی شناخت. شاید هم با اروند و نهرخین! که صبر را برایشان معنا کردی. آری برای از تو نوشتن غیر از کاغذ و قلم، نظر رحمتتان لازم است که فقط کاغذ سیاه نشود.

کربلای بی‌منتهای 4 گذشت و کربلای 175 غواص بحر عرفان خمینی (ره) نه در اروند و دجله، که امروز بر سر دستان من و شما رقم خواهد خورد.

آری اعتراف می‌کنم غواص شهید، که دست دلم سوخت از روایت شب‌های ظلمانی کربلای 4. اگرچه نام تو در میان نیست اما ولاتحسبن الذین قتلوا…، که زنده‌تر از منی.

 

برای دیدن تصاویر در اندازه بزرگ روی آن‌ها کلیک کنید 

منبع : یادداشت مهدی آذرسرا عزیز در روزنامه کیهان 

____________

[box type=”info” align=”” class=”” width=””]پی‌نوشت‌ها:

1- سوره یس آیه 65

2- اصول کافی- ج 2- ص 72

منبع روایی: مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس

منبع خاطرات: علیرضا دلبریان[/box]

 

خدیجه خادم‌صادق:تا زمان شهادت نمی‌دانستیم که فرمانده گردان بود

به بهانه هفته دفاع مقدس در کوچه‌های شهرمان آدرس شهدا را جست‌و جو کرده و پای سخنان یادگاران ایشان نشستیم، برخی از خانواده‌های شهدا در طول انقلاب و در راه به ثمر نشستن این نهال نوپا خون چند تن از عزیزان خود را اهدا و در راه استحکام بنیان‌های این انقلاب تلاش کردند. به بهانه … ادامه خواندن “خدیجه خادم‌صادق:تا زمان شهادت نمی‌دانستیم که فرمانده گردان بود”

به بهانه هفته دفاع مقدس در کوچه‌های شهرمان آدرس شهدا را جست‌و جو کرده و پای سخنان یادگاران ایشان نشستیم، برخی از خانواده‌های شهدا در طول انقلاب و در راه به ثمر نشستن این نهال نوپا خون چند تن از عزیزان خود را اهدا و در راه استحکام بنیان‌های این انقلاب تلاش کردند.

به بهانه هفته دفاع مقدس به خانواده‌ شهیدان خادم صادق سرزده و با خدیجه خادم صادق خواهر این شهیدان بزرگوار به گفت‌و‌گو نشستیم.

در ادامه این گفت وگو همراه سایت بنیانا باشید

ادامه خواندن “خدیجه خادم‌صادق:تا زمان شهادت نمی‌دانستیم که فرمانده گردان بود”

«آرزویش بود آقا را از نزدیک ببیند، شهید شد…» + فیلم

 40 روز از شهادت مرد مقاومت و جان‌بازی گذشت، کسی که 31 سال با دردهای جانبازی‌اش سوخت و ساخت و با استقامت به آن‌ها افتخار کرد. حالا فقط این اعضای خانواده هستند که می‌توانند از سختی‌های لحظه به لحظه زندگی شهید محمد جعفری‌منش روایت کنند، از نامه‌ای که او در آخرین روزهای عمرش نوشت تا … ادامه خواندن “«آرزویش بود آقا را از نزدیک ببیند، شهید شد…» + فیلم”

 40 روز از شهادت مرد مقاومت و جان‌بازی گذشت، کسی که 31 سال با دردهای جانبازی‌اش سوخت و ساخت و با استقامت به آن‌ها افتخار کرد. حالا فقط این اعضای خانواده هستند که می‌توانند از سختی‌های لحظه به لحظه زندگی شهید محمد جعفری‌منش روایت کنند، از نامه‌ای که او در آخرین روزهای عمرش نوشت تا به دست رهبرش برساند، اما فرصت نشد … و در نهایت دیداری هم محقق نشد.

شهید محمد جعفری‌منش

شهید جعفری‌منش سال 62 در عملیات والفجر4 و در ارتفاعات 1904 بر اثر برخورد ترکش به سرش مجروح شد. روزگار جانبازی او از 22سالگی آغاز شد. موج انفجار و فشار ترکش به مغزش او را آزار می‌داد. وقت و بی‌وقت تشنج می‌کرد و این تشنج برایش بسیار حادثه آفرین بود. کم‌کم عوارض مجروحیت هم به‌سراغش آمدند، سمت چپ بدنش لمس شد.

