داستانک

از امیر رضا تا غلام رضا ؛ اولین بار راهی مسجد شدم … [داستانک]

سلام

بی مقدمه شروع میکنم…

واسه اولین بار راهی مسجد شدم. برای شب قدر، واسم مثل یک رویا بود.

با یکی از رفقا هیئتی (حسین آقا) رفتیم سمت مسجد. تو راه دل تو دلم نبود.

وقتی رسیدم، وقتی وارد مسجد شدم، مسجد به اون بزرگی دیدم یه عالمه قرآن، با آدمای خوب (بقول خودم درجه ۱) رفتم یه گوشه ای کنار قرآن ها نشستم. یه لحظه احساس سبکی کردم. حس می کردم گناهام پاک شده، داخل مسجد نمیدونم چرا؟! چنان ابهت خاص و یه عظمتی داشت که دلت می خواست که اصلا بیرون نری از مسجد.

باورم نمی شد اومدم همچین جایی. کسی که زندگیش و خودش غرق گناهه، یه عمر الکی پی خوش گذرونی بوده، نمی دونسم خوش گذرونی اینجاس نه بیرون از مسجد.

ادامه »از امیر رضا تا غلام رضا ؛ اولین بار راهی مسجد شدم … [داستانک]