داستانک

نوجوانیا

داستان : روزی که رفتم سر کار برای پست مدیریت شرکت [نوجوانان]

  در ایستگاه مترو منتظر بودم تا قطار برسد. چیزی طول نکشید که قطار رسید و مسافران با عجله وارد واگن شدند. به محض ورود دنبال صندلی خالی گشتم که بنشینم اما جای خالی گیرم نیامد و ایستادم. فروشنده جوانی یک جعبه آدامس دستش بود و از مسافران تقاضای خریدن بسته آدامس می‌کرد؛ موقع باز کردن بسته آدامس تکه کوچک کاغذی توجهم را جلب کرد که روی آن شماره تلفن…

بیشتر بخوانید »
نوجوانیا

رفاقت بوقلمونی ؛ حکایت بدگویی پشت سر دوستان [نوجوانان]

  روی نیمکت پارک محله نشسته بودم که ارسلان پسر همسایه، آمد و کنار دستم نشست و بی‌مقدمه سر حرف را باز کرد. بحث به رضا رفیق قدیمی‌ام کشید. ارسلان گفت:  «البته نباید پا رو حق گذاشت، واقعاً رضا آدم نازنینیه ولی… نمی‌دونم چطور بگم، مثل اینکه یه خورده خودخواهه، مگه نه؟ نه خیال کنی که دارم بدگوییش رو می‌کنم، اصلاً چنین منظوری ندارم ولی می‌دونی من از چی بدم…

بیشتر بخوانید »
مقاله

داستان تکان‌دهنده شهید نوجوان درباره کارهای شیطانی دخترخاله‎اش

  شهید امیر یکی از شهدای دفاع مقدس بود که در تاریخ ۵/۱۰/۶۵ در عملیات کربلای ۴ به شهادت رسیده اند. وی در ارتباط با مقابله با رفتارهای شیطانی دختر خاله خود نامه‌های به مجله زن روز نوشته است که در ادامه این نامه‌های و جواب مجله زن روز را با هم مرور می‌کنیم.   نامه اول «شهید امیر» به مجله زن روز در تاریخ ۳/۹/۱۳۶۵   بنام خداوند بخشنده…

بیشتر بخوانید »
اخبار

داستانک » لیلا ؛ برداشتی از یک ماجرای واقعی

برای دانلود تصویر در اندازه بزرگ روی آن کلیک کنید   غرق در کتاب بود. صدایی نجاتش داد. دوستش، مریم بود. -جانم مریم جان؟ چیزی گفتی؟ -بَه! خانم تازه میگه چیزی گفتی! لیلا میگم برای امتحانا چطور برنامه ریزی کردی؟ لبخندی محو و زیرکانه بر لب نشاند و گفت: مثل آدم! -شوخی نمی‌کنم. دو روز دیگه ماه رمضونه. با این گرما من روزهایی که امتحان داریم روزه نمی‌گیرم. تو چطور…

بیشتر بخوانید »
مقاله

داستانک « مهمان جمعه »

برای دریافت نسخه بزرگ و کیفیت عالی روی تصویر بالا کلیک کنید مدت‌ها در انتظار این مهمانی بود. عزیزترین فرد زندگی‌اش بعد از خیلی وقت، جمعه ظهر به دیدارش می‌آمد. اصلاً در پوست خودش نمی‌گنجید. جمعه، صبح خیلی زود از خواب بیدار شد. نگاهی به ساعت گوشه تختش انداخت و ساعت‌ها و دقایق مانده تا لحظه دیدار را حساب کرد. لبهٔ تخت، خیره به ساعت کارهای مانده را در ذهن…

بیشتر بخوانید »