چشم چپش را تخلیه کرد، کامش را از دست داد. لگنش چندین بار عمل شد، کلیه‌هایش را از دست داد، پای راستش از زیر زانو قطع شد و 8 سال دیالیز شد. او سرانجام در 16 مردادماه 93 در بیمارستان عرفان تهران به آرزویش یعنی شهادت رسید.

روایت آخرین روزهای عمر شهید محمد جعفری‌منش  و نامه‌اش به امام خامنه‌ای در ادامه می‌آید:

دریافت ویدیو  | تماشای ویدیو در آپارات

۲۳ شهریورماه؛ بازگشت پیکر مطهر ۷۰ شهید دوران دفاع مقدس به کشور

۲۳ شهریورماه؛ بازگشت پیکر مطهر ۷۰ شهید دوران دفاع مقدس به کشور سردار سید محمد باقرزاده فرمانده کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح گفت: پیکرهای طیبه 70 شهید دوران دفاع مقدس صبح روز یکشنبه 23 شهریور ماه سال 93 ساعت 10 صبح از طریق مرز شلمچه به کشور بازخواهند گشت. وی با اعلام این … ادامه خواندن “۲۳ شهریورماه؛ بازگشت پیکر مطهر ۷۰ شهید دوران دفاع مقدس به کشور”

۲۳ شهریورماه؛ بازگشت پیکر مطهر ۷۰ شهید دوران دفاع مقدس به کشور

سردار سید محمد باقرزاده فرمانده کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح گفت: پیکرهای طیبه 70 شهید دوران دفاع مقدس صبح روز یکشنبه 23 شهریور ماه سال 93 ساعت 10 صبح از طریق مرز شلمچه به کشور بازخواهند گشت.

سردار باقرزاده

وی با اعلام این خبر افزود: این شهیدان که از عملیات‌های خیبر, بدر، والفجر8 و تک دشمن در مناطق فاو و جزایر مجنون هستند، متعلق به یگان‌های 27 حضرت رسول(ص)، 14 امام حسین(ع)، 33 المهدی(عج)، 41 ثارالله، 8 نجف، 25 کربلا، 5 نصر و 12 قائم(عج) هستند که در طول یک ماه اخیر توسط اعضای کمیته جستجوی مفقودین در محدوده فاو، مجنون و شرق دجله کشف شده‌اند.

ضرورت پیوند گرامیداشت هفته دفاع مقدس وحماسه مقاومت مردمی در غزه

مشاور عالی فرمانده ستاد کل نیروهای مسلح در امور دفاع مقدس و ترویج فرهنگ شهیدان با تأکید بر اهمیت گرامیداشت هفته دفاع مقدس بر ضرورت پیوند حماسه دفاع مقدس و حماسه مقاومت مردمی در غزه تاکید کرد و گفت: از دیدگاه امام خمینی(ره) که دفاع مقدس را مقدمه فتح فلسطین می‌دانست آنچه که امروز در غزه می‌گذرد و پس از آن نیز باید دنبال شود گذار از مرحله‌ای است که با تجربه پیروزی انقلاب اسلامی و تداوم آن برای تمامی محرومان و پابرهنگان است.

وی ادامه داد: از نگاه امام، ما مظلومان همیشه تاریخ غیر از خدا کسی را نداریم و اگر هزار بار قطعه قطعه شویم دست از مبارزه با ظالم برنمی‌داریم و مسلمانان باید بدانند تا زمانی که تعادل قوا به نفع آنان برقرار نشود همیشه منافع بیگانگان بر منافع آنان مقدم می‌شود. از این رو ضروری است در راستای تدابیر امام(ره) و همچنین رهنمودهای امام خامنه‌ای مسلمانان مسائل خود را به طور جدی با قلدران بین‌المللی از طریق رساندن خود به مرزهای قدرت حل کنند.

سردارباقرزاده تصریح کرد: یادآوری درس‌های دفاع مقدس و تاکید بر دو راهکار اصلی «یا شهادت یا پیروزی» همه چارچوب‌های سیاست‌های حاکم بر جهان و ظالمان جهان‌خوار را در هم خواهند شکست و مسلمانان را به قله‌های عزت و شرف هدایت خواهد کرد. یادشهیدان یادآور این درس‌ها نیز هست. 

منبع:(+)

تور عروسی متبرک به تابوت شهید گمنام + تصاویر

تور عروسی متبرک به تابوت شهید گمنام + عکس به مناسبت ورود شهدای گمنام به کشور و مراسم تشییع و خاکسپاری آن‌ها در 21 استان کشور، گروه «خادم الشهدای عکاس» در استان همدان تشکیل شد. این گروه که یکی از حرکت‌های خودجوش فرهنگی استان همدان است، متشکل از عکاسان حرفه‌ای و آماتور است که با … ادامه خواندن “تور عروسی متبرک به تابوت شهید گمنام + تصاویر”

تور عروسی متبرک به تابوت شهید گمنام + عکس

به مناسبت ورود شهدای گمنام به کشور و مراسم تشییع و خاکسپاری آن‌ها در 21 استان کشور، گروه «خادم الشهدای عکاس» در استان همدان تشکیل شد. این گروه که یکی از حرکت‌های خودجوش فرهنگی استان همدان است، متشکل از عکاسان حرفه‌ای و آماتور است که با برنامه ریزی صورت گرفته در شهرستان‌هایی در استان همدان که برنامه تدفین شهدای گمنام در آن‌ها برپا بود شرکت کردند و به عکاسی در این مراسم با شکوه میان مردم شهر وروستاها پرداختند. استقبال مردم از شهدای گمنام هشت سال دفاع مقدس سوژه اصلی آنان بود که در فریم‌های مختلفی بر قاب دوربین آن‌ها نشست.

مجید مرادی عکاس دفاع مقدس و جانباز شیمیایی به استقبال مردم استان همدان به خصوص مردم شهید پرور روستاهای این استان اشاره می‌کند و می‌گوید: در یکی از روستاها همزمان با ورود شهدای گمنام 3 یادواره شهدا هم برگزار شد. و تابوت شهید فضای یادواره‌ها را متبرک کرد. انگار همه چیز خوب برنامه ریزی شده بود.

مجید مرادی، عکاس دفاع مقدس و جانباز شیمیایی متولد 1346 همدان است. او سه بار در مناطق مختلف عملیاتی شیمیایی شده است. مرادی دانش آموخته رشته سینما و عکاسی، مدرس عکاسی در انجمن سینمای جوانان همدان، بنیاد شهید، حوزه هنری و باشگاه خبرنگاران همدان، دارنده چندین دیپلم افتخار از جشنواره های عکس داخلی و خارجی و نویسنده کتاب «شب‌های ساسان» پیرامون جانبازان شیمیایی است.

مرادی که مدرس عکاسی به این گروه خادم الشهدای عکاس در استات همدان است از وجوه غیر قابل توصیف و استقبال بینظیر مردم از شهدای گمنام سخن می‌گوید و حالات آنان را توصیف می‌کند. برخی توصیفات او  در فریم‌های این استقبال قابل مشاهده است

هانیه عبدالملکی

مهدی مرادی

بدرقه مادران شهدای گمنام روستا

او با اشاره به شوق مادران شهدا در این مراسم می‌گوید: در شهر ملایر مادران شهدای یک روستا عکس شهیدشان را در دست گرفته و عقب یک وانت نشسته بودند و موازی ماشین‌های حاوی تابوت شهدای گمنام حرکت می‌کردند و بدین صورت آن را بدرقه می‌کردند.  2 نفر از این مادران شهدا، فرزندانشان مفقود الجسد بودند و گاه زمزمه می‌کردند شاید یکی از این‌ها فرزند من باشد.

منصور عبدلی-ملایر

منصور عبدلی-ملایر

تور عروسی متبرک به تابوت شهید گمنام

این عکاس دفاع مقدس با اشاره به اعتقاد خاص مردم روستاها به شان و منزلت شهید گمنام می‌گوید: هنگامی که از روستاهای مختلف استان همدان عبور می‌کردیمٰ در یکی از روستاها دیدیم دختری که نزدیک مراسم عروسیش بود، تور عروسی خود را آورده بود تا با کشیدن به تابوت شهید گمنام آن را متبرک کند. مردم روستا با تمام اعتقادشان به استقبال این شهدا می‌آمدند.

رویش نوشته بود 24 ساله در آفندی، جزیره مجنون؛ اما حالا توی روستایی در ملایر زیارتگاه پیر و جوان و نوعروسان این دیار شده بود.

فاطمه قربانی-ملایر

فاطمه قربانی-ملایر

مجید طلا-ملایر

مجید طلا-ملایر

او در ادامه می‌گوید:در یکی از روستاهای ملایر به نام “حاجی آباد” یک نفر عکس شهدای روستا را روی اکویی چسبانده بود و آن را روی چرخ دستی گذاشته و همراه کاروان استقبال کننده راه می‌رفت و برای شهدا می‌خواند.

ایرج رحمتی-همدان

ایرج رحمتی-همدان

محمد ناصرالمعماری-همدان

محمد ناصرالمعماری-همدان

مجید طلا-ملایر

مجید مرادی

فاطمه قربانی-ملایر

15 دقیقه عاشقی در هر روستا

مرادی می‌گوید: به طور متوسط کاروان شهدا حدود 5 تا 15 دقیقه در هر روستا می‌ماند. زیرا باید از 32 روستا عبور می‌کرد و مسیر بین آن‌ها هم حدود5 کیلومتر فاصله بود.به همین دلیل باید طوری آن‌ها را می‌بردیم که در جدول زمانبندی زمان کم نیاوریم. با وجود اینکه گفته بودیم شهدا ساعت 11 می‌رسند اما همه از ساعت8 صبح در روستاها منتظر بودند.

مجید مرادی

مجید مرادی

مجید مرادی

مجید مرادی

به گزارش تسنیم استان همدان، شهر جوکار (شهرستان ملایر) میزبان دو شهید گمنام بود. به مناسبت شهادت امام جعفر صادق(ع) پیکرهای مطهر 2 شهید گمنام دوران دفاع مقدس که عصر روز چهارشنبه وارد همدان شدند و 31 مرداد با حضور گسترده مردم جوکار و روستاهای اطراف، مسئولان، نظامیان، سپاهیان و غیره تشییع و به خاک سپرده شدند.

پیکرهای مطهر دو شهید 21 و 24 ساله دوران دفاع مقدس در عملیات 20 شهریورماه سال 65 بعد از گذشت 28 سال تفحص شدند و برای انجام مابقی وظیفه خود اکنون بعد از سالیان سال در بین مردم خود بازگشتند.

دو شهیدی که روز چهارشنبه در بین استقبال گرم مردم شهر همدان وارد استان شدند تا روز پنج شنبه در بین گروه‌های مختلف مردم و برنامه‌هایی همچون، حضور در مراسم وداع در سرای گلشن و حسینیه امام خمینی(ره) شهر همدان، حضور در مراسم میثاق نوجوانان و جوانان همدان در اردوگاه فرهنگی تربیتی ابوذر، یادواره شهدای مسجد اعظم و غیره حضور یافتند.

سپس کاروان همراه پیکرهای مطهر دو شهید از حدود 21 روستای بخش ازندیان جوکار عبور و در یادواره 63 شهید روستای علی آباد شرکت کرده و برای وداع مردمی با شهدا نیز به ملایر عزیمت کردند.

پیکرهای مطهر و گلگون کفن شهدا ساعت 9 و 30 دقیقه امروز با احترام نظامی و اجرای سرود نظامی و غیره به روی دستان مردم شهید پرور گذاشته شد و مردم از محل مسجد جامع این شهر تا پارک الغدیر مراسم تشییع را با شکوه برگزار کردند.

پارک الغدیر که بعد از تدفین دو شهید به نام پارک شهدای گمنام تغییر نام می‌دهد توسط مردم شهر جوکار، ستاد گرامیداشت شهدای گمنام، کمیته جستجوی مفقودین نمایندگی غرب کشور و سایر نهادها به زیبایی فضاسازی و محل جایگاه تدفین شهدا در سکویی وسط پارک قرار داده شده بود.

شهرستان ملایر 1100 شهید والامقام را تقدیم انقلاب کرده است که 220 شهید متعلق به شهر جوکار است. 63 شهید جاویدالاثر مربوط به شهر ملایر شناسایی شده است که پیکرهای مطهرشان هنوز باز نگشته است و خانواده هایشان در انتظار بازگشت پیکرهای فرزندانشان به سر می‌برند. با خاکسپاری این دو شهید گرانقدر 79 و هشتادمین شهید گمنام دوران دفاع مقدس در بیست و پنجمین نقطه از استان همدان آرمیدند.

منبع : تسنیم

به آقای خامنه‌ای گفتم اگر جنگ ادامه یابد، مابقی پسرهایم را هم می‌دهم

مادر شهید تازه‌تفحص‌شده، علی‌اصغر اصغری ترکانی می‌گوید: در همان سال‌های جنگ به آقای خامنه‌ای گفتم اگر جنگ ادامه پیدا کند مابقی پسرهایم را هم در این راه می‌دهم، گفتم خودم هم با آن‌ها می‌روم «شهربانو عباس آزاد» مادر سه شهید و یک جانباز است. محمد رضا و علی اصغر او در عملیات خیبر و در … ادامه خواندن “به آقای خامنه‌ای گفتم اگر جنگ ادامه یابد، مابقی پسرهایم را هم می‌دهم”

مادر شهید تازه‌تفحص‌شده، علی‌اصغر اصغری ترکانی می‌گوید: در همان سال‌های جنگ به آقای خامنه‌ای گفتم اگر جنگ ادامه پیدا کند مابقی پسرهایم را هم در این راه می‌دهم، گفتم خودم هم با آن‌ها می‌روم

«شهربانو عباس آزاد» مادر سه شهید و یک جانباز است. محمد رضا و علی اصغر او در عملیات خیبر و در منطقه مجنون شهید شده‌اند و علی اکبرش در حاج عمران.

اما تا به حال فقط پیکر یکی از آن‌‌ها را به خاک سپرده بود و دو فرزند دیگرش مفقود بودند. حالا بعد از 31 سال پیکر یکی از شهدای مفقودش آمده است. پاسدار شهید حجت الاسلام علی اصغر اصغری ترکانی در عملیات اخیر تفحص توسط کمیته جستجوی مفقودین کشف شد و به نزد خانواده بازگشت. شهربانو آزاد 11 فرزند دارد.

9 پسر و سه دختر. خودش می‌گوید 5 پسر بزرگ من همیشه در جبهه بودند. و حالا مثل کوهی استوار با افتخار از شهادت فرزندان می‌گوید.

همیشه می‌گفتم چیزی که در راه خدا داده‌ام را پس نمی‌گیرم

او از شهید علی اصغر می‌گوید: «هرچقدر از خوبی علی اصغر بگویم هم کم گفته‌ام. بچه مظلوم و مهربانی بود. در باز می‌شد، می‌آمد داخل و دست و پای من و پدرش را می‌بوسید. بهش می‌گفتم اصغر این کار را نکن.

پدرش ناراحت شده و مانع او می‌شد. اما اصغر می‌گفت اجر من را پایمال نکنید. شما برای من خیلی زحمت کشیده‌اید. من وظیفه‌ام را انجام می‌دهم. می‌گفت شما شب تا صبح و صبح تا شب برای من زحمت کشیده‌اید. اما ما برای شما هیچ کار نکرده‌ایم. قرآن را فصیح و عربی و از حفظ می‌خواند.علی اصغر همیشه در حال قرآن خواندن بود من از همه شان راضی بودم خدا هم از آن‌ها راضی باشد.»

او معتقد است بچه‌ها شهید شده‌اند و آمدن یا نیامدن پیکرشان چندان مهم نیست. می‌گوید: «سه فرزندم شهید شده‌اند. علی اصغر توی شهدا این فرزند وسطی بود. اول خبر شهادت رضا را آوردند و بعد علی اصغر را و بعد از سه سال خبر شهادت علی اکبر را آوردند.

آمدن پیکرهای فرزندان شهیدم برایم خیلی مهم نبود و همیشه می‌گفتم چیزی که در راه خدا داده‌ام را پس نمی‌گیرم. حالا خدا خواسته که بعد از 31 سال برگردد حالا که فرزندش بزرگ شده است بیاید نزد جنازه پدرش و او را ببیند. گمنام بودن هم خواست خود بچه‌ها بود. علی اکبر فرزند دیگرم که مفقود است، همیشه می‌گفت مامان نمی‌خواهم جنازه ای بیاید که کسی به زحمت بیفتد.

شب هفت محمد رضا بود که خبر شهادت علی اصغر آمد

این 30 سال را همه‌اش چشم انتظار نماندم چون من همان اول گفتم بچه‌هایم را در راه خدا داده‌ام. اگر پیکرشان آمد که خوب است اگر نه هم شکایتی ندارم. الان اکبرم هم نیامده می‌گویند روی مین رفته و دیگر از بدنش چیزی نمانده که بخواهند برایم بیاورند اما خواست خدا همین بوده ،من راضی به رضای خدا شده‌ام.

وقتی دلتنگشان می‌شوم برایشان قرآن و نماز می‌خوانم. دلتنگی را تحمل می‌کردم.  در این سال‌ها بچه‌ها مزار خالی داشته‌اند، اصغرم هم همین طور. منتها چون وصیت کرده بود که او را در کن محله قدیمی خودمان دفن کنیم، قرار است پیکرش را آنجا ببریم و به خاک بسپاریم.»

مادر شهیدان اصغری در ادامه در مورد فرزندانش می‌گوید: “علی اکبر 25 ساله بود که شهید شد. علی اصغر که الان پیکرش آمده 20 ساله بود و محمدرضا 18 ساله بود که شهید شد.

علی اکبر یک پس و یک دختر دارد. علی اصغر اما فقط یک فرزند دارد که او را هم ندید. عروسم سه ماهه باردار بود که پسرم شهید شد و فرزندش را ندید. دیگر اسم پسرش را هم مثل پدر علی اصغر گذاشتیم.

یعنی گفتند شهید خودش خواسته اسمش را روی پسرش بگذارند. اکبر در منطقه حاج عمران شهید شد و علی اصغر و محمدرضا هر دو در یک عملیات و آن هم عملیات خیبر شهید شدند. شب هفت محمد رضا بود که علی اکبرم آمد و گفت:”مامان! اصغر آقا هم شهید شده.” پدرش خیلی به هم ریخت و شروع به شیون کرد.

علی اکبر گفت: بابا چرا اینطور می‌کنی؟ گفت: “آخر علی اصغر زن و بچه داشت. حالا چه کنیم؟” اکبر گفت: “داشته باشد او هم با کمک خدا زندگی‌اش را می‌کند.” چند سال بعدش هم که خود اکبرم شهید شد و جنازه‌اش نیامد.”

به شهدایم قسم هر موقع لباس جهاد می‌پوشیدند، دوست داشتم

مادر که خود مشوق اصلی اعزام بچه‌ها به جبهه‌های جنگ بوده است در مورد رفتنشان به جبهه و شوق اعزامشان می‌گوید: “هیچ وقت با رفتنشان مخالفتی نمی‌کردم. به شهدایم قسم هر موقع لباس جهاد می‌پوشیدند من دوست داشتم. 5 پسر از پسرانم دائم در جبهه بودند. خودشان عاشق بودند دیگر خواست خدا بود که آن‌ها شهید شدند و یکی دیگر جانباز شد.

من راضی بودم و خودم عاشق بودم. می‌گفتم خدا به من 9 پسر داد. خواست خدا بود که 3 تایشان در این راه بروند. اکبر همیشه می‌گفت باید 5 تا پسرت شهید بشوند. 4 تا برای تو کافی است. من هم می‌گفتم هر چه خدا بخواهد.”

به آقای خامنه‌ای گفتم: “اگر جنگ ادامه پیدا کند مابقی پسرهایم را هم در این راه می‌دهم”

او به دیدارش با امام خامنه‌ای و سخن گفتنش در مورد این فرزندان شهید اشاره می‌:ند و می‌گوید: “آقای خامنه‌ای در زمان ریاست جمهوری‌اش وقتی فرزند سومم شهید شد، آمد خانه ما وقتی با هم صحبت می‌کردیم گفت: “حاج خانم! خیلی صبر داری” گفتم: “بله خدا این بچه‌ها را داده و خوب‌هایش را من تقدیم انقلاب کردم. دلش را داشتم که آن‌ها را به جبهه فرستادم.”

جنازه‌شان دیگر بسته به خواست خدا گفتم یا زیر خاک است یا روی خاک.و خواست خداست که فرزندی که او را ندید امروز بزرگ شود و در تشییع جنازه پدرش شرکت کند.  به آقای خامنه‌ای گفتم: “اگر جنگ ادامه پیدا کند مابقی پسرهایم را هم در این راه می‌دهم. گفتم خودم هم با آن‌ها می‌روم” گفت: “احسنت به تو مادر!”

شهربانو عباس آزاد شیون کردن در مورد فرزندان شهید را جایز نمی‌داند خودش در این مورد به خاطره‌ای اشاره می‌کند و آن را چنین روایت می‌کند: ما یک لر در محل داشتیم که پسرش سرباز بود و در جبهه شهید شد. او در عزاداری برای پسرش تمام صورتش را کنده بود و خود را زخمی کرده بود.

من وقتی او را می‌دیدم تعجب می‌کردم . به اکبر گفتم تو برو با آن‌ها صحبت کن این‌ها رسمشان است که خودشان را می‌زنند ولی بهشان بگو که کندن صورت گناه دارد. گفتم بهشان بگو مگر این اعضا مال توست که آن‌ها را می‌کنی اصلا شهید که گریه ندارد. اکبر هم رفت با آن‌ها صحبت کرد.

که اگر عزادار فرزندید گریه کنید صورت و گیس کندن جایز نیست. الان دیگر من به خاطر دلتنگی 31 ساله گریه کردم وگرنه هیچ کس در این سال‌ها گریه من را ندید. فقط وقتی دلم هوایشان را می‌کرد قرآن می‌خواندم.

آیت الله مشکینی به علی اصغر گفته بود می‌روی به جبهه لباس روحانیتت بپوش

او از طلبه بودن فرزندان رفتارهایی که برای اعزام به جبهه روی آن تاکید داشتند می‌گوید و ادامه می‌دهد: آن‌ها را از زیر قرآن رد می‌کردم، خداحافظی می‌کردند و می‌رفتند. اصلا تا دم در هم نمی‌گذاشتند همراهشان بروم. من هم می‌گفتم سپردمتان به خدا.

اکبر وقتی وصیت نامه محمدرضا را می‌خواند خیلی تعجب کرده بود می‌گفت مامان من متعجبم ببین این بچه 18 ساله چه حرف‌هایی توی وصیت نامه‌اش زده است. علی اصغر و علی اکبر هر دو طلبه بودند. علی اکبر که منبر هم می‌رفت. علی اصغر اما هم پاسدار بود و هم طلبه.

وقتی رفت قم آیت الله مشکینی به او گفته بود می‌روی به جبهه لباس روحانیت بپوش. منظورش همان عمامه بود برای همین علی اصغرم با لباس روحانیت به جبهه رفت. دوست داشت که هم طلبه باشد و هم پاسدار. محمدرضا هم که پاسدار بود و به شهادت رسید.

سه شهید در راه اسلام تقدیم کرده اما هنوز معتقد است کار خاصی در تربیت فرزندانش به کار نبرده. آن‌ها خودشان خوب بودند. می‌گوید: “یک وقت گرفتار می‌شوم با عکس‌های این‌ها صحبت می‌کنم.

در محل ما خیلی از این شهدا حاجت گرفته‌اند. کار خاصی هم برای این بچه‌ها نکردم که بگویم باعث خوبی آن‌ها شد البته همیشه قرآن درس می‌دادم. بچه‌ها با قرآن بزرگ شدند. به خانواده شهدای گمنام همیشه می‌گویم اگر پیکر شهیدتان را آوردند و اگر نیاوردند باز هم شما صبر داشته باشید. انشاالله همه شهدایتان با امام حسین(ع) محشور شوند.”

منبع: (+